‏نمایش پست‌ها با برچسب فکری. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب فکری. نمایش همه پست‌ها

آهـــســـــتـــــان!

1- زبان بعضی از حامیان نظام ایران، گاهی خیلی گزنده و زننده می شود. برای مثال گشتی در وبلاگ بدنام "آهستان" اگر بزنید، این زبان هرزه را به خوبی درمییابید.
2- این حامیان نظام وقتی می خواهند خیلی هوش و استعداد به خرج دهند و از نظام مقدس شان بصورتی ابتکاری دفاع کنند؛ می آیند می گویند: "چرا تظاهرات مردم مصر و تونس این قدر زود به نتیجه رسید اما تظاهرات شما سبزها با گذشت بیست ماه به هیچ نتیجه ای نرسیده است و آیا غیر از این است که نظام، دارای پشتوانه عظیم مردمی است؟!!"
3- یک سوال که الان برای ذهن کودکانه ی ما پیش می آید این است که این نظام دارای پشتوانه عظیم مردمی؛ چرا اول اسفند، در دفاع از موجودیتش؛ تهران را تبدیل کرده بود به پادگان نظامی؟
4- ظریفی گفت اسم جدید شهر تهران را شنیدی؟ گفتم نه. گفت: پادگان امام خامنه ای!
5- ظریف بالایی که اسم جدید تهران را کشف کرده بود؛ خود ما بودیم!!
6- از جمله کارهایی که برای اداره روانشناسانه ی یک کشور انجام می دهند؛ "وقاحت" است. یعنی ظاهرا این، بنیان علمی دارد. مثلا شنیده اید که دستگاه تبلیغاتی آلمان نازی شدیدا از دروغ گفتن حمایت می کرد. و آن حرکت را مفید می دانست.
7- اینکه می بینید دستگاه تبلیغاتی جمهوری اسلامی، از استراتژی "تحقیر مخالفانش" استفاده می کند؛ یک بنیان علمی دارد. یعنی بزرگان اینها برایشان تعیین کرده اند وقتی شما حریف را به شدت تحقیر کنید؛ اول او عصبانی می شود. اما وقتی گیج شد و احساس کرد کاری نمی تواند بکند؛ خودش در درون خودش خیال می کند شاید طرف مقابل حق دارد که این قدر سماجت می کند!
8- دقت کرده اید همه زیر و بم دستگاه تبلیغاتی جمهوری اسلامی؛ همه یک کار در این بیست ماهه کرده اند؟ از صداسیما گرفته تا روزنامه های کم خواننده ای مانند کیهان، تا سایت های دولتی مانند رجانیوز و فارس، تا وبلاگهای همکاران دستگاه امنیتی مانند آهستان. همه انگار یک خط را دارند. و آن؛ تحقیر، حرکت به جلو، حمله ی اوباش منشانه، و همه کارهایی است که لج حریف را دربیاورد. همه، هماهنگ یک کار دارند می کنند. از فکر، بحث، دلیل، حرف منطقی اصلا قرار نیست خبری در این مجموعه باشد.
9- حالا ما هم می خواهیم از همین استراتژی آنها استفاده کنیم. و با یک حرف مغالطه امیز، آنها را به سر میز گیج شدن بکشانیم!
10- الان حکومت لیبی دارد به شدت مخالفانش را که از خطوط قرمز گذشته اند؛ سرکوب می کند. خط قرمز هم بنا به اطلاعیه های گاه به گاه حکومت لیبی؛ همان رهبری سرهنگ قذافی است. نظام لیبی، آنقدر در سر حرفش مانده که از بمباران مردم طرابلس و بنغازی با جنگنده های پیشرفته هم صرف نظر نکرده است!
11- الان بیست ماه است که فتنه گرهای ایرانی در حال حمله به اصل نظام اند. و بنا به سخنان علی لاریجانی در پاییز سال گذشته؛ نظام در مقابل تهدید به امنیت ملی با هیچ کس شوخی ندارد. علی لاریجانی حتی گفت همه دنیا وقتی به امنیت ملی شان می رسند با کسی شوخی ندارند.
12- اما ما هر چه صبر می کنیم مقام عظمای ولایت با سران فتنه برخوردکنند، نمی کنند. واقعا چرا؟
13- یعنی صلابتی که باید در برخورد با فتنه گرانی که اصل نظام را دچار آسیب رسانده اند؛ چرا در مقام معظم رهبر شاهد نیستیم؟
14- حالا جواب بدهید ای حامیان نظام مقدس! آیا غیر از این است که شما خودتان هم می دانید حق نیستید؟ وگرنه چرا حتی حکومتهای دست چندمی مانند لیبی که به رهبری یک سرهنگ اعتقاد دارند؛ در برخورد با تهاجم به اصل نظامشان این قدر جدی هستند؛ اما شما از رهبری نائب امام زمان هم چندان دفاع نمی کنید؟ غیر از این است که خودتان هم باور دارید حکومت تان بیش از حد آبگوشتی و شله زردی است؟ غیر از این است که خودتان هم می دانید نائب امام زمان فقط حرف است؟ غیر از این است که همه شما فقط برای این دور این نظام جمع شوید تا به نان و نوایی و سهامی و وامی برسید؟ ولی آن هنگام که بوی جمع شدن قریب الوقوع این نظام مقدس به مشام برسد؛ اولین کسانی خواهید بود که به این نظام مقدس ِ امام زمانی خیانت می کنید؟ و بدترین افشاگری ها را دربرابرش منتشر خواهید کرد؟
15- به مناسب آموختن این گونه سخن گفتن از وبلاگ آهستان؛ نام این مقاله مان را گذاشتیم این که می بینید! از اینکه نام کثیفی است؛ عذر می خواهیم!

یک سوال واضح و آشکار

من این منشور جنبش سبز را که سوم اسفند ماه انتشار یافت؛ خواندم. بحثی راجع به درست بودن چیزهایی که گفته شد؛ ندارم. اما من یک سوال دارم.
در این منشور از بعضی چیزهای که این روزها باید باشد و نیست؛ سخن گفته شد. اما سخنی از بُعد دیگری که یک جامعه به آن نیاز دارد؛ نیامد.
یک جامعه درست است به فضای باز؛ آزادی؛ مشارکت نیاز دارد. و همه چیزهایی که این روزها ما در یک حکومت نظامی؛ آنها را نداریم. اما ما به چیزهای دیگری هم نیاز داریم که اتفاقا آنها را هم این روزها نداریم.
این روزها برای یک فعال سیاسی به راحتی حکم اعدام صادر می شود. یا در عاشورای سال پیش برای یک نفر که با موبایلش فیلم گرفته بود و در اینترنت منتشر کرده بود؛ به اتهام وابستگی به گروه محارب منافین خلق، حکم اعدام صادر شد و بلافاصله هم اعدام شد. اما همان روزها و هم همین روزها؛ برای کسانی که جرائم سنگین واقعی انجام می دهند؛ باندهای اوباش تشکیل می دهند؛ به طور سازماندهی شده به شکار دختران دبیرستانی مشغولند؛ پی در پی تجاوز به زنان و دختران را مرتکب شده اند؛ هیچ حکم اعدامی صادر نمی شود. بلکه در دادسراهای رسوای حکومت نظامی ما؛ زمینه شکایت را از خود شاکیان فراهم می کنند و مکرر اتفاق افتاده که یک متجاوز به یک زن؛ از همان زن شکایت می کند و اتفاقا آن زن محکوم هم می شود!!
سوال من اینجاست که در دولت سبزی که ظاهرا آمدنش قریب الوقوع است؛ چه جایی برای مقابله با فساد و فحشا گذاشته شده است؟
آیا قرار است همین شل بودن ها ادامه یابد؟ آیا قرار است همین برخوردی که اتفاقا هم در دولت هاشمی هم دولت خاتمی هم دولت نظامیان؛ یکسان بوده است؛ ادامه یابد؟
یا در یک دولت واقعا قانونمند –نه دولتی که نمایش قانونمندی قرار است بازی کند- جایی برای برخورد قاطع با این جرائم وجود دارد؟
لازم است ما تکلیف مان را بدانیم. چرا که این چنین چیزها برای امثال ما به شدت مهّم است. و خوب است آقایانی که منشور سبز را منتشر کرده اند بدانند ما قدرت بزرگی در این کشور هستیم.
ما به سادگی نخواهیم گذشت دولتی و حکومتی سر کار بیاید که مسوولینش به آشکاری از فحشا حمایت کنند.
ما آزادی می خواهیم. اما برخورد قاطع یک حکومت قوی را با اوباشگری، فحشا، فساد احتماعی، باندهای ناامنی اجتماعی هم می خواهیم.
ما با کسی شوخی نداریم. همان قدر که امروز با سردار و سرتیپ های شکم گنده شوخی نداشتیم و نداریم.
به خدا اتکا می کنم و قاطعانه می گویم اگر حماسه 25بهمن آفریده شد؛ بخاطر حمایت امثال ما بود. و اگر اعتراضات بعد از عاشورای سال پیش افول کرد؛ بخاطر ناخرسندی امثال ما از بیانیه 17 بود. و اگر روزهای نزدیک عید امسال به خواست خدا به شدت ملتهب خواهد بود؛ بخاطر حرکت ِ امثال ماست.
پس خودتان را بازی ندهید. به آنچه یک "انسان" واقعا می خواهد توجه کنید. مسائل را با هم قاطی هم نکنید. همان طور که ما آزادی و حکومت ملی و مردمی می خواهیم؛ از یک دولت ضعیف که فقط مانند دولت خاتمی حرّافی کند و اوباش جامعه را به کارهایشان تشویق کند هم متنفریم. و این دو مسئله اصلا با هم تداخل ندارند.
یک دولت، هم می تواند به شدت ملیّ و مردمی و آزادیخواه باشد. و هم می تواند به شدت قانونمدار باشد و پلیس مدنی آن با کوچکترین تظاهر فحشاگرایانه جوانان در خیابان ها برخورد کند. و این دو با هم مخالف نیست. همچنان که این روزها می بینید یک دولت به شدت ضدّملیّ و بدون رای مردمی و تمامآ نظامی؛ با همه چیز کار دارد، اما با فساد و زنبارگی و فحشا اصلا مشکلی ندارد.
ما قانون کامل را می خواهیم نه فقط بخشی از آن را. ما هرج و مرج نمی خواهیم. فساد و لاابالی گری نمی خواهیم.
ما حتی یک پلیس به شدت نیرومند می خواهیم. مثلا ما هرگز نمی خواهیم که ارتش و پلیس منحل شوند!
بلکه حتی نیروی امنیتی به شدت نیرومند هم برای کشور خواهانیم. و البته واضح است که کارهایی که معین می کنیم تا این نیروی امنیتی باید انجام دهد؛ با آنچه این روزها می کنُد؛ متفاوت خواهد بود.
ممکن است آقایان موسوی و کروبی هم با آنچه من گفتم؛ موافق باشند. اما سوال این است که چرا از این حرف ها در بیانیه ها یا همین منشور سبز چیزی به میان نمی آید؟
مگر ما با کسی تعارف داریم؟ یا قرار است کسانی را در جامعه فریب دهیم؟
به هر حال باید جواب سوال ما داده شود.
که ما با کسی شوخی نداریم؛ واضح و روشن!

اشتباه جنبش سبز

به نظر این بنده ی ناچیز، بدنه ی فعال سبز یک اشتباه استراتژیک دارد مرتکب می شود.
دادن شعارهایی مانند "مبارک بن علی، نوبت سید علی" یا "اسفند دونه دونه، سِدعلی سرنگونه" شاید شعارهای جذابی باشند. و بخشی از جامعه را ارضا کنند. اما شعارهای "اشتباهی" هستند.
اینگونه حرکت کردن، ممکن است رضایت خاطر تعدادی از معترضین را که تمایلات روشنفکری دارند، برآورده کند. و آنها را سرخوش سازد. اما ما نیامده ایم برای آنکه نفرت مان را تسکین دهیم. یا مسخره کنیم و پوزخند بزنیم. علاوه بر اینکه دادن شعارهای تند؛ عواقبی دارد. یعنی ممکن است کسی که این شعار تند را می دهد؛ خیلی راحت بعدش برگردد به خانه. اما کسانی که بازداشت شده اند؛ و به دست بسیجیان پر از نفرت افتاده اند؛ ساعات سختی را خواهند گذراند. چرا که بسیجی های وحشی، آن شعارها را شنیده اند. الان هم بخشی از سبزها در دستشان است. آنها خیال می کنند همین ها که گرفته اند آن شعارها را داده اند. و مجسم کنید حال آن سبزهای اسیر را!
ضمن آنکه ما اصولا باید شعاری را سر دهیم؛ که قاطبه ی مردم را با ما همراه کند. و حتی خود آن بسیجی ها را هم تحت تاثیر قرار دهد. اراده شان را سست کند. زانوانشان را بلرزاند. به فکر فرو ببردشان.
شعار ما باید بیان کننده چیزهایی باشد که ما را به خیابان کشانده است. اهداف ما.
گرانی، فساد، ظلم باندهای حکومتی و هزار فامیل و آقازادگی و سردار زادگی، دادگاه های پر از اِعمال نفوذ و در خدمت باندهای قدرت، رواج مواد مخدر گوناگون بین جوانان، رشد مشروبات الکلی، رونق فحشاء و نابودی بنیان های خانواده، فساد اداری... همه چیزهایی است که این مردم با آن دست به گریبانند. و همه خواستار اصلاح این کشور از این مفاسد هستند. شعار جنبش سبز باید این ها باشد.
این نظام؛ یعنی همین فسادهایی که خرخره ی مردم را گرفته است. نظام، معنای دیگری ندارد.
رهبری بارها قول داده است با فساد مبارزه کند. با مفاسد خاندان های حکومتی مبارزه کند. با دزدی از بودجه دولت مبارزه کند. اما بیست سال است که هیچ کار نکرده است. و به نظر ما، خودِ او کسی است که این فسادها را ترویج می کند؛ تا حکومتش سرپا بماند. همانند مبارک، که رییس همه ی فسادهای مصر بود.
ما می خواهیم "سَر" این فسادها از بین برود. ما مشخصا خواستار رفتن این "رهبر" هستیم.
شعارهای دیگری که بالاتر یا پایین تر از این خواسته باشد؛ همه انحرافی است. شعاری که خواستار استعفای احمدی نژاد باشد؛ انحرافی است. و شعاری که خواستار فروپاشی جمهوری اسلامی به معنای جدایی دین از سیاست باشد هم انحرافی است.
چرا انحرافی؟ برای اینکه برخی از ما، میدان مبارزه را با کرسی فلسفه ی دانشگاه اشتباه گرفته ایم. بحث کردن سر این که دین باید در دولت باشد یا باید از دولت و حکومت جدا باشد؛ یک بحث انحرافی است که جایش در خیابان و زیر نگاه بسیجی های هرزه نیست. جایش در دانشگاههاست.
حتی سرنگونی نظام هم یک بحث انحرافی است. چرا که این نظام، اصلا وجود ندارد که شما بخواهید سرنگونش کنید. جمهوری اسلامی سالهاست که نیست. مگر ما الان جمهوری داریم؟ مگر اسلام داریم؟ ما تنها چیزی که داریم "شخص" سیدعلی خامنه ای است که بر جان و مال و ناموس و افکار مردم دارد حکومت می کند. هیچ چیز دیگری برای سرنگونی وجود ندارد.
ما فقط و فقط می خواهیم سیدعلی را سرنگون کنیم.
نه دعوایی با اسلام داریم. نه دعوایی با برخی احکام پیرامونی اسلام مانند ولایت فقیه. چرا که الان حتی ما ولایت فقیه هم نداریم. چون فقیه ای نداریم که در حال حکومت باشد. سیدعلی اصلا فقیه نیست که ولی فقیه باشد. یک مداح است. همچنان که می بینید فقیهان هم طرفدار او نیستند؛ بلکه فقط مداح ها شکم گنده –مانند سعید حدادیان و منصورارضی- دور او را گرفته اند. و اتفاقا کسانی که به ولایت فقیه اعتقاد داشتند؛ مانند آقای منتظری؛ در حصر و فشار بودند. و کسانی از روحانیون که از سیدعلی حمایت کردند؛ مانند شیخ علی صافی گلپایگانی یا مکارم شیرازی؛ کسانی هستند که ایده ولایت فقیه را مسخره میکنند. و اعتقاد دارند بنا به اعتقادات شیعه، هر حکومتی در زمان غیبت امام زمان، باطل است؛ و ولایت فقیه یک ایده اهل سنت است.
بنابراین خودتان را در دام تبلیغات صداسیما نیاندازید. و خیال نکنید این نظام فعلی، یک نظام دینی و مبتنی بر اصل ولایت فقیه است. درست است که شجاعت به خرج دادید که در خیابانها فریاد کشیدید: "مرگ بر اصل ولایت فقیه" اما شعارتان را اشتباهی انتخاب کردید.
ما، باید کسی را که دارد بر ما حکومت می کند نشانه بگیریم؛ و این نظام ِ مبتنی بر یک "فرد" را. و در این شعار دادن هم باید شعارِ مثبت و خوش آهنگ و نافذ را انتخاب کنیم.
مثلا لازم نیست بگوییم: مرگ بر سید علی.
بلکه خوب است چیزهایی بگوییم از این دست:
سید علی، برو!
بیست سال حکومت، کافیه کافیه!
دیکتاتور معظم، تشکر تشکر! (به معنی ممنون از زحمات بیست ساله شما؛ دیگر بروید!)
ای رهبر معظم، استعفا استعفا!

اصولا اگر در شعارهایتان؛ حفظ ظاهر را بکنید؛ هم مردم با شما همراه خواهند شد و دیگر نخواهند ترسید. و نه خود بسیجیان خشمگین می شوند از دست تان. حتی شاید راضی هم شوند! چون بسیجی ها عقل درست و حسابی که ندارند! اصلا فکر می کنند شما دارید به رهبرشان احترام می گذارید؛ و هیچ دلیلی برای برخورد با شما وجود ندارد.
اگر می خواهید دیکتاتور برود؛ عاقلانه حرکت کنید. و اگر می خواهید خودتان را تسکین دهید و عصبانیت تان را خالی کنید؛ بیاید و فریاد بکشید:
رهبر بی چشم و رو، آن جسم ناقصت کو؟

شاید این یکشنبه بمیرم، شاید!

دیشب تلویزیون یک فیلم سینمایی گذاشته بود به اسم "کنترل خشم".
من هم الان عصبانی ام. هیچ طور هم نمی توانم خشمم را کنترل کنم!
الان یک مقاله ی مثلا بیطرف خواندم. و اکنون، همین طور یا شتاب زیاد دارد چیزهایی که در جواب به این مطلب می خواهم بگویم؛ در ذهنم رژه می رود.
این مقاله این است:

در روزهای پس از انتخابات ٨٨ دیدیم كه متاسفانه جریان مخالف یا همان جریان فتنه با اقدامات و تجمع های غیرقانونی عده ای از طرفداران خود و مخالفین جمهوری اسلامی اعم از منافقین و لیبرال ها را به خیابان ها كشاند . در این بین خون های زیادی از جوانان این مرز و بوم بر زمین ریخت و متاسفانه در تجمع اخیر حتی دو نفر كشته و مشكلات فراوانی برای زندگی روزمره مردم (مخصوصا در تهران )و در روزهای پایانی سال ایجاد شد .
بگذارید كمی به عقب برگردیم ....
روزهای پس از انتخابات اخیر ریاست جمهوری دهم می توانست در ایران به روزهائی با خاطرات شیرین و به یادماندنی تبدیل شود اما متاسفانه اینگونه نشد و حوادث پی در پی همانگونه كه همگان می دانند به وقوع پیوست . بعد از ماه ها كم كم اوج اعتراضات فروكش كرد و به قول بعضی از بزرگان و مسئولان متاسفانه تبدیل به آتشی در زیر خاكستری شد . اما در این بین عده ای نه تنها سعی در خاموش كردن این آتش نكردند ، بلكه گویندگان این تذكر را به بی بصیرتی متهم كردند . آنروزهائی كه عده ای دم از وحدت می زدند و در مقابل گروهی وحدت با مخالفین را به مانند گناهی كبیره و وحدت با آمریكا و اسرائیل می دانستند .
شاید مهمترین آسیب و آفت نظام ما از ابتدا تا امروز همین افراد تندرو و افراطی بوده اند . مگر مردم ما كم از این نوع افراط كاریها از گروه ها و گروهك ها دیده بودند . كسانی كه همیشه یا یك قدم از رهبری معظم جلوتر و یا عقب تر گام بر می دارند .به یقین بزرگترین ضربه سال قبل نیز از طرف همین افراد به كشورمان وارد آمد .
حادثه ٢۵ بهمن ماه نیز نشان داد كه آتش در زیر خاكستر هنوز وجود دارد و جریان های شكست خورده سیاسی و حتی جریان های مخالف نظام در هر فرصتی مترصد خالی كردن عقده های خود هستند . كما اینكه به گمان من اگر گروه مقابل نیز در انتخابات شكست خورده بود ، یقینا سنگ اندازی های فراوانی انجام داده بود ، اما با این فرق كه این گروه به یكسری از اعتقادات مثل امنیت ملی پایبند هستند و خود را مطیع رهبری فرزانه انقلاب می دانند .
حال چه باید كرد ؟ و راه حل رفع فتنه چیست ؟
به اعتقاد من تنها دستگیری سران فتنه كمكی به حل این جریان نمی كند و فقط رهبری جریان را به افراد دیگری كه حتما بدتر و كج فهم تر از این آقایان هستند ، منتقل می كند .
اما بهترین راه برای حل مشكل مراجعه به دلیل و علت وقوع فتنه است كه شاید دیگر وقت آن رسیده باشد كه قوه قضائیه دو طرف نزاع را فرا بخواند و به اتهامات و شكایات دو طرف رسیدگی كند . چه اشكالی دارد كه در نظام ما اگر حتی رئیس جمهور اتهامی انجام داد به آن رسیدگی شود . چه اشكالی دارد اگر متهم معاون رئیس جمهور و یا نمایندگان مجلس باشند . دادگاه می تواند با بررسی شرائط حكم را تا اتمام مسئولیت این افراد به تاخیر اندازد . چه اشكالی دارد كه اگر در نزد قاضی ثابت شد كه آقایان كروبی و موسوی در خون های ریخته شده ، مقصر هستند اعدام شوند . اگر دو طرف ببینند كه قوه قضائیه در كمال عدالت برخورد می كند و دو طرف را به پای میز محاكمه كشانده ، آنگاه همه در برابر قانون تمكین می كنند .
آیا كسی می تواند تضمین دهد دیگر خون بی گناهی بر زمین نخواهد ریخت و آیا چه كسی باید تاوان خون های بر زمین ریخته شده را بدهد .
آیا وقت آن نرسیده قوه قضائیه به این آیه شریفه قرآن عمل كند :
من قتل نفسا فكانما قتل الناس جمیعا و من احیاها فكانما احیا الناس جمیعا.آن كه كسی را كشته است هم چون كسی است كه تمامی انسانها را كشته و آن كسی كه انسانی را حیات بخشد و زنده دارد مانند كسی است كه تمامی انسانها را زنده كرده است .


جالب است این آقا در اثبات بیطرفی اش خیلی راحت می خواهد که دو طرف ماجرا محاکمه شوند و بعد توصیه می کند کسانی که جزء رییس روسا هستند اگر محکوم هم شدند؛ اجرا حکمشان بماند برای بعد از پایان مسوولیت شان! ولی بلافاصله پیشنهاد می کند که موسوی و کروبی اعدام شوند!!
چقدر هم این نویسنده ی محترم از عدالت و احکام اسلامی مطلع است! این معطل ماندن حکم، بخاطر مسوول بودن را از کجایش درآورده است؟! یعنی اگر احمدی نژاد مجرم شناخته شد, تا پایان ریاستش از تحمل کیفر مصون بماند! آیا در قضیه ی حد شرابخواری که به ولید -حاکم کوفه- باید زده می شد؛ علی بن ابیطالب هم همین طور استدلال کرد؟ و یا فریاد کشید مگر می توان حکم خدا را فقط درباره ضعفا اجرا کرد و قدرتمندان را مستثنا کرد؟...
مطلب دوم که من را به شدت خشمگین کرده است اینکه به این آقای نویسنده باید گفت که: هیچ وقت خون بیگناهان بر زمین نمی ریزد؛ بلکه خون بیگناهان را بر زمین می ریزانند!!
پی بجای آسمان و ریسمان به هم بافتن و آخر سر، خودتان هم نفهمیده باشید که چه بافتید؛ خیلی روشن و واضح از دستگاه های امنیتی بخواهید به روی مردم بصورت مخفیانه آتش نگشایند! گفتن این حرف خیلی سخت است؟!
اگر ندا کشته شد, کسی او را کشته است. همچنان که محسن روح الامینی را کشته اند. همچنان که اینک ژاله را.
اگر مقصر اصلی را می خواهید پیدا کنید؛ به خطبه های 29خرداد بازگردید. آنجا که مجوز این خونریزی خیلی راحت داده شد. و گفته شد "اگر کسی در این اجتماعات بیاید و کسی را بکشد؛ آن وقت چه کسی جوابگو است؟" و بعد از این بود که نیروهای وفادار امنیتی، تکلیف خودشان را دانستند. و در هر اجتماع بزرگی، چند نفر را کشتند؛ تا مثلا نیتی که مقام معظم کرده اند؛ چونان نذری واجب، ادا شود! و همیشه کسانی در این اجتماعات کشته شوند! تا هم حرف رهبرشان راست از آب درآید؛ و هم این راه کار ولایی و آسمانی برایشان تعبیر شود و در کارشان موفق شوند و مرضّی ِ قلب نورانی آقا امام زمان باشند!!
آنها عمدا کسانی را مخفیانه می کشند تا فلان حرف رهبر معظم تعبیر شود. و شما بعد از بیست ماه دارید با همان ادبیات، از ریخته شدن خون بیگناهان ابراز تاسف می کنید!
من می گویم اگر قرار است این حکومت ظلم و فساد فرو بریزد و هزینه اش ریختن هزاران خون بیگناه باشد؛ باید تمامی این خون ها ریخته شود؛ تا آن نظام ِ فساد و شرک و ظلم فروبریزد.
باید بفهمید امثال شما و البته آن راس این تفکرات؛ که کشته شدن در راه سرنگونی حکومت ظلم؛ هزینه ای نیست که ما از آن بترسیم.
این منطق قرآنی ماست: "الفتنه اشدّ من القتل". و این فتنه ی این نظام ِ حیله و دروغ و فساد؛ باید نماند, حتی اگر مجبور باشیم خون های زیادی را اهدا کنیم.
مطلب سوم اینکه آقایان این قدر یک حرف را تکرار کرده اند که گویا خودشان هم باورشان شده! انگار که خودشان هم نمی دانند این خون ها را چه کسی می ریزد! حتی گاهی باورشان نمی آید که اصلا خونی ریخته شده است!
برای من که در سی خرداد از فاصله کمتر از 50متر با کلت به سمتم شلیک شد؛ و البته متاسفانه بخاطر غروب آفتاب به هدف اصابت نکرد! کاملا جنس این شلیک های مخفیانه برایم ملموس است.
شلیک با کلت از سوی ماموران با لباس شخصی؛ هم رعب انگیز می نماید؛ هم احتمال شکار شدن توسط عکاسان، و انتشارش در دنیا کم می شود. همین تکنیک از سی خرداد تا بیست و پنج بهمن امسال ادامه داشته است.
و جالب اینکه همین من که هدف ناموفق یکی از همین شلیک ها بودم؛ بعد از سی خرداد با بسیاری از این مثلا بسیجی ها بحث کرده ام و گفته ام چنین آدمکشی ای از سوی بزرگان شما وجود داشته است؛ و آنان به شدت آن را تکذیب کرده اند و من را فریب خورده ی حیله موسوی ِ از خدا بیخبر دانسته اند! جالب اینکه بعضی از این افراد بحث شده؛ از فامیل خود من بوده اند!!
خلاصه آقایان! کشته هایی که شما دارید از آن پُشته می سازید؛ روزی گلوی شما را خواهد چسبید.
و شما همان جایی می روید که چنگیز مغول و استالین و صدام و مبارک رفتند.
پس خوش بگذرد!

عکس محرمانه ما منتشر شد!

خب، امروز بنا داریم به برخی گناهانمان اعتراف کنیم. نزد خداوند متعال.
اصولا خوب است انسان گاهی که عرصه برش تنگ می شود؛ به گذشته ی خودش بازگردد؛ فکر کند ببیند در گذشته چه اشتباهی کرده است. خدای متعال به انسان نظر خواهد کرد.
ما اصولا خیلی انسان کلفتی هستیم. اما بنا به دلائلی نمی توانیم خودمان را معرفی کنیم. عواقب دارد! اما عکس ما را می توانیم بصورت محرمانه در ایـــنـــجا مشاهده کنید. البته درصورتیکه قول دهید آن را پخش نکنید.
ما در سال گذشته یک کاری کردیم. و گفتیم انتخابات را یک دستکاری ای بکنند. اصلا هم فکر نمی کردیم قرار است کسانی مقاومت کنند. انتظارش را نداشتیم یعنی. دلمان می خواست آن قضیه دوم خرداد که همه معاندان و ضدانقلاب و سلطنت طلب ها می گفتند "نه بزرگ" است؛ یک جوری تلافی کنیم. نه اینکه منظورمان انتقام گرفتن باشد. بلکه همین جوری دلمان می خواست ته دلمان خوش کیف شود.
اول فکر می کردیم با یک رزمایش قوی و مقتدرانه، الگوی فرماندهان نظامی منطقه می شویم. و یک هفته ای قضیه را جمع می کنیم. اما یک باره دیدیم هشت ماه خواب راحت را از ما گرفت!
خلاصه داشتیم در روزهای اخیر برای خودمان نی نای نای می کردیم و رجز می خواندیم که: دیدید ای فتنه گر ها هیچ غلطی نتوانستید بکنید... که یکباره این اوضاع خاورمیانه پیش آمد! شانس را می بینید؟!
به جان خودمان اگر فکرش را می کردیم یا این مشاوران احمقی که دورمان را گرفته اند فکرش را می کردند قرار است بیست ماه بعد خاورمیانه مثل بمب تکان بخورد؛ ما را چه به این تقلب ها؟ چه به آن غلطها؟ اصلا گذاشته بودیم موسوی یک رییس جمهور ملی شود. و این روزها در خاورمیانه پز می دادیم که شما حقتان است تا مردمتان انقلاب کنند. چون مانند ایران ِ ما انتخابات ندارید. دولت ملی ندارید. همه هم تصدیق می کردند. اصلا بجای آنکه بگویند الگویشان دموکراسی ترکیه است؛ همه می گفتند الگویشان دموکراسی ایران است. ما هم سرکیف می شدیم که تحت رهنمودهای داهیانه ی ما بود که اینطوری شد؛ و ما اینیم!!
چه کنیم؟
خدایا العفو! یک غلطی فرمودیم! شما عفو کن! یک راه چاره ای عنایت کن!
ما را به سرنوشت مبارک مبتلا نکن! بلکه ما را نامبارک کن!
خدایا! پروردگارا! ای خدای بزرگ! ای عزیز شکست ناپذیر!
در این آخر عمری؛ آبروی ما را نریز!
ان شاء الله که یک در دنیا، دَه در آخرت جواب بگیری، ای خدای عزیز!

عزیزجان! دروغ نگو! کلک نزن!

یکی از وبلاگهایی که از سوی مردان ولایت اداره می شود؛ خیلی اصرار دارد از مواضع نظام دفاع همه جانبه کند. و در این راه؛ اصلا به منطق و فکر و دلیل اعتقادی ندارد! اصولا من که این وبلاگ یا وبلاگهایی از این نمونه را می خوانم؛ قبل از آنکه بخواهم جواب دلیل هایشان را بدهم؛ فقط از نداشتن کوچکترین دلیلی در آنهاَ، حالت اشمئزاز به من دست می دهد. اما جالب است بگویم همین ها بر طرفداران اندک خودشان تاثیر فراوانی دارند. من بارها با طرفداران ولایت و طیف بسیجی های سیاسی، بحث کرده ام. و وقتی از اخباری که در دو سال گذشته وجود دارد سخن می گویم؛ می بینم آنها از این اخبار اطلاع دارند اما بلافاصله با پیش زمینه و قضاوتی که برایشان ساخته شده است؛ به این اخبار، هجومی عصبی وار می آورند. و این زمینه ها و قضاوت ها را هم امثال همین قــــلــــم درست کرده اند. یعنی قبل از آنکه بخواهند اصل اخبار را بخوانند؛ از طریق اینها، ابتدا جهت گیری می شوند. بعد خود خبر را می خوانند و به روایت خودشان کاملا یقین می کنند که آن پیش زمینه های خبری شان درست بوده است!
دقیقا این همان کاری است که روزنامه ی کیهان می کند. و این است رمز اقبال برخی از مردم به این روزنامه، با اینکه همه می دانند کار کیهان درست نیست.
من در اینجا چند اشاره می کنم به مطالب
این وبلاگ؛ بعد جواب های مختصری را که افشا کننده ی راه شیطانی آنهاست با رنگ دیگری برایش می نویسم.
اخیرا این وبلاگها خیلی هراسان هستند از اینکه در سرکوب شدید مردم مصر؛ شباهت عجیبی وجود دارد با سرکوبی که سال پیش همین ها علیه مردم خودمان کردند. سپس با تحلیل های آبکی و البته متمرکزشان سعی دارند به عوام مردم بقبولانند که اوضاع مصر با اوضاع سال پیش ایران خیلی فرق دارد! معلوم شده که اوضاع خیلی خطرناک شده برای نظام و وجهه ای که نزد افکار عمومی برایش به وجود امده است. مضافآ به اینکه همه دارند می بینند دیکتاتور مصر که همه کارهایش شبیه مدل ایرانی اش است؛ دارد می رود!.. خداوکیلی! شما بودید بند بند وجودتان نمی لرزید؟!
وبلاگ مزبور خیلی اصرار دارد بگوید کسی نباید اوضاع مصر را با جنبش سبز مقایسه کند. حالا چرا؟ بشنوید:


این شبیه سازی به هرحال با تناقض‌هایی به پایان می‌رسد که منجر به پریشانی و سرگردانی بیشتر سبزها می‌شود. وقتی جنبش سبز شبیه انقلاب مصر باشد و جمهوری اسلامی هم مثل حکومت مبارک، پس چرا مصری ها در کار خود موفق هستند و سبزها نیستند؟

جواب: قــبـــلـــآ هم گفته ایم که موفق بودن یا نبودن ربطی به همگون بودن یا نبودن ندارد. ممکن است دو حرکت کاملا مانند هم باشند؛ اما یکی پیروز شود و دیگری نشود. اصولا چرا شما فرق را تنها میخواهید در پیروز شدن یا نشدن بیابید؟ وقتی ما میگوییم دو حرکت شبیه هم هستند؛ یعنی داریم از شباهتهای آن حرکت ها حرف می زنیم در اهداف، علت شکل گیری، جنس مردمی بودن آن، و زلال بودن و حق بودن آنها. و اینها عوامل اصلی یک حرکت است که می شود شباهت را در موردش تعریف کرد. لکن مسلم است که دو قیام مذکور تفاوت هایی هم دارد که از اهمیت کمتری برخوردار است. مثلا اینکه مصری ها سنی هستند، عرب هستند، آفریقایی هستند؛ و ما نیستیم. آیا اینها خیلی مهم است؟ یا اینکه آنها زود پیروز شدند اما ما فعلا نشده ایم. آیا این موجب می شود بگوییم قیام ما و مصریها با این همه شباهت شگفت آور؛ به هم اصلا و ابدا شبیه نیست؟ ضمن اینکه قبلا هم گفته ایم علت اینکه قیام مصری ها این قدر زود اوج گرفت و به پیروزی نزدیک شد؛ حمایت آمریکا از آنهاست که به سیاست جدید اوبامایی برمی گردد. این حمایت، از جنبش سبز به هیچ وجه موجود نبود. و سیاست اوباما در سال 88 بنا به نامه نگاری های او در بهار آن سال با رهبر ایران؛ تا مذاکرات پشت پرده با احمدی نژاد که به فروش انرژی هسته ای منتهی گشت؛ موقوف بود به حمایت از نظام ایران و حمایت نکردن از قیام مردم ایران. و این است که ما به نتیجه نرسیدیم اما مصری ها راه برایشان باز شده است. اصولا فرق دیگر ما و مصریها اینجا معلوم می شود که ما در شرایط سخت قیام کردیم. اما مصری ها در شرایط راحت.

چرا این جماعت فقط در فیس بوک و تویتر و مرگ بر دیکتاتور و پرتاب سنگ و برخورد پلیس شبیه مصری‌ها هستند، اما در خیابان ماندن و نماز جماعت خواندن را – علی رغم حکومت نظامی و هواپیما و هلی کوپتر و تانک و مزدوران مبارک- مثل مصری‌ها نیستند؟!

جواب: اولا پس چرا مصریها را بخاطر همان کارها؛ محارب نمی دانید؟! ثانیا: ظاهرا دروغگو حافظه ندارد. یادتان نیست که این شما بودید پشت سر هم می گفتید: "ای سبزها! چرا قرآن سر نیزه می کنید؟!.." بله؛ جنبش سبز، جنبشی به شدت دینی بود. و از نمادهای دینی هم استفاده فراوان می کرد. تا جاییکه خشم شماها را درآورد و گفتید دین، وقتی دین است که در خدمت ما باشد!.. شعار الله اکبر؛ نماز جمعه؛ نماز جماعت؛ دعای کمیل؛ فریاد یا حسین... همه از دست آویختن های جنبش سبز بود به دین. یادتان رفته گروهی را در پاییز 88 بخاطر شرکت در کمیل سبز بازداشت کردید؟ و تا جاییکه من می دانم یکی دو نفر از آنان همچنان در بندهای امنیتی اوین هستند. پس شرم کنید از این هم دروغ گفتن های فله ای!

چرا اسرائیل از آنها حمایت کرد و از مصری‌ها حمایت نکرد؟

جواب: این بخش خیلی جالب بود! یعنی یک مقدار خنده دار بود! به عبارتی موجب مسرت خاطر شد! وبلاگ نویس مورد بحث، ظاهرا اول میخواست بنویسد: "چرا آمریکا و اسرائیل از مصری ها حمایت نمی کند؟!.." که بعد با رویدادهای اخیر و حمایت علنی و جدی اوباما از قیام مصر، پیش خودش فکر کرد که حالا چه بگوید! بعد هم به این نتیجه رسید که از اسرائیل حرف می زنم و قضیه را می پیچانم، کسی هم متوجه نمی شود!! جواب این بخش را به خود خوانندگان عزیز واگذار می کنیم! کسی اصلا متوجه نشد!

چرا برخلاف مصری‌ها، در ایران فقط در چند خیابان تهران حضور داشتند؟

جواب: ما که متوجه این بخش نشدیم. یعنی نفهمیدیم وبلاگ نویس مورد بحث، دارد از چه جهتی دروغ خودش را می گوید!.. ما در تهران فقط در چند خیابان بودیم؟ یعنی بودن در خیابان آزادی تا میدان وسیع آزادی، بودن در میدان توپخانه تا رسیدن به میدان انقلاب، بودن در سی خرداد و سرتاسر مرکز تهران، بودن در مسجد قبا، بودن در روز قدس از هفت تیر تا میدان انقلاب، بودن چند باره در میدان هفت تیر، بودن در خیابان طالقانی، بودن در میدان امام حسین تا دانشگاه شریف در روز عاشورا... حضور فقط در چند خیابان تهران بود؟! یعنی خیابان دیگری هم بود که باید حضور می یافتیم؟ مثلا در یافت آباد باید می بودیم؟! در زعفرانیه؟! در خاوران؟!... یا مثلا حضور کاملا آشکار مصری ها در فقط یک میدان بزرگ شهرشان موسوم به میدان آزادی یا همان التحریر؛ معنایش این است که مصری ها در سرتاسر قاهره تجمع کرده اند؟!! خدایی ما این بخش را هر کار می کنیم متوجه منظور وبلاگ نویس محترم نمی شویم!

چرا روز به روز از تعداد جمعیتشان کاسته ‌شد؟

جواب: چرا؟! بخاطر سرکوب دیگر! این سوال دارد؟ مردم در 25 خرداد آمدند و حرفشان را زدند اگر کسی گوشی برای شنیدن داشت؛ میشنید. بعد که خونین کردن عامدانه در سی خرداد را دیدند؛ به خانه ها بازگشتند، تا فرصتی دیگر. که فرصت شاید همین یک ماه دیگر در امسال باشد. مردم، تجاوز ها را که شنیدند جمعیت شان کمتر شد. مسلم است که مردم را ترساندید. به همان علت که ابن زیاد مردم کوفه را ترساند. این سوال دارد مگر؟ به همان علت که مردم مغولستان، حرف چنگیز مغول را اطاعت می کردند. چون می دانستند نترسیدن و ایستادن در برابر چنگیزخان، یعنی در روغن داغ جزغاله شدن؛ یعنی تجاوز دسته جمعی به خاندانشان؛ یعنی هزار چیز دیگر. اما اگر میخواهید بگویید چرا مصری ها پراکنده نشدند و ماندند؛ این را یکبار جواب دادیم. علتش حمایت آمریکا است که نمی گذارد دست مبارک برای سرکوب کامل باز باشد. و به همان دلیلی الان مصری ها مانده اند که در طول سی سال گذشته نمانده بودند. یعنی وقتی دست نیروهای امنیتی باز باشد؛ معترضین کاری نمی توانند بکنند. همان طور که الان مردم سوریه هنوز نتوانسته اند اعتراضشان را ولو در حد یک تجمع ده نفره سامان دهند. اما همین که فشار آمریکا به روی بشار اسد فرود بیاید، خواهید دید میلیونها سوری چند روز خواهند ماند.

اردشیر امیرارجمند به جای پاسخ به این تناقضات پاسخ می‌دهد که حکومت مجوز بدهد و کاری به کار آنها نداشته باشد تا جمعیت سبزها معلوم شود! کاش لااقل خودشان را با مصری‌ها مقایسه نمی‌کردند. مصری‌ها کی و کجا منتظر مجوز ماندند؟ کسی که فریاد می‌زند حکومت را نمی‌خواهد، نیازی به مجوز حکومت ندارد، خودش باید اقدام کند.

جواب: حرف فوق العاده قشنگی است. اما وقتی کسی مجوز ندهد؛ بحث سر این است که بعد از این مجوز ندادن، سرکوب هم خواهد بود یا نه؟ می شود مانند 25 خرداد، که مجوز نبود. اما سرکوب هم نبود. و مردم میلیونی آمدند. اگر همان حالت نه مجوز و نه برخورد جدی، ادامه می یافت؛ می دیدید که جمعیت تهرانی ها بیشتر خواهد شد یا جمعیت امروز جوانان مصری. اما وقتی به تعبیر خودتان "رزمایش سی خرداد" صورت گرفت، و کشتار و سرکوب جدی شد، وضع فرق خواهد کرد. در این شرایط نه تهرانی ها می مانند نه مصری ها. و اگر چشمی داشته باشید می بینید که برخلاف سی خرداد شما؛ تا امروز مبارک چنین سرکوبی با تظاهر کنندگان نداشته است. هرگز نیروهای رسمی حکومت مانند سپاه شما -یا ارتش در آنجا- با مردم درگیر نشدند. با گلوله مردم را نکشتند. نیروهای یونیفرم پوش مانند لباس پلنگی پوشهای بسیج در سی خرداد؛ مردم را تحقیر نکردند و کف خیابان به قصد کشت نزدند. تنها برخوردی که مبارک با معترضین کرد؛ یک کار نمایشی و البته احمقانه بود که در قالب طرفداران مبارک در چهارشنبه با حمله به میدان تحریر انجام داد. دقت کنید: "طرفداران مبارک". نه نیروی ارتش و پلیس و وزارت کشور و سازمان امنیت و استخبارات. یعنی تنها جایی که دستش باز بود و به خیال خودش خواست سر آمریکا را کلاه بگذارد؛ حمله ی نیروهای غیرحکومتی بود که سامان داد. اما آیا در ایران هم همین طور بود؟ یا اینکه در سی خرداد، سپاه تمام خیابان ها را قرق کرده بود و اجازه نمی داد ساکنان خیابان آزادی از این ور خیابان رد شوند بروند آن طرف به خانه شان. فحش ناموسی مردان یوینفورم پوش، حمله به زنان، کتک زدن پیران، استفاده از آلات عجیب و غریب توسط بسیجی ها مانند کابل برق و زنجیر، شلیک گلوله کلت از سوی پاسداران لباس شخصی پوشیده، شلیک گلوله تفنگ اشک آور توسط بسیجیان لباس شخصی پوشیده ... فقط بخشی بود که ما در سی خرداد تجربه کردیم. اما مصری ها بعد از دو هفته، فقط یک بار در روز چهارشنبه حمله با چوب و سنگ را از سوی طرفداران مبارک تجربه کردند؛ که البته شکست هم خوردند. آیا قضایا یکی است؟

چنین تحلیل‌گرانی به جای آنکه راهکاری برای جنبش خود ارائه کنند، حامیان خود را در فضایی غوطه ور می‌کنند تا به آینده جنبش سبز امیدوار باشند. اما تحلیلی که صرفا ناشی از مقایسه و شبیه سازی و بدون درنظرگرفتن واقعیات ایران و مصر باشد، قطعا کاری از پیش نمی‌برد.

جواب: حالا شما منظورتان از آن کاری که پیش نمی رود چیست؟ یعنی هراستان از رویدادی چونان مصری ها، خواب را از شما گرفته است؟ خب، چاره چیست؟! پایان همه دیکتاتورها همین است عزیزجان!

شبیه سازی جنبش سبز به انقلاب مصر بهانه‌ای است برای زنده ماندن. مثل شوکی که قلب از کار افتاده بیمار را تحریک می‌کند. شاید موقتا سبزها را سرگرم کند، اما به علت تفاوت‌های فاحشی که از لحاظ اجتماعی و سیاسی بین حکومت و جامعه ایران با حکومت و جامعه مصر وجود دارد، هیچ فایده ای به حال سبزها ندارد. چون علل اجتماعی و سیاسی که منجر به قیام مردم مصر علیه دیکتاتور مصر شد، اصلا در ایران وجود ندارد.

جواب: خیلی اصلا؟!.. عزیزجان! ایران و مصر آنقدر به هم شبیه اند که اصلا آدم می خواهد قهقهه سر دهد. مبارک همان طور حکومت می کرد که رهبر معظم در ایران می کند. فرق در چیست؟ مبارک سی سال است حکومت مادام العمر دارد. در ایران 22 سال است. مبارک با نیروی امنیتی در مصر حکومت می کند. در ایران هم همینطور است. مبارک همه کاره حکومت، خودش است؛ و حتی اجازه نداده بود یک معاون داشته باشد. در ایران هم همین است. مبارک با ترویج فساد جنسی بین جوانانش حکومتش را بیمه کرده بود. در ایران مگر غیر این است؟ مبارک با مواد مخدر جوانانش را تخدیر و ساکت کرده بود. مگر ایران دومین مصرف کننده مواد مخدر جهان نیست؟ مبارک فعالیت سیاسی را در کشورش تعطیل کرده بود. مگر در ایران غیر این بوده است؟ مبارک حامی و فدایی داشت که چهارشنبه به میدان قاهره ریختشان. مگر در ایران بحث حامی و فدایی و چاکر بودن برای ولایت نداریم؟ مبارک خودش را نماینده ای از جانب خدا می دانست؛ و چاکرانش در چهارشنبه قاهره شعار می دادند: "کسی را که خدا آورده هیچ کس نمی تواند ببرد." مگر در ایران نداریم که نائب امام زمان را خود امام زمان آورده؛ مردم خر کی باشند؟! مبارک دیکتاتوری معروف بود. و هزاران شباهت خارق العاده دیگر.

چنین کسی قطعا ماجرای مصر برایش مهم نیست و اصلا نمی‌داند آنجا چه خبر است.

جواب: امثال این عبارت هم که در ادبیات امثال این وبلاگ نویس زیاد به چشم می خورد؛ نشان از نداشتن چیزی در چنته؛ و بازی با کلمات است که به قصد فریب دادن خوانندگانشان انجام می دهند. واضح است مصداق بارز عبارت فوق، خود این وبلاگ نویس است.

اعتراضات ایران چندان به عموم مردم و طبقات محروم ربطی نداشته و تا حدودی به جنبش‌های دانشجویی و فرهنگی و هنری مربوط بوده است اما در مصر و تونس موتور حرکت، طبقات محروم هستند.

جواب: بخشی از این حرف درست است و بخش نادرست. اینکه حرف مردم ما در سال گذشته بیش از آنکه مادی باشد؛ آرمانی بود؛ درست است. مردم برای نان و بدبختی شان قیام نکرده بودند. اما قیام تونس و مصر بخشی زیادی اش مادی است. اما بخش زیادی اش هم آرمانی است. فریاد مرگ بر دیکتاتور؛ مسلما برای آزادی است و بخشی آرمانی به حساب می آید. درست است که قیام مردم ما قیامی فاخرتر به شمار می رود. اما قیام مردم مصر و تونس هم قیامی جوانانه است. یعنی همین که از فیس بوک و اینترنت، قیام آغاز شد؛ نشان می دهد قیام را نخبه ها و تحصیلکرده ها شروع کردند. البته تعداد زیاد پاسخ دهندگان به این دعوت بخاطر اقبال محرومان جامعه به آنها بود. البته باز هم باید گفت شمار زیاد که می گوییم هرگز شمار واقعا زیاد نیست. جمعیتی که در میدان تحریر قاهره آمده اند در حد چند هزار است. و همان جوانان هستند. و بی اغراق جمعیت دو میلیونی روز 25 خرداد آن هم با فقط دو سه روز تدارک قبلی؛ هرگز در مصر تکرار نشد. تعداد ایرانی های معترض خیلی بیشتر بود. اما الان بخاطر حمایت غرب از مردم مصر؛ همه خیال می کنند مصری ها مصر را روی سرشان گذاشته اند! ضمن اینکه ما به قیام جوانان مصر ارج میگذاریم. اما حقیقت را هم باید در نظر داشته باشیم.

سخن دوم اینکه از تکیه کلام های امثال شما بعد از انتخابات این بود که: "ایران فقط تهران نیست؛ تهران فقط شمران نیست"! حالا در مصر چی؟ مگر نه اینکه فقط شهرهای بزرگ مصر شده مرکز اعتراض؟ و مگر نه اینکه فقط بخشی از قاهره یعنی یک میدان شده کانون اعتراض؟ آنهم کانونی که حکومت به رسمیت می شناسدش و هرگز در جهت جمع کردنش برنیامده. حالا شما وقیح ها نمی خواهید بگویید: مصر فقط قاهره نیست؛ قاهره فقط التحریر نیست؟!! حالا از روستاییانی که طرفدار مبارک هستند چیزی نمی خواهید بگویید؟ حالا از اینکه وابستگان به استکبار با استفاده از ابزار استکباری و آمریکایی نظیر فیس بوک دارند اعتراض می کنند؛ حرفی نمی زنید؟ حالا از زبان وزیر کشورتان نمی گویید هر کسی یک اعتراض آرام هم بکند، محارب است؟ آیا امروز کسی در دولت مبارک توانسته بگوید هر کسی در میدان تحریر است محارب است و به زودی اعدام خواهد شد؟
خوب که فکر کنید اوضاع برایتان خیلی بحرانی است. بگذارید دهان ما بسته باشد. خدایی اگر این "وبلاگ آهستان" این مزخرفات را ننوشته بود؛ من هم این مقاله را نمی نوشتم. من جای رییسش باشم؛ شش ماه از خدمت اخراجش میکردم! کسی که کارش را بلد نیست برای چی پولش می دهید؟!
اما این بحث نخبه ها و محرومان جامعه، سخن درستی را هم به ما یاد می آورد. در قیام سال پیش اگر نخبه ها توانسته بودند محرومین جامعه را هم با خود همراه کنند، اوضاع برای نظام این قدر ساده نمیشد که با یک رزمایش به تعبیر رهبر معظم، بتوانند امور را جمع کنند. اگر نخبه ها به ادب؛ به احترام به عقاید عمومی؛ به راه آمدن با دل طبقات فرودست هم پرداخته بودند؛ اوضاع امروز فرق می کرد.
و می تواند در آینده فرق کند. اگر سال گذشته اعتراض ها برای یک امر سیاسی اوج گرفت و بحث انتخابات بود؛ امسال می تواند بحث نان شب مردم باشد که قیمتش چند برابر شده است. امسال مردم در تنگنای معیشتی هستند و خودشان آماده قیام اند. اگر نخبه ها آنها را راه بیندازند؛ دیگر کسی جرآت رزمایش برگزار کردن را آن هم در این اوضاع ملتهب خاورمیانه ندارد.
سال پیش مردم اصلا انتخابات و این نظام و انتخاباتش را قبول نداشتند که بیایند با نخبه ها همراه شوند و جانشان را به خطر بیندازند. اما امسال زندگی شان را جلوی چشمشان دارند در خطر می بینند. و فرق مردم عادی با نخبه ها همین است که همیشه فقط جلوی پایشان را می بینند.
پس ای نخبه های گرامی! دست مردم عادی را بگیرید و با آنان مهربان باشید. مصری ها از ما خیلی چیزها یاد گرفتند. شما هم از مصری ها، مهربانی را یاد بگیرید. آنوقت مردم برایتان خواهند مُرد.
و بیایید همگی به روزهای آینده چشم بدوزیم. بگذارید امثال وبلاگ مذکور؛ مشغول به خودشان باشند. ما به آنها می خندیم! و میدانیم که پایان کار آنهاست که نزدیک است؛ نه ما.
روزهای آینده از آن آزادی است.
پس :
زنده باد آزادی!

به استقبال خطبه ها!


این روزها حمایت جهانی را از قیام مردم مصر شاهد هستیم. و گرچه روزهای سختی است برای مصریها؛ اما چون آنان این حمایت ها را می بینند؛ و پیروزی را نزدیک می دانند؛ تا آخر ایستاده اند.
اما روزهایی که برای مردم ما در سال88 بود هم همین طور بود؟
آیا حمایت جهانی اینگونه بود؟ دولت ها از مردم ما حمایت کردند؟ آیا همان طور که این روزها همه روسای جمهور کشورهای غربی علنا از مبارک می خواهند تا از قدرت کنار روند؛ روسای کشورهای انگلیس و آلمان و فرانسه از احمدی نژاد آیا خواستند که قدرت را ترک کند؟
اوبامای حرامزاده که این روزها صریحا و پی در پی از مبارک می خواهد قدرت را کنار بگذارد و همین الان اینکار را انجام دهد؛ در سال گذشته یادتان هست درباره احمدی نژاد چه گفته بود؟ یادتان هست در اوج سرکوب آهنین مردم در خیابانهای تهران؛ سخنرانی فرمود که: ما دولت جدید ایران را علیرغم اعتراضات به آن، به رسمیت می شناسیم و فقط می خواهیم نسبت به معترضین با خشونت عمل نشود!
یا آقای بانکیمون در سازمان ملل که همین لحظاتی قبل فرمایش کردند: دولت مصر باید سریعا حمله به خبرنگاران را متوقف کند؛ در سال پیش خطاب به آنهمه برخورد با مردمی که فقط یک موبایل دستشان بود برای ثبت وقایع؛ چیزی فرمایش کردند؟

واقعیت است که جهان غرب به هیچ وجه از قیام سال پیش مردم ما حمایت نکرد. این روزها میفهمیم که حمایت یعنی چی. گرچه بسیجیان، خیلی دلشان می خواست خودشان را قانع کنند که غرب و آمریکا از موسوی حمایت می کند!!
و اگر بهشان می گفتیم پس چرا این آمریکا دارد با احمدی نژاد شما مذاکره پشت مذاکره انجام می دهد؛ با وقاحت تمام می گفتند: خب، برای منافع ملی چه اشکالی دارد مذاکره کنیم؟!!
خدا را شکر می کنم در جنبشی شرکت داشتم که شاید در یک قرن اخیر؛ تنها جنبشی بود که وابسته به هیچ قدرتی نبود. و خدا را شکر می کنم کاری که ما سال پیش کردیم؛ امروز الهام بخش مردم جهان شده است. خدا را شکر می کنم اگر چه خیلی خون دل خوردیم؛ اما خدای متعال به کار ما ارزش گذاشت. و این روزها همان سازمان های جاسوسی غربی؛ از کاری که ما کردیم نسخه برداری کرده اند برای انجام طرحهایشان در دنیا. کاری که جرج بوش برای طرح "خاورمیانه بزرگ" سامان داده بود و نتوانسته بود بکند؛ اوبامای حرامزاده با کپی برداری از جنبش سبز ما دارد در دنیا می کند.
خدایا! همان طور که در دنیا نوکران آمریکا را به دست خود آمریکا داری برمیداری؛ نوکران آمریکا را به دست خود آمریکا در ایران هم بردار.
خدایا! ما یک بار دیدیم که آمریکا نوکرش را در عراق، خودش برداشت و تحقیر کرد و کشت. و فداییان صدام که خون ها را در شیشه می کردند؛ چطور تحقیر شدند و دود شدند و به هوا رفتند. پس توقع زیادی نیست که در ایران هم منتظر همین رویدادها باشیم.
و سیعلم الذین ظلموا ای منقلب ینقلبون.

منکرین تمام عیار

منفی گرایی، متاسفانه آفتی است که به جان "منتقدین" می افتد. کسانی که احساس می کنند دوای همه ی دردها، انکار همه چیز است. انکاری که گاه بصورت فحاشی خودش را می نمایاند.
روی دیگر این سکه، جزم گرایی است. نوعی مطلق گرایی؛ که مبتلای به آن، نتیجه های عجیب و غریبی از حوادث می گیرد. و در این میان مذهبی بودن یا نبودن، فرقی در اساس ماجرا ندارد.
گاهی مانند زرقاوی، شیعیان را دشمنانی بدتر از آمریکا به حساب می آورد. و گاهی مانند ایرانیان مقیم خارج از کشور؛ در حمله ی به دین و سنت و حتی ادب و احترام، خودش را نشان می دهد.
و من می بینم که رسانه ای مانند خودنویس، که می تواند گوشه ای از دردهای این مردم را مرهم باشد، به همین بلای جانسوز مبتلاست.
خیال می کند با حمله به این و آنی که پرچمی را بلند کرده اند، می تواند خودش را تسکین دهد. گاهی به بنیان های دینی حمله می کند؛ و گاهی به رهبران جنبش سبز که جایی در دل مردم باز کرده اند. و در این میان است که برای خودکشی شاهزاده، خودکشان می کند!
آقای خودنویس! یا خانم خودنویس! یا هر موجودی که هستی! آیا باید به موسوی و کروبی حمله کنی چرا که از دوران طلایی ای حرف زده اند؛ و از تو اجازه نگرفته اند و نمی دانند که تو چقدر از آن دوران بدت می آید؟! هیچ چیز دیگری نیست که تو به آن بتازی؟ واقعا نیست؟ و در این میان قضاوت تو راجع به دوران پهلوی چطور بوده است؟ به نظرت دوران خوبی بود؟ تو شرم نمی کنی برای خاندانی خودت را به آب و آتش می زنی که با خون جوانان همین مردم کاخهایشان را ساخته بودند؟ تو هیچ انتقادی به فساد و سرکوب و دیکتاتوری زمان شاه نداری، که برای علیرضا پهلوی مراسم ختم گرفته ای؟... اگر سرکوبگران این روزهای ایران، منفورین نزد مردم ایران هستند؛ یقین بدان خاندان و عاملان پهلوی جایگاه بهتری نداشته اند.
اما تو خیال کرده ای با این منفی گرایی می توانی خودت را آرامش دهی. از فرط نفرت به چیزهایی که اندک اندک نمی دانی که چیست؛ به دامان منفورین و بدترهایی غلطیده ای. و موج انکار همه چیزت را مانند همه کسانی همچون خودت، به دین هم کشانده ای و مقالاتی منتشر کرده ای مانند "گفتمان محمد". در حالیکه در همان زمان، مقالاتی که از روابط پنهانی احمدی نژاد و آمریکا سخن می گفته را حذف کرده ای. راستی باور کنیم که در پشت پرده، دستانت در دستان یک نفر از واشنگتن قرار ندارد؟
قضاوت است یا پیش بینی، باید بگویم مردم به امثال تو اطمینان نخواهند کرد. تو زود افول خواهی کرد. تو و همه کسانی که به هیچ چیز اعتقاد ندارید. و این بی اعتقادی را یک نوع رشد حساب می کنید. در "لا اله" غرق شده اید. و هیچ گاه به ساحل نجات "الا الله" نرسیده اید.
شما سقوط کرده اید. در حالیکه خودتان نمی دانید.

من و داداشم!

حاج صادق لاریجانی، امروز در آستانه عاشورا، اظهار نظر جالبی کرد. که متن آن را در سایت های خبری می توانید پیدا کنید. اما بعضی از رووس آن که در ذهن من مانده، من را وادار کرد جواب مختصری به آن بدهم.
ایشان اشاره ای به بیانیه اخیر موسوی داشتند و ضمن ابراز خشم از این بیانیه، موسوی را به داشتن بصیرت توصیه فرمودند. خواستند تا موسوی حُرّ شود. بازگردد. و از فریب خوردن دست بردارد!
من هرچه در اظهارات حاج صادق لاریجانی دور می زنم، چیزی پیدا نمی کنم که بتوان آن را "فکر" نامید. حضرت ایشان همان هایی را تکرار کردند، که بیش از یکسال است کسانی که در 22 خرداد به قدرت رسیدند؛ مکررآ می گویند. و عبارت قرآن بر سر نیزه کردن را هم این حسین شریعتمداری بود که اول بار در واکنش به الله اکبر گفتن سبزها، در روزنامه اش منتشر کرد.
آقای لاریجانی!
لبّ کلام شما را اگر بتوان درآورد، این است که "یاحسین" گفتن اگر در وادی باطل باشد، آیا ارزشی دارد؟ و اینکه: یا حسین که از قرآن بالاتر نیست؛ چرا قرآن بر سر نیزه می کنید؟
حضرت آقا!
انگار فراموش کرده اید اخوی گرامی شما، در ماجرای عاشورای سال گذشته، چه مضحکه ای به پا کرد! یادتان رفته گفته بودید سبزها در عاشورای حسینی، به عزای حسین اهانت کردند؛ و به عزاداران حسینی حمله نمودند. حالا شما برای اولین بار است که در صدا و سیمای ولایت، بیان می کنید که: ای بابا! سبزها نه فقط به عزای حسین اهانت نکرده بودند، بلکه خیلی هم حسینی بودند و فریاد یا حسین شان بلند بوده است! منتهی این یا حسین گفتن، در منظر شما حاج صادق لاریجانی، ارزشی ندارد!
آقای لاریجانی!
شما در مغالطه ای دیگر می فرمایید "یاحسین که از قرآن بالاتر نیست." در حالیکه شما اولی را شعار یاحسین محاسبه می کنید. اما دومی را یعنی قرآن را در ماجرای صفین، خود قرآن به حساب می آورید. گویا یک نفر باید بیاید به شما بگوید آنچه هم در صفین بر بالای نیزه ها رفت، خود قرآن نبود؛ بلکه جلد قرآن بود. بنابراین به شما می گوییم که شعار یاحسین با جلد قرآن، هر دو در عرض هم هستند. و هیچ کدام بر خلاف آنچه شما می خواهید بگویید، بر دیگری رجحان ندارد.
آقای لاریجانی!
راستی مگر یادتان رفته در منطق شمایان، شعار یا حسین؛ بالاترین و باارزش ترین و مقدس ترین چیز عالم بوده است؟!
یادتان رفته بخاطر اهانت خیالی به "عزای حسین" در سال گذشته چه ماجرایی به راه انداختید؟ یادتان رفته سه نفر را اعدام کردید؟ یادتان رفته بنا به گزارش رسمی پلیس، چهار نفر را در عاشورا در وسط خیابان کشتید؟ چرا که به عزای حسین اهانت شده بود! راستی! شما که ادعای فقاهت دارید، بگویید کجای اسلام ما حکم قتل برای اهانت به عزای حسین داریم؟ اصلا "عزای حسین" چی هست؟ و چطوری می توان به آن اهانت کرد؟ و چه کسانی به آن اهانت کرده بودند؟ همان ها که شعار "یاحسین"شان بلند بوده است؟!
آقای لاریجانی!
اما همه حرف، سر آن حرف آخر شماست. بله! در منطق ما هم "یاحسین" را برای حق باید گفت. قرآن را هم در راه حق باید بلند کرد. اما بحث ما و شما در این است که کدام از ما دو، حق هستیم؟
و چه کسی گفته شما حق مسّلم هستید، فقط بخاطر اینکه در جایگاه حکومت قرار دارید؟
آقای لاریجانی!
اصلا منطق یزید همین بود که شما می گویید. او هم می گفت: من در قدرت هستم؛ و هیچ مخالفی را تحمل نمی کنم. مگر نخوانده اید که یزید به حسین، نسبت خارجی (به معنای خروج از ولایت امیرالمومنین یزید) داده بود؟ و برای همین هم خون او را مباح کرد.
آقای لاریجانی!
تنها کسی که لیاقت سخن گفتن از "حق" را ندارد، خود شمایید.
این ماییم که باید از حقیقت و حقانیت حرف بزنیم. ما که کلامی برای گفتن داریم. نه شمایانی که کارتان سرب ریختن در دهان ها، باتوم کشیدن بر بدنها، و شلیک گلوله ها به جان بیگناهان بوده است. که تازه بعد از یکسال فهمیده اید آنها هنگام خونین شدنشان، فریاد "یاحسین"شان بلند بوده است.
آقای لاریجانی!
کلام ما و شما بسیار است. می گذاریمش برای وقتی که به محاسبه می کشانندمان. فقط یادتان بماند این صندلی ها اگر ماندنی بود، به شما نمی رسید.
به شما و آقا داداشتان!

جوابشان را چگونه می دهید؟

این روزها و شبها، صدا و سیما در افراطی بیش از حد، همه چیزش را محرّمی کرده است. از شب اول محرم، دیگر فقط اسامی اصغر و اکبر و عباس است که به جای برنامه و خبر، به بیننده عرضه می شود.
من در اینجا نمی خواهم از منظر رسانه ای به ماجرا نگاه کنم. و اینکه اینگونه یک رسانه نزد مخاطبان اندک خود به طور کامل می میرد. اینکه بخشهای خبری، به چهارپایه های مداحی تبدیل شده است. بلکه از منظری بسیار مهمتر حرف می زنم.
آنچه در عاشورا گذشت، به هیچ عنوان با آنچه در سیمای ولایت به ذهن مخاطبان فرو می ریزد؛ همگونی ندارد.
عاشورا، قیامی علیه ظلم و فساد حاکمان زمان خود بود. که تا آخر کار هم ادامه یافت. و آنچه در دفن شدن حقایق در خرافات، شاهد آن هستیم؛ آنچه سیمای ولایت می خواهد ما بپذیریم؛ آنچه این شبها دوباره واژه هایی مانند «ساجد بیمار» و «زینب مضطر» را می شنویم؛ اینکه از همه تفکرات پوسیده ای سخن گفته می شود که هدفی ندارند جز تحمیق مخاطبان، و به سکوت کشاندن همه در برابر ظلم ظالمان و فساد مفسدان؛ هیچ معنایی ندارد جز حرکتی یزیدی، در سیمای ولایت.
من در اینجا از همه آنچه این روزها دستگاه صداو سیمایی، و اعجوبه های سحر منصور ارضی ها، به نام کربلا و عاشورا می گویند؛ ابراز برائت می کنم.
من آشکارا می گویم آن کاری که همین شمایان در عاشورای 1388 با مردم کردید؛ آن دروغ رسوا که به مردمی بستید که با پیراهن سیاه در روز عاشورا، شعار سیاسی می دادند؛ و شما آنها را "اهانت کنندگان به عزای حسین" نام نهادید؛ نام نهادید تا حکومت خودتان را بر پایه های آه و اشک و داغ و حرمان ملتی نگه دارید؛ من آشکارا می گویم جواب این ظلم شگرف را که به انسان و انسانیت و مکتب عاشورا کردید؛ به زودی درخواهید گرفت.
عاشورا زنده می ماند؛ و مردم هم.
و هیچ یزیدی باقی نمانده است.
من آشکارا می گویم.

آن مقام, یادتان باشد


از پایه های مکتب صهیونیزم, "خاص" بودن است. یهودیان بطور ریشه ای اعتقاد دارند خودشان تنها انسانهایی هستند که نزد خدا, جایگاه ویژه دارند. بهشت, از آنِ فقط آنان است. و هیچ کسی دیگر در این دنیا و هم در آن دنیا, پشیزی ارزش ندارد. شاید باور کردنی نباشد. اما این از موارد درج شده در توراتی است که امروزه در دسترس ماست. یهودیان این اعتقادشان را نه فقط به دین یهودی نسبت میدهند؛ بلکه به نسل یهودیان هم منتسب میکنند. و برای همین هم نسل و دودمان یهودی را مقدس می شمرند. و هیچ غیریهودی را اصلا آدمیزاده حساب نمیکنند!
یهودی ها بصورت بنیانی معتقدند که فقط آنان هستند که "عزیزکرده" های خدایند! و برای همین هم حق دارند به غیریهودیها؛ هر ستمی را روا بدارند. که اگر قدرت نظامی داشتند؛ میکشند. و اگر نه, سعی در به دست آوردن قدرت اقتصادی می کنند و در این راه از چاپیدن هیچ کسی پروا ندارند. و به همین علت است که در طول تاریخ, یهودیان همیشه منفور ملت ها بوده اند. و اگر یادتان باشد هیتلر هم از همین نفرت عمومی نسبت به یهودیها استفاده کرد و به قلع و قمع آنان دست زد. البته هدف هیتلر, بیشتر به چنگ آوردند بنگاه های اقتصادی یهودیانِ آلمان بود.
دیگر اصل بنیانی یهودیان, که این روزها صهیونیستها آن را بر سر دست گرفته اند, منجی گرایی است. یهودی ها اعتقاد محکم دارند که در پایان تاریخ, یک منجی بزرگ و بسیار قوی به نام "مسیح" ظهور خواهد کرد و حکومت واحد یهودیان را در سراسر جهان مستقر خواهد کرد. او موجب سربلندی یهودیان خواهد شد. و البته این سربلندی یهودی, چیزی نخواهد بود جز به بند کشیدن ملتهای دیگر در زیر چکمه های یهودی!
آنچه تا الان گفتیم را فقط مقدمه ای بیانگارید. چرا که همه ی این حرفها را شاید بارها شنیده باشید.
حال نگاهی کنید به یک نفر در کشور خودمان.
کسی که خودش را عزیزکرده ی خدا می داند. او فقط خودش را هدایت شده می انگارد. همه دیگران را ولو خیلی زیاد هم باشند, احمقانی بیش تصور نمی کند. که باید آنان به شدت سرکوب شوند.
رقبایش را تحقیر می کند.
در انتخابات دست می برد و از این کار به هیچ روی شرمنده نیست. بلکه حق خود می داند. چرا که عزیزکرده ی خاص خداست!
به قانون پایبند نیست. چرا که قانونی نیست که بتواند این عزیزکرده ی خدا را در چارچوبی نگه دارد. و او از هر قانونی بالاتر است!
او در راه سرکوب مخالفانش, از هیچ جرم و فساد و آدمکشی هم پروایی ندارد! چرا که خدا به او این اختیار ویژه را داده است!!
او همچنین به شدت منجی گراست. و در سازمان ملل برای صندلی های خالی, دعای فرج می خواند! و از طریق یک رابط ویژه در دفترش, بطور مستقیم با منجی موعود در ارتباط است! منجی به او میگوید فلان تاریخ را برای شروع مذاکرات با غربیها در نظر بگیرد؛ نه یک روز این طرف و آنطرف. و یا مبلغ واریزی به حساب یارانه ها را 81 تومان در نظر بگیرد, که این یک تومان اضافه اش, برکت خواهد داشت! فلان چاه, فلان جور است؛ و بهمان هاله, چونان!!
پس بار بعد که خواستید سخنرانی های پرشور صداسیما را گوش کنید و نسبتهای غلیظ و غریب را در منافق خواندن این و فتنه گر دانستن آن بشنوید؛ یادتان باشد چه کسی صهیونی است و چه مقامی در مملکت ما دارد...

فراق

بنام الله
روزها می گذرد. و باران فراق همچنان می بارد. فراق از چیزی که نداریم. و کاش بدانیم آن چیست.
خدا را فراموش کرده ایم. ایمان به او را کنار گذاشته ایم. و عمل برای او را به کل ترک کرده ایم. و آنچه برایمان مانده، ناآرامی ها و ترس ها و حرمان هاست. و شکایت می کنیم که چرا خوشبخت نیستیم. شکایت از نبودن چیزهایی می کنیم که خیال می کنیم داشتن آن ها ما را به سعادتهایی می رساند که هیچ وقت نداشته ایم.
نمی دانیم که همین الان خوشبختیم . اما نمی توانیم خوشبختی مان را ببینیم. نمی توانیم شکر داشته هایمان را بکنیم. نمی توانیم بدانیم خوشبختی همین چیزهایی است که داریم. فقط باید ببینیم شان.
خدا را از دست داده ایم .
عمل برایش را کنار نهاده ایم.و شکایت می کنیم که چرا خوشبخت نیستیم.
...



فرشتگان!


بنام خدا
نمی دانم کدام کتاب جان اشتاین بک بود. شاید شرق بهشت بود.
داستان دو برادر در یک مزرعه در آمریکا؛ که شبی دختری جوان را می بینند. و یکی از برادرها او را فرشته ای لطیف تصور می کند. و دیگری او را شیطان می بیند.
و این اتفاقا همان تصور رایج مردان است نسبت به زنان. گروهی آنان را فرشتگانی پرستیدنی می بینند. مخصوصا که جوان و زیبا باشند!! و گرهی هم اتفاقا همان جوان های زیبا را شیاطینی می انگارند که دنیا را به فساد کشیده اند.
کدام سخن درست است؟
زن واقعا کدام است؟ باید گفت هر دوی این تصورات، بخاطر قضاوت در شرایط هیجانی انسان است. و اگر با آرامش فکر کنند، حقیقت را راحتتر را در می یابند.
اما تفکری که قرآن معرفی می کند، انسان بودن زن است. "من ذکر او انثی" قرآن انسان را مرد نمی بیند که زن فرشته ای باشد یا شیطانی در کنار او.
قرآن انسان را به دو گونه می بیند: زن و مرد. هر دو انسان اند. پس همان طور که مردان، خوب و بد دارند؛ زنان هم خوب دارند و بد. هیچ کدام شیطان یا فرشته نیستد. اما زن خوب هست; و زن بد هست. همانند مرد.
و واقع امر این است تکیه ی بیشتر از حد بر جنسیت، دوری از عقلانیت است. زن و مرد بیش از آنکه با هم تفاوت داشته باشند، به هم شبیه اند. روح انسانی، بیشتر از 99 درصد انسان را فراگرفته است. و بخش جنسیتی، همان مقدار کم مانده است.
پس هم را انسان ببینیم... با همه اشتباهات یک انسان و همه روح بلند یک انسان; که گاه از فرشته ای هم بالاتر می رود.

پیروزی



بنام خدا

گاهی انسان در زندگی، به شرایطی می رسد که وابستگی به یک نقطه عالی را با بند بند وجودش حس می کند. و همه وجودش آن نقطه را احساس می کند. در همین شرایط است که می فهمید برای رسیدن به پیروزی، یا کمال یا نجات و یا خوشبختی، باید چه کند.

آن نقطه همان خداست. هر گونه که توضیحش دهیم. و هر عنوانی که برایش بگذاریم. اما هست. و کاملا هم مفهوم است.

اما سخن این نیست. بلکه سخن اصلی آن است برای رسیدن به آن باید چه کرد. و همین لحظه هاست که به انسان بدون هیچ مقدمه ای می آموزد باید چه کند. چگونه این راه را باید رفت.

باید رفت و نه آنکه از آن راه حرف زد. آن راه اصلا حرف زدنی نیست. رفتتی است. در این لحظات انسان با تمامی ذرات وجودش حس می کند باید چگونه باشد تا خود پیروزی ها به سوی او بیاید.

رمزی در کار است. و این رمز همان رمز همیشه گفته شده است. همان تقوا. همان ورع. همان تزکیه نفس. همان ها که قرنها پیش در قرآن گفته شده. و خیلی هنوز آن گفته شده را نمی فهمند.

و انسان در چنین لحظاتی، بدون شنیندن آن گفته ها، می تواند تمام این رموز را نه با ذهنش، که با وجودش درک کند.

پیروزی نزدیک است، در هر میدانی که بخواهیم. و اگر این میدان، راه خود خدا باشد؛ چه نیکو. که :

و ما النصر الا من عند الله العزیز الحکیم.





قلب های مریض

بنام الله
مطلبی خواندم از مجتهد شبستری یکی از سخنگویان این روزها. هر چه فکر کردم دیدم چیزی نیست تا بتوان به نظیر این سخنان، پاسخی داد. اصلا اینگونه سخن هایی، پاسخ ندارد.
خوب که دقت کنیم؛ می بینیم اصلآ این ها "سخن" نیست. اما چه اتفاقی افتاده که کسانی به این نتیجه رسیده اند که این گونه حرف بزنند؟ چه نتیجه ای می خواهند در کجا بگیرند؟ آیا می خواهند مردم را از چیزهایی که خرافه پنداشته اند نجات دهند؟ آیا این ها منجیان مردم اند؟ یا چمداشتی به آن سوی مرزها دارند؟ به کف هایی که برایشان می زنند، دل خوش کرده اند؟
یادمان نرود "سروش" بعد از کلی افاضه، به دانشگاه هاروارد برای تدریس دعوت شد.
یا ماموریت های سیاسی مد نظرشان است. مسلم برای یک جاسوس، بالاترین موفقیت به انجام رساندن ماموریتش است. حالا از چه راهی، فرق نمی کند. یادمان نرود بزرگترین جاسوسان دنیا، که در جنگ سرد، تاثیرات شگرفی گذاشتند؛ کارشان را با حرکات جنسی پیش می بردند.
اما به نظر من، دلیل اصلی این چنین سخنانی، یک چیز بیشتر نیست: اینها درونشان تغییر کرده است. این ها واقعا این گونه فکر می کنند. و فکر میکنند کشف های جدیدشان همه را باید دیوانه وار خوشحال کند! فکر می کنند حرف درستی که هیچ کس نفهمیده، اینها یافته اند. خیال می کنند نقطه ی نجات را پیدا کرده اند.
یادشان رفته که نظیر این حرف ها را از چهارده قرن پیش، کسانی زده اند. از ابتدای ظهور اسلام، همین حرف ها و شاید بدترش را مشرکین گفته اند. و کلی از آیات قرآن اختصاص دارد به مجاجه قرآن با آنان.
دلیل اصلی این است که وقتی کسی در گناه پیش رفت، وقتی بدترین و بزرگترین گناهان را انجام داد، وقتی شهوت رانی و کثافت های جنسی را مرتکب شد؛ او تمام درونش و روحش به هم می ریزد. او دیگر انسان سالمی نیست. و سالم نتیجه گیری نمیکند.
نمونه ی دیگر این انسان ها را می توان میان رمال ها و مدعیان دروغین معنویت یافت. کسانی که تا پای چوبه ی دار، خیلی با اطمینان از ادعایشان حرف می زنند، و همچنان خود را برحق دانسته, از اینکه به ناحق اعدام می شوند، شکایت می کنند. کسانی که جرائم سنگین جنسی انجام داده اند. زنان شوهردار و بعضا مذهبی را به دام کشیده اند. اما در زیر بازجویی ها هم از کارشان شرمگین نبوده اند. و خیلی صریح می گفته اند: "با زنی دوست داشتنی، لحظات خوبی را داشتیم. شوهرش نمی دانست او چه گوهری است، من می فهمیدم..."
وقتی کسی درونش را به هم ریخت، واضح است که درونش به هم ریخته است! چنین کسی حرف هایی می زند که فقط می توان با آنها مشمئز شد.
حالا از این سخنران، کسی سوال کند شما که در برابر حرف های رایج دیگران این گونه قیام کرده اید، آنها را بدون دلیل می دانید، و همه را محل شک قرار داده اید؛ حرف خودتان را از کجا پیدا کردید؟ از کجا فهمیدید پیامبر معصوم نبوده است؟ یا لازم نیست که معصوم باشد؟ از کجا فهیمدید که قرآن آن گونه که شما می گویید نازل شده است؟ از کجا فهمیدید قرآن کلام پیامبر است به روشی که شما کشف کرده اید؟ دلیل تان چیست؟ گویی این ها از عالم بالا بر ما نازل شده اند و حقایقی که هست و ما متوجه اش نیستیم، دارند به ما میگویند!
نظیر شما در همان دنیای غرب که این قدر خودتان را برای آن میکشید، این گونه نسبت می گیرند: "روانی!"
اما ما به شما آن را می گوییم که هستید. همان که قرآنی که خدا نازل کرده است بر رسولش محمد(ص) می گوید:
"فی قلوبهم مرض و زادهم الله مرضآ"





یا رضا رضا رضا

بنام الله
چند سال پیش بود. خیلی به فکرم افتاده بود این که اهل سنت دارند با آمریکا جهاد می کنند، اما شیعیان دارند توی سرشان می زنند و عزاداری می کنند؛ باید علتی داشته باشد.
بعضی مواقع به فکرم رسیده بود شاید نزد اهل سنت حقایقی است که ما شیعیان از آنها بی بهره ایم. گاهی هم می رفتم داخل محافل آنان با آنان حرف می زدم. اما نتیجه ای که از این حرف زدن گرفتم، واقعا شگفت آور بود.
فهمیدم اهل سنت بسیار بیشتر از ما گرفتار تعصب، خرافه و دگم اندیشی اند. بسیار بیشتر از ما برای پیشوایان خود، ارزش و جایگاه قائل اند. آنقدر زیاد، که حقیقت را به پای آنان قربانی می کنند. فکر کردن را بر خودشان ممنوع می کنند. مرید و مراد بازی می کنند.
و آنگاه این نتیجه را گرفتم: اگر بعضی از ما شیعیان تصویر بدی از خودشان به جا می گذارند، اگر تعصب و جهالت و تحجر را معرفی می کنند، اگر خودشان و حرف خودشان را درست و دیگران را به طور کلی تخطئه می کنند؛ این ربطی به اهل بیت و امامان ندارد. "آن شیعیان" هستند که آنگونه شده اند؛ و نه مکتب تشیع. نه مکتبی که علی دارد و امام صادق.
و امشب شب شهادت امام رضا است.
و من به پیشگاه رضا(ع) عرض می کنم: یا امام رضا... آنان که تو را ندارند، هیچ ندارند. آنان که شما عترت رسول خدا را کنار نهادند، و خودشان خواستند اسلام را بپیمایند، خیلی زود منحرف شدند. امروز دیگر هیچ اثری از آن جهاد با آمریکا نیست. آنها زود به دنیای جرم و جنایت غلطیدند، مسلمان کشتند و نوکری همان آمریکا را کردند.آنان که بدون شما خواستند به خدا برسند، نوکران شیطان شدند.
بدون رضا و صادق و حسین و علی... نمی توان راه بندگی را پیش تاخت. نمی توان رسید به جایی که فقط بندگان خدا می رسند.
باید بندگی را از بندگان آموخت.




شب رحلت

بنام الله
امشب، شب رحلت رسول خداست.
دلم می خواهد کمی درباره نوع نگاه ها به پیامبر حرف بزنم. گاهی انسانهایی در همه ی عمر از پیامبر غلفت می کنند. یادی هم از او نمی کنند. شاید اصلا یادشان رود که می توانستند از وجود این گوهر آفرینش استفاده کنند. از سوی دیگر بعضی حسابی دیگر باز می کنند. من بارها از کسانی شنیده ام که از پیامبر، حاجت خواسته اند. حال آنکه این کار بطور واضح، شرک است. و پیامبر کسی بود که آمد تا بساط شرک را برچیند.باید حواسمان باشد پیامبر هم بنده ای بود از بندگان خدا. او هیچ قدرتی ندارد. او نمی تواند به ما حاجت دهد. با بر ما رحم کند. او نمی تواند مواظب ما باشد. نمی تواند به ما خیری دهد یا شری را دفع کند.
باور کنید این اعتقادات وهابیون نیست. من بارها در همین محیط اینترنت با وهابی ها حرف زده ام. آنها اصلا حرفشان این چیزها نیست. وهابیت، مکتبی واقعا مبتذل است. آنها اصلا هیچ اعتقادی که بتوان آن را اعتقاد نامید، ندارند.
چیزهایی که ما می گوییم همان پیام اصلی اسلام است. اسلام به ما یاد داده هیچ اراده ای در جهان موثر نیست بجز اراده خدای واحد جهان. همان رب العالمین.پس راه درست نگاه به پیامبر چیست؟راه را خود خدا به ما یاد داده: "فی رسول الله اسوة حسنة" پیامبر یک اسوه است. یک الگو است. او مانند همه ی بندگان خداست. اما بهترین آنها. ما نیز که بنده ی خداییم، باید به او نگاه کنیم، و مانند او بنده ی خوبی شویم. باید بندگی را از او یاد بگیریم. باید با نگاه به او، بفهمیم یک انسان، تا کجا می تواند رشد کند. چه کارها می تواند بکند. تا کجا می تواند خودش را در بندگی خدا پیش ببرد، رشد کند، نورانی شود، و اوج بگیرد.
بدون این الگو، ما انسان ها نمی فهمیم چه کارهایی اصلا می توانیم بکنیم. نمی فهمیم عقل ما، ذهن ما، قوای روحی ما، توانایی ارادی ما... تا کجا می تواند تلاش کند. جهاد کند.بدون او حتی نمی فهمیم آیا راه نجات، جهاد است؟ چنانچه دیگر کسانی که خواستند راه نجات را بپیمایند، نتوانستد. راهش را هم پیدا نکردند. نگاه کنید به ادیان هندی و چینی. هندو و بودا و مشتقات آنها. آنها راه نجات را "ریاضت" تشخیص دادند. بعضی فرقه ها، راه را "سکوت" تشخیص دادند. یا "نکشتن موجودات" تشخیص دادند و در تمام عمر حتی یک پشه را هم نمی کشند تا به نجات برسند. یا مانند مسیحیت امروز "عشق ورزیدن" را راه نجات معرفی کردند. با پیامبر است که راه را می توانیم پیدا کنیم. می توانیم بفهمیم "سعی کردن" در راه خوبیهاست که تنها راه نجات است. باور کنید بدون این الگو نمی توان راه را پیمود. نمی توان. همه ی عمر را مشغول می شویم به چیزهایی که بعد از یک عمر می فهمیم کاش مشغولش نشده بودیم. پیامبر یک الگو است. و فقط یک الگو. و بدون او و بدون اتکا به وجود نورانی او نمی توان به خدا رسید.
ای رسول خدا...
با تو بود که راه را پیدا کردیم. و با تو بود که پرده های جهالت از جلوی بشریت کنار رفت تا هر که بخواهد ، بتواند جلو رود. با تو بود که نور را یافتیم. خوبی ها و بدی هایی که همیشه به آنها فکر می کردیم، در پیش چشممان آشکار شد. آنها را تشخیص دادیم. با تو بود که فهمیدیم باید چگونه حرکت کنیم. راه کجاست. و حرکت چگونه است.
ای رسول خدا
آرزو داریم بار دیگر در محیط آن دنیایی، حضور تو را حس کنیم. حتی به قدری که این جا حس کردیم. و فهمیدیم که چون تویی در این دنیا بوده... آن دنیا هم بخواه از خدا، که این فهمیدن را حتی در همین حد، حس کنیم... تو از خدا بخواه راه بندگی را بپیماییم. از خدا بخواه که بنده شویم. از خدا بخواه که بندگان خوبی شویم...




تــصـــویــــر روز

تــصـــویــــر  روز