آهی که شماها را خواهد گرفت!

گاهی به بعضی وبلاگ که سر می زنم؛ بیشتر از هر چیز حالت تهوع به من دست می دهد. اینکه می بینم برخی، چطور تا نهایت وجودشان؛ خودباختگی و بی هویتی، وجودشان را گرفته است. اگر بپذیریم نهادهایی مانند سپاه پاسداران، با تاسیس بخشی به نام ارتش سایبری ایران، در حال ترویج عقاید خاص خودش در اینترنت است، و این امر را یک وظیفه ی حکومتی برایش تصویر کنیم، و به این نهاد حق دهیم برای حفظ قدرتش در کشور، به هر کاری دست زند؛ اما وقتی همین حرف ها را از زبان انسانهای معمولی می شنویم؛ حقیقتا حالت اشمئزاز به انسان دست می دهد.
شماهایی که اگر خودتان را هم بکشُید به داخل حکومت راهتان نمی دهند؛ برای چی هر حرکت حکومت را تایید و تقدیس می کنید؟ اگر بگوییم کسانی آخرتشان را به باد دادند تا همین دنیای حقیر پیش پایشان را بگیرند؛ شما آخرت تان را به باد می دهید و دنیا را هم که بهتان نمی دهند! آخر دولتی مانند دولت فعلی که وزرای خودش را هم به اندک اصطکاکی، با تیپا بیرون می اندازد؛ جایی برای شما خواهد داشت؟ آخرت تان را به چه چیزی دارید می فروشید؟
باز اگر بگوییم امثال سپاه بخاطر پشتوانه ایدوئولوژیکی که دارند و خود را محق می دانند برای حفظ نظام هر کاری را ولو حرام محض را انجام دهند و برای همین به خودشان اجازه دروغ گفتن های فله ای را می دهند؛ اما شما چه جوابی برای خودتان و وجدان خودتان کنار گذاشته اید؟
مگر می توانیم بپذیریم که شما با تمام وجود از نظام فعلی دفاع کنید و آنرا همردیف حلقه ی اطراف پیامبران الهی بدانید؟ باور کنیم شما موسوی را خطرناک تر از شمر بی ذی الجوشن می دانید و احمدی نژاد را بالاتر از مالک اشتر؟ باور کنیم شما چشمی ندارید برای دیدن این همه فساد که در این کشور ولایتمدار وجود دارد و روز به روز هم بیشتر می شود؟ باور کنیم شما به وجود فساد حکومتی و مالی باندهای افسانه ای در این نظام قائل نیستید؟ باور کنیم شما به رواج باور نکردنی ربا در این مملکت امام زمانی بی اعتنایید؟ باور کنیم ناامنی؛ دزدی؛ فحشا؛ مواد مخدر؛ مشروبات که در این کشور رونق دارد و از صد کشور دیگر دنیا که اتفاقا اصلا هم امام زمانی نیستند؛ بیشتر است؛ شما را اصلا اذیت نمی کند؟ و فقط شما نگران این هستید که مبادا باز هم خاتمی آرای میلیونی بیاورد و موجب سرشکستگی باند و گروه شما شود؟ و الان خیلی خوشحالید که توانسته اید اعتراضهای مردمی را در سال 88 خفه کنید و سرخوشید که با آن نتیجه ای که برای خودتان خیال کرده اید ، توانستید دولت را بگیرید...
اما اینجا دلم خواست فقط یک موضوع را خطاب به این آقایان بگویم.
اخیرا به شدت حمله کرده اند به اینکه مبادا کسی حوادث مصر و تونس را با جنبش سبز 88 مقایسه کند! و به شدت از این مقایسه می ترسند. و از دلایل رسوایی هم که برای این عدم مقایسه ارائه می کنند این است که آمریکا از جنبش سبز حمایت کرد اما الان از مردم آزاده ی مصر اصلا و ابدا آمریکا حمایت نمی کند!!
آقایان هالو!.. خوب است بدانید اگر آمریکا از انقلاب های اخیر حمایت نمی کرد؛ این انقلاب ها هم رخ نمی داد. چنانچه این دیکتاتورها؛ هر کدام بیش از 20 است که دارند به خوبی و خوشی حکومت می کنند. و هیچ قیام مردمی هم رخ نداده بود. اما اینکه یکباره این حوادث اوج می گیرد؛ مردم نمی ترسند؛ به خیابان می ریزیند؛ دیکتاتورها دیگر اعتماد به نفس ندارند؛ پیروزیها زود نتیجه می دهد... همه بخاطر سیاست اخیر اوبامایی است که دارد خودش را نشان می دهد... و به خاطر شکست اخیر اوباما در انتخابات کنگره است که اوباما را واداشته است کاری کند تا سیاست های دموکراتی او، هم دنیا هم مردم آمریکا را تحت تاثیر قرار دهد. دقیقا به همان دلیل که بوش به عراق حمله کرد تا سیاست های جمهوری خواهی اش، روند سیاسی دنیا و هم درونی آمریکا را تحت تاثیر بگذارد. بد نیست این سند ویکی لیکس را نگاهی بیندازیم:

این سایت در اسناد منتشره خود اعلام می كند فشار باراك اوباما برای اصلاحات دموكراتیك در مصر با مقاومت مبارك مواجه شد زیرا به اعتقاد وی فشارهای سابق واشنگتن برای ایجاد تغییر در خاورمیانه منجربه هرج و مرج شد در این اسناد آورده شده كه سفیر آمریكا در قاهره پیش از سفر مبارك به واشنگتن در ماه مه 2009 به كلینتون اعلام كرد: ما خبردار شده ایم كه مبارك پیش از این تلاش های آمریكا را برای ایجاد تغییرات در جهان اسلام بیهوده خوانده است.

اما شما گاهی در دلایل مشعشعی که ارائه می کنید این است که تونس و مصر پیروز شده و می شوند، بخاطر اینکه به آمریکا وابسته نیستند! و جنبش سبز شکست خورد چون به آمریکا وابسته بود!!
خدایی!.. شما گاهی از این مواد روانگردان استفاده نمی کنید قبل از اینکه وبلاگتان را به روز کنید؟!..
دقیقا به همین منطقی که شما گفته اید؛ انقلاب های تونس و مصر چون به آمریکا وابسته اند؛ پیروز خواهند شد. و جنبش سبز بر خلاف همه تبلیغات سنگینی که شما راه انداخته بودید؛ به شدت تنها بود. و آمریکا به طور کاملا واضحی از بهار تا پاییز سال 88 کاملا و علنا از دولت احمدی نژاد حمایت کرد. که از آن به خیانت اوبامایی یاد کرده ایم. و نتیجه ی این لاس زدن سیاسی دو طرف هم یکی آزاد گذاشتن دست دولت ایران برای سرکوب سنگین اعتراض های مردمی 88 بود. و از این سو هم به معامله هسته ای منجر شد که به فروش انرژی هسته ای در سال 88 معروف گشت. و بعد از آن بود که بخاطر عمل نکردن احمدی نژاد به تعهدش برای این فروش؛ اوباما از او ناامید شد و مخالف او شد. اما باز هم جنبش سبز و اوباما هرگز با هم رفیق نشدند.
لکن اکنون سیاست دموکراتی اوباما فعال شده است. و این موج آمریکایی را چه بسا در ماه های آینده در ایران هم مشاهده کنید. موجی که چه بسا خیلی زود بساط شما را در هم بپیچد. پس به شما پیشنهاد می کنیم که کمی خودتان را بتکانید. و اگر همه پل ها را برای برگشت به دامان ملت خراب کرده اید؛ به جایی و مهاجرتی و حرکتی از این دست؛ فکر کنید.
اما اینکه ما در موج آینده قیام مردمی شرکت کنیم یا نه؛ بستگی دارد به سنجیدن شرایط جدید. و اینکه چقدر این قیام؛ استقلال دارد در تعیین اهداف خودش. چنانچه گاندی هم از شرایط خاص بعد از جنگ دوم جهانی و با حمایت های قدرت های روز دنیا- که اصلا هم قدرتهای صالحی نبودند- توانست استعمار انگلیس را از کشورش برای همیشه بیرون بریزد.
پس لزوما اینکه آمریکا از قیام های پیش رو حمایت می کند؛ دلیل نمی شود که ما از آن کناره بگیریم. و به استفاده از موجی که دنیا به راه انداخته؛ بی اعتنا باشیم. واضح است که ما در استفاده از آن و البته جهت دادن به آن در راهی که بیشترین فایده را برای کشورمان و مردممان داشته باشد؛ عمل خواهیم کرد.
هم آمریکا به ما نیاز دارد. هم ما از طرح آمریکا استفاده خواهیم کرد. و این عین هوشیاری ماست.
بساط دیکتاتورها در حال جمع شدن است.
و همان طور که آمریکا نوکرانش را وامیدارد تا برای طرح هایش شرایط را آماده کنند؛ ما هم رواج اعدام ها را در روزهای اخیر و همزمان سخنرانی شگفت انگیز طائب را در نهم دی؛ پوست خربزه ای می دانیم که آمریکا زیر پای شماها انداخته است.
آمریکا همیشه ساده عمل نمی کند. و اینک دنیای سیاست به مردان زیرک و چند بُعدی نیاز دارد.
مردانی که حتما شماها نیستید!!

خدایا..! بارپروردگارا !.. عزیزا !..

رفتم توی این سایت بولتن نیوز؛ که بخشی از ارتش سایبری ایران است و برای منافع نظام کار می کند. یک نظر دوپهلو گذاشتم که به دو صورت می شد تاویلش کرد. از این جهت که آنها این نظر را تایید کنند و نشر دهند. نظرم این بود:
 به نظر من که الان درست همان زمان است که باید با سران فتنه برخورد شود. به نظر من این خواست فقط ذوالنور نیست. خواست تک تک ایرانیان است. که از این اوضاع خسته شده اند.
سلام خدا بر کسانی که در حیاتشان خار چشم ظالمان بودند. و با مرگشان طوفان به پا کردند. و درود خدا بر کسانی که با بودنشان ایرانیان را بیدار کردند. و با رفتنشان زلزله فراهم می کنند.
خدایا! به ذوالنور و مصلحی و طائب توانی بده بتوانند بزرگانشان را راضی کنند که برخورد با سران فتنه را آغاز کنند... بارپروردگارا ...


در نظر اول گویی من از دشمنان سران فتنه ام و از فرط بسیجی بودن، دارم دیوانه می شوم! که انگار آقایان هم همین وجه را گرفته اند و نظر من را تایید کرده اند!.. اما خوب که دقت کنیم این نظر، معنی ِ دیگری هم دارد!
من دارم می گویم اتفاقا الان درست همان زمانی است که باید موسوی و کروبی را بگیرند! که بعد از تونس و مصر، ایران طوفان خواهد شد. و زمانش دقیقا هم الان است. 
دقت که کنید؛ منظور از کسانی که با مرگشان طوفان به پا کردند؛ آقای منتظری بود. و منظور از کسانی که با رفتنشان زلزله فراهم می کنند؛ موسوی است.
خدا وکیلی این نظر من معنی دیگری هم می توانست داشته باشد؟!
انگار ارتش سایبری ایران؛ با اینکه همه دکتر(!) هستند؛ اما عُرضه مُرضه یُخ!!
آدرس صفحه مورد نظر در بولتن نیوز که نظر من در آن فعلا چهاردمین نظر است؛ ایــــنــــجــــاست!

شهیدان سبز

با خبر شدم اخیرا بنیاد شهید با رفتن در خانه جانباختگان حوادث سال 88 به آنها کارت بنیاد شهید می دهد!
ظاهرا آقایان به شهید بودن کسانی که نهادها کشته اند؛ اذعان دارند. این خبر را در یکی از وبلاگ ها خواندم که ظاهرا خودش از بسیجیان خیابانی سال گذشته بوده است. که به شدت هم به شهید دانستن جانباختگان اعتراض کرده است.
این وبلاگ را در ایـــــنـــــجــــا می توانید بخوانید.
وی دو عکس هم که ادعا دارد اسناد بیناد شهید است؛ ارائه کرده است:

کروبی سکته کرد!!


این خبر را از سایت های دیگر عینا نقل میکنیم:

خبری که امروز به طور ناگهانی کل فضای خبری اینترنت را تحت تاثیر قرار داد، خبر سکته مهدی کروبی از معترضان به نتیجه انتخابات ایران بود که خوشبختانه پس از ساعاتی این خبر از سوی ایشان تکذیب و اعلام شد که به سلامت در منزل بسر می برند.
این خبر را برای اولین بار سایت ندای انقلاب با 3 عکس از مهدی کروبی در بستر بیماری منتشر و البته بعد از مدتی این خبر را از روی سایت خود حذف کرد.به نظر می رسد این یک پروزه برای تضعیف سازی روحیه جنبش سبز از طرف سپاه پاسداران و ارتش سایبری ایران طرح ریزی شده بود که خوشبختانه در این پروژه هم شکست خوردند. 
اما پروژه چگونه برنامه ریزی شده بود؟
ابتدا سایت سازمان امنیت سپاه با نام "ندای انقلاب" این خبر را بر روی خروجی خود با 3 عکس از مهدی کروبی در بستر بیماری قرار داد بلافاصله برای اینکه خبر را را رسمیت بیشتری بدهند سایت اصلی سحام نیوز(sahamnews.org) را از دسترس خارج و سایت دیگری با دومینی نزدیک به سحام نیوز (sahamnew .org) را طراحی و راه اندازی کردند و تعدادی از اعضای ارتش سایبری در بالاترین لینک هایی با عنوان سکته کردن و بستری شدن مهدی کروبی در CCU را با آدرس جعلی سحام نیوز به اشتراک گذاشتند. در نگاه اول پس از وارد شدن به این سایت کسی متوجه ساختگی بودن آن نمیشد. اما پس از آن که سایت های خبری و هوادار جنبش سبز این خبر را در سایت و بلاگ های خود به اشتراک گذاشتند، رسول منتجب نیا قائم مقام حزب اعتماد ملی این خبر را تکذیب کرد، و سایت آینده در خبری با عنوان ماجرای سکته کروبی چه بود؟ عکس ها را متعلق به 10 سال قبل و مربوط به دوران ریاست وی در مجلس ششم دانست. سایت های دیگر هم ساختگی بودن سایت سحام نیوز و از دسترس خارج شدن سایت اصلی را اعلام کردند. در نتیجه این خبررسانی، سایت ساختگی به سرعت از دسترس خارج و سایت سحام نیوز مجددا فعال شد. 
اما سایت سحام نیوز جعلی را چه کسی طراحی کرده بود؟
با عکس این سایت جعلی و خبر مربوط به بستری شدن مهدی کروبی در CCU ، کسانی که با سایت سحام نیوز آشنا بودند، میتوانستند متوجه جعلی بودن ان به دلایل زیادی بشود. اما نکته جالب خبر عکس مهدی کروبی در بستر بیماری است که لینک این تصویر با ای پی آن درج شده نه اسم دومین. اگر ای پی این عکس را در مرورگر وارد کنید شما را به سایت جوان آنلاین روزنامه رسمی سپاه پاسداران مرتبط می کرد! می شد فهمید این سایت به دست اعضای سایت جوان آنلاین طراحی شده که توانسته اند عکس را در سرور خود آپلود نمایند! اما نکته جالب دیگر آنکه خبر بستری شدن مهدی کروبی در سایت جوان آنلاین که عکس آن مربوط میشود به لینکی از سایت ندای انقلاب که اولین سایتی بود که این خبر را اعلام کرد.
به نظر می رسد این پروژه توسط ارتش سایبری سپاه چنان به سرعت و ناشیانه انجام گرفته که در تمام مسیر ردپایی از خودشان در سایت ها قرار داده اند..


مهره های سوخته؟

اخیرا جناب مصباح سخنانی تکراری فرموده اند که فقط بخشی از آن توجه من را جلب کرد. 
آقای مصباح! شما که زبان اسلام ناب محمدی هستید؛ و مطلق گرایی همه وجودتان شده است؛ شرم نکردید از عبارت "مهره هایتان سوخته است" استفاده کردید؟ نکند شما هم خدای ناکرده اهل شطرنج و نرد و ورقبازی هستید؟!! زهی شرم!


به گزارش ایسنا، مصباح يزدي در ديدار جمعي از طلاب حوزه‌هاي علميه که در نمازخانه مؤسسه آموزشي و پژوهشي امام خميني(ره) برگزار شد، با تأکيد بر اين‌که شکرگزاري نعمت‌ها، بهترين راه ترقي و تکامل بشريت است، اظهار داشت: برخي انسان‌ها شکرگزاري خداوند را از روي خوف و يا شوق نعمت‌هاي او انجام مي‌دهند، ولي بهترين نوع عبادت، براي شکرگزاري است.
رييس مؤسسه آموزشي و پژوهشي امام خميني(ره)، شناخت نعمت‌ها را نخستين گام در راه شکرگزاري معرفي کرد و گفت: انسان براي اين‌که شکرگزار باشد، در مرحله نخست بايد نعمت‌هاي الهي را شناسايي کند و بداند که تمامي نعمت‌ها از سوي خداوند است؛ در اين شرايط، فطرت قدرشناس انسان بيدار مي‌شود و نعمت‌هاي خدا را شکر مي‌کند.
وي شکرگزاري لفظي را براي قدرداني از نعمت‌هاي خداوند ناکافي برشمرد و اظهار داشت: انسان بايد در عمل شکرگزار خداوند باشد. براي اين کار بايد از نعمت‌هاي خداوند درست استفاده کرد و در راهي که رضايت خداوند در آن نيست وارد نشود.
مصباح يزدي پيروزي انقلاب اسلامي ايران را بزرگترين نعمت خداوند برشمرد و خاطرنشان کرد: در دوره طاغوت، مسائل سياسي ما در دست کشورهاي استعمارگر و دربار طاغوت بود و نيروي نظامي ايران نيز نوکر امريکا و وسيله‌اي براي سرکوبي دشمنان آمريکا بودند. از نظر اقتصادي در وضع بدي بودند و از نظر ديني و فرهنگي هم شرايط نامناسبي در جامعه حاکم بود.
وي به اختلاف آرایش با بنیانگذار جمهوری اسلامی اشاره ای نکرد و گفت: خداوند به دست رهبري فرزانه و خداشناس نظام جمهوري اسلامي را در اين کشور ايجاد کرد و به ملت ايران عزت و سربلندي داد و آنها را از شرايط نامناسب گذشته رهايي داد. در اين شرايط بر ماست که قدر اين نعمت را بدانيم و همواره شکر آن را به جاي آوريم.
رييس مؤسسه آموزشي و پژوهشي امام خميني(ره) با اشاره به اينکه خداوند انقلاب را در اين 33 سال در برابر تمامي فتنه‌هاي و نيرنگ‌هاي دشمنان در امان داشته است، اظهار داشت: در جريان فتنه اخير نيز دشمن طرح خود را اجرا نمود ولي به لطف خداوند، نقشه شوم آنها برملا و نابود شد و مهره‌ها آنان نيز سوختند.
وي تأکيد کرد: در مقام شکرگزاري اين نعمت بزرگ خدايي بايد انقلاب را حفظ کنيم و دست دشمنان را از صدمه زدن به آن کوتاه نماييم.
 


این تحلیلگران برای کی کار می کنند؟!

داشتم تلویزیون می دیدم. یک آقای کارشناس باشخصیتی آمده بود داشت قیام های مردمی خاورمیانه را تحلیل می کرد. می گفت: نگاه کنید! حوادث تونس عینا مثل زمان انقلاب 57 ما بود! همه چی اش!
من دیدم راست می گوید. حوادث تونس و اخیرا مصر و به زودی بعضی جاهای دیگر؛ هیچ شباهتی به ماجراهای سال 88 ما نداشت. الان مردم در مصر به خیابان آمده اند. با پلیس ضدشورش درگیر شده اند. جمعیت شان زیاد است. شعار می دهند. خواستار برچینی اصل نظام هستند. به شخص اول مملکت ناسزا می گویند. قرار های تظاهرات را در اینترنت می گذارند. و بخصوص از فیس بوک استفاده می کنند. اینها چه ربطی داشت به جنبش سبز در ایران؟ اصلا در ایران مگر از اینکارها می شد؟ هان؟
درایران چند نفر آمده بودند فتنه به پا کنند. اغتشاش کنند. کارهای بد کنند. همه محارب بودند. به قول وزیر کشور ما: هر کسی تظاهرات آرام بکند؛ محارب است و باید اعدام شود. اما مصری ها از این وزیر کشورها ندارند. مردم مصر هیچکدام هم محارب نیستند. کارشان هم فتنه نیست. اغتشاش هم به حساب نمی آید. کارهایشان کارهای بسیار خوبی است. و در برابر دیکتاتور است. قرآن هم بر سر نیزه نمی کنند. در برابر علی زمان هم نایستاند. با خدای متعال هم محاربه نکرده اند. یک مختصر شورشی کرده اند که خیلی شباهت دارد به جوانمردانی که در سال 57 انقلاب کردند.
اصلا چه ربطی دارند به فتنه گران از خدا بی خبری که جلوی ماموران خدوم و زحمت کش نیروی انتظامی ما ایستاده بودند و هدفشان شورش و بلوا در کشور و از بین بردن وحدت ملی و تمامیت ارضی مملکت بود؟
راستی یک چیزی یادم آمد. شاه هم در بحبوحه ی حوادی 57 یک بار آمد به تلویزیون؛ گفت: اینها که در خیابانها شورش و بلوا به پا می کنند؛ قصد دارند کشور را پاره پاره کنند؛ امنیت عمومی را از بین ببرند؛ تمامیت ارضی را له و لورده کنند.
به عبارتی می خواست بگوید: این قدر فتنه نکنید ای سران فتنه.
اما کسی حرفش را گوش نداد... انقلاب شد... شاه فرار کرد... بعد هم مُرد.
راستی؛ حوداث مصر و تونس هم عجب شباهتی دارد به انقلاب 57. اصلا هم به قیام مردمی 88 شبیه نیست.
گفته باشم که بدانید.

روز 25خرداد چه کرد؟


آنچه در ادامه می آید؛ منتشر شده در یک روزنامه های اروپایی است. و استنادی است به اسناد ویکی لیکس. و از آنجایی که اشاراتی دارد به حوادثی که در پیش چشم ما اتفاق افتاده و به سرنوشت ما مربوط است؛ آن را بازنشر می کنیم. واضح است درستی یا غلطی این اخبار؛ بر عهده ی آن روزنامه است و همچنین مجموعه اسنادی که ویکی لیکس منتشر کرده؛ که نه می توان صحت شان را تایید کرد و نه می توان به کل منکرشان شد.
"رادیو اگر" همچنین نوع ادبیاتی را که در این مقاله در مورد افراد به کار رفته؛ تایید نمی کند و برعهده نمیگیرد.
------------
ایران درحال گذر از حکومتی دین سالار به دیکتاتوری نظامی است. درحالیکه نفوذ روحانیت کم می شود سپاه پاسداران هرچه بربخش های وسیعی از سیاست و اقتصاد دست می یازد. این مطلب از اطلاعاتی بر می آید که «وِلت اَم زونتاگ» از محافل امنیتی غربی دریافت کرده و با سندهای تاکنون منتشر شدۀ ویکی لیکس هم که در اختیار روزنامه است تأیید می شود.

پایتخت جمهوری آذربایجان، باکو، چیزی مانند ایستگاه شنود آمریکا در ایران است. پیام های مخابره شده از سفارت آمریکا در باکو کلیدی برای فهم بحران های درونی و غیرشفاف ایران به دست می دهند: مسئلۀ اصلی گرد این محور است که بعد ازعلی خامنه ای چه می شود. سلامتی «رهبرانقلاب» که سالخورده است شکننده ارزیابی می شود، از این رو سفارت آمریکا درباکو در 19 نوامبر 2009 با وزیر خارجۀ آذربایجان اِلمار محمدیاروف احتمال هایی را در مورد مرگ او به بحث می گذارد. خلاصه: به گفتۀ محمدیاروف مهم این خواهد بود که نیروهای امنیتی جانب چه کسی را بگیرند، و این شخص همچون گذشته رئیس جمهور محمود احمدی نژاد است.

چه بسا وضعیت بد سلامتی خامنه ای یک دلیل باشد که چرا احمدی نژاد و نیروهای امنیتی که متحد اویند درانتخابات ژوئن 2009 دست به تقلب گسترده زدند – تا قدرت خود را حفظ کنند. دست کم از بین سه احتمال، این احتمالی است که طبق گفتۀ سفارت آمریکا در یکی از سندهای منتشر شدۀ ویکی لیکس مورد پذیرش بیشتر آدم هایی است که در ایران با آنها تماس دارند.

اعتراض های مردم به تقلب در انتخابات آن قدر گسترده بود که خامنه ای ظاهراٌ در ابتدا مردد بوده که چه باید بکند. رئیس جمهور آدربایجان الهام علی اف به معاون وزارت خارجۀ آمریکا جیمس اشتاینبرگ گفته لحظۀ تعیین کننده وقتی بوده که خامنه ای در اوج اعتراض ها سوار هلی کوپتر شده تا خودش تصویری از اوضاع به دست آورد. علی اف گفت در واقع نامزد مخالفان موسوی انتخابات را برده بوده است: «وی با اختلاف زیادی برنده شد. ما از این نکته اطمینان داریم. مشارکت مردم غیرقابل تصور و 90 درصد بوده و در شمارش آراء دستکاری های زیادی شده است.» وقتی اعتراض ها بیشترشد خامنه ای، به گفتۀ علی اف و با استناد به «منبعی که خوب به رویدادها نزدیک بوده» در هلی کوپتر بر فراز تظاهرکنندگان پرواز کرده است. در سند محرمانه که بالای نامه نشان می دهد به سیا هم ارسال شده آمده: «وی یک میلیون نفر را درخیایان ها دید. در این لحظه بود که دچار ترس شد و تصمیم گرفت از احمدی نژاد به هر قیمت حمایت کند.»

به گفتۀ علی اف این به معنای بن بست برای ایران بود زیرا «روحانیون نمی توانند اقتصاد را اداره کنند.» اینکه سرکوبی تظاهرات به بحران اقتصادی منجر شد در سند محرمانه ای به تاریخ 24 دسامیر 2009 آمده است. در اینجا از 29 درصد کاهش تولید در فولاد و بنزین صحبت می شود زیرا حکومت در مؤسسه های دولتی پاکسازی کرد و جای مدیران با تجربه را به افراد احمدی نژاد داد.

به نظرسفارت آمریکا این نیروهای امنیتی هستند که هرچه بیشتر به ادارۀ اقتصاد می پردازند. به گفتۀ سفارت ابزاراین نظامی کردنِ اقتصاد «سیاست خصوصی سازی» است که «انقلاب درانقلاب» به شمار می رود و ساختارهای داخلی ایران را به شدت تغییر می دهد. در گزارشی در بارۀ سیاست خصوصی سازی ایران و با استناد به منابع متعدد آمده این سیاست «تقسیم رقابت آمیزِ قدرت اقتصادی و درنتیجه قدرت سیاسی ببن جناح های حکومت است که درآن عواملی از سپاه پاسداران و بسیج همراه با رئیس جمهور احمدی نژاد تازگی گروه های دیگر را کنار زده اند.» سفارت می گوید بخش دولتی حدود 80 در صد اقتصاد را در دست دارد.

گزارش سفارت از رئیس اتاق بازرگانی ایران نقل قول می کند که خصوصی سازی را در سپتامبر 2009 «مضحکه» نامیده بود. در سند می آید موضوع در واقع کشمکش میان بازیگران مختلف حکومتی است. طبق این سند از پایان سال 2008 و به ویژه از ژوئن 2009 ترجیح گستردۀ شرکت های سپاه و بسیج دیده می شود که به زیان بنیادهای مذهبی است که با آیت الله های پرنفوذ مربوطند و نیز به ضرر بازیگران دیگر مانند صندوق بازنشستگان. بر اساس سند برای خصوصی سازی شرکت مخابرات تنها به شرکت هایی اجازه داده شد که پشت سر آنها سپاه قرار دارد، شرکت های مشابه جواز بانک دریافت کردند. ازاین گذشته برنامه هایی دردست دست که فولاد اصفهان و راه آهن و معدن و ایران خودرو را ازطریقِ شرکت های صوری به سپاه بدهند. متخصصان با تجربه را هرچه بیشتر از مدیریت شرکت های بزرگ کنار گذاشته اند.

ازسال های دهۀ نود افزایش فعالیت های اقتصادی سپاه مشاهده می شود که در زمان احمدی نژاد بیشتر شده است. کارشناسان ارزیابی می کنند که سپاه در این مدت 30 درصد اقتصاد را به دست گرفته است، به ویژه در بخش ساخت وساز و انرژی. به ویژه قراردادهای دولتی عرصۀ جذابی برای سپاه است، اینجاست که می توانند نفوذ سیاسی خود را هم به کار بزنند. طبق گزارش نشریه ها شرکت ساختمانی و مهندسی خاتم الانبیای سپاه از سال 2005 به این طرف 750 مناقصۀ دولتی را به دست آورده است. اغلب شرکت های خصوصی حتی به خود جرأت نمی دهند در مناقصه ها پیشنهاد بدهند. سپاه برای در اختیار گرفتن شرکتهای دولتی تخفیف یا شرایط پرداختِ مناسب می گیرد. درحال حاضر سپاه هرچه بیشتر در زمینۀ انرژی وارد می شود.

پاسداران حکومت از نظرسیاسی هم نفوذ خود را می گسترانند. برای نمونه ایران تصمیم گرفته نهادهای امنیتی را تجدید سازمان بدهد. از آن جا که تشکیلات امنینی داخلی نتوانست جلوی نا آرامی ها را بگیرد «وزارت اطلاعات و امنیت» هرچه بیشتر قدرت خود را از دست می دهد و قراراست سپاه این وظیفه را برعهده بگیرد. بسیج که در نا آرامی ها به ویژه به عنوان نیروی سرکوبگر به کار گرفته شد مستقیماٌ تحت امر سپاه قرار می گیرد. طبق اطلاعات «وِلت اَم زونتاگ» قرار است برخی از بخش های وزارت اطلاعات در آینده به سپاه منتقل شود که وظیفه اشان بیشتر کارهای اطلاعاتی در داخل است. برای این منظور واحد مخصوصی ایجاد شده که عمدتاٌ قرار است با مخالفان حکومت مقابله و اعتراض ها را سرکوب کند.

برای انجام این وظایف – و برای جبران ناکامی های واحد قدسِ سپاه در آفریقا و افزایش شعاع فعالیت آن به آمریکای جنوبی – سپاه به پول بیشتر نیاز دارد. طبق اطلاعات محافل امنیتی غربی، رئیس جمهور احمدی نژاد ازاین رو پیشنهاد کرده پنهانی مبالغ میلیاردی را از طرح های عمرانی برگردانند. خامنه ای از قرار ابتدا از این پیشنهاد ناراحت شده است. استدلالش: اگر در دوران سخت اقتصادی معلوم شود حکومت میلیاردها را بویژه خرج بقای خود می کند برنارضایتی ایرانی ها خواهد افزود و ممکن است به نا آرامی های دیگ رمنجر شود. طبق اطلاعات «ولت ام زونتاگ» خامنه ای اما بعد از چند هفته قانع شده و مؤافقت کرده است. درنتیجه قراراست 4.5 میلیارد دلار بیشتراز آنچه رسماً پیش بینی شده به سپاه داده شود. طبق یک گزارش داخلی قرار است پول از جمله از بودجۀ بهینه سازی شبکۀ انرژی برداشته شود، یعنی از شرکت های مپنا و توانیر و وزارت نیرو. وزارت راه و ترابری هم قراراست پول بدهد که برای جاده سازی و آب و فاضلاب و زیرساخت های گاز برای مبارزه با آلودگی هوا در تهران پیش بینی شده بود. اما گزارش در پایان این پیشنهادها توصیه می کند که بخش های دیگر که «کمتر انفجاری» هستند شناسایی شوند.

یک بحران بالقوۀ داخلی به اقلیت بزرگ آذری مربوط می شود که تقریباٌ سی درصد جمعیت ایران را تشکیل می دهند. یک سند آمریکایی از باکو که در ویکی لیکس منتشر شده از در معرض تهدید بودن ایران با توجه به شورش احتمالی آذری ها یاد می کند. یک سند تعجب آور که دولت آذربایجان در باکو به آمریکایی ها ارائه کرده بسیار صریح تراست. در پیام محرمانه ای ازسال 2007 سفارت آمریکا یک ترجمۀ دقیق را از جمله برای سیا می فرستد. اگراین سند اصل باشد طرح سپاه را نشان می دهد خطاب به دفتر رهبر انقلاب. طبق این سند ایران نگران جدایی آذری های خود است و می خواهد جمهوری آذربایجان را که متحد آمریکاست بی ثبات کند: با قید: «کاملاٌ محرمانه» و «برای اقدام فوری»، درحالیکه تاریخ ناخواناست، با سرنامۀ سپاه درسند می آید: «با توجه به افزایش فعالیت های جدایی طلبانۀ پان ترکیست ها در جمهوری اسلامی، به ویژه در مناطق آذری نشین، اقدام عاجل شما برای مبارزه با فعالیت های جدایی طلبانه در شمال غربی کشورمان با ضروری است تا از این بخش ها دفاع شود. «باید» این جنبش ها را به عنوان عوامل ضد مذهب وابسته به قدرت های خارجی «قلمداد کرد» تا بدین وسیله ما این بار نیز این با چنین روشی از شور و هیجان مذهبی که به وفور در مردم ما یافت می شود سود بریم. (.. ) از اینرو ضروری است که شما کسانی را در جمهوری آذربایجان مأمور کنید که دریکی از روزنامه ها (طبق سند چند کلمه ناخواناست) دین، و بهترین کار این است، شخصیت های محبوب اسلام را مورد اهانت قرار دهند، ازجمله پیامبر (درود خدا براو).»

نامه را سرتیپ پاسدار یوسف شاکری امضا کرده است. در سند منتشرشده در ویکی لیکس آمده بدون اطلاع دقیق از اصل نامه نمی توان گفت آیا صحت دارد یا نه.

اگر یزید نبود، پینوشه هم نبود!

من هم قبول دارم شاه کار درستی نکرد. وقتی در روزهای ملتهب سال 57 بر صفحه ی تلویزیون ظاهر شد و آن سخنرانی معرفش را ایراد کرد: "صدای انقلاب شما مردم ایران را شنیدم!"
وقتی بن علی هم بر صفحه ی تلویزیون کشورش آمد؛ و خبر از اصلاحات امور و کنارگیری پس از پایان دوره ی ریاستش داد؛ باز هم کار درستی نکرد.
کار درست را کسانی کردند که گفتند: "هرگز عقب نشینی نخواهیم کرد." و در زمانی که مردم به خشم آمده بودند؛ خودشان را عصبانی تر نشان دادند. نیروهایشان را اگر چه اندک بودند, به خیابان ها فرستادند. زندان ها را آنقدر پر کردند که خودشان مجبور می شدند چند بار خالی اش کنند. بازداشتی ها را تحت شکنجه های جنسی قرار دادند. سپس برای آنکه همه مردم از آن خبر داشته باشند؛ خودشان منتشرش کردند و عاملان این گونه شکنجه را تحت تعقیب های نمایشی قرار دادند. و اگر چه خودشان را در منظر و ملا؛ مسلط و خیلی خشمگین نمایش دادند؛ بعدها معلوم شد که در آن دوران هشت ماهه؛ یک شب, خواب راحت نداشته اند!
کار درست را کسانی کردند که هر کار کردند؛ خودشان را محق نمایش دادند. ذره ای عقب نشینی نکردند. و تا بردن آبروی تمام حکومتشان در دنیا؛ ادامه دادند. تا نابودی بنیان های اعتماد ملی؛ پیش رفتند. فروپاشی اقتصاد کشور را بی اعتنا شدند. و سعی کردند به روزهایی که مردم از خشم، دیوانه میشوند؛ اصلا فکر هم نکنند.
کار درست را یزید کرد. که هر کار که خواست کرد. تا آخر ایستاد. و قدرت و درایت و ایستادگی اش را اطرافیانش تملق کردند.
کار درست را یزید کرد. که تا وقتی که از اسب هم افتاد, ایستاد. خوش بود. و خود را مسلط بر همه امور می دانست.
من معتقدم اگر یزید نبود, هیچگاه پینوشه نمی توانست بگوید: "برگی از درخت نمی افتد؛ مگر آنکه ما می فهمیم!!"

باخت

برایم جالب بود. یعنی خودم برای خودم جالب بودم!
دیروز که داشت مسابقه ی فوتبال ایران و کره پخش می شد؛ دعا کردم خدا کند کره ای ها برنده شوند!
واقعا این تیم ملی ماست؟ یعنی تیم ملت است؟ بیشتر تیم دولت است این. پس باید تیم دولتی ایران صدایش کنیم .
میگویم خوب شد که باخت!!

منکرین تمام عیار

منفی گرایی، متاسفانه آفتی است که به جان "منتقدین" می افتد. کسانی که احساس می کنند دوای همه ی دردها، انکار همه چیز است. انکاری که گاه بصورت فحاشی خودش را می نمایاند.
روی دیگر این سکه، جزم گرایی است. نوعی مطلق گرایی؛ که مبتلای به آن، نتیجه های عجیب و غریبی از حوادث می گیرد. و در این میان مذهبی بودن یا نبودن، فرقی در اساس ماجرا ندارد.
گاهی مانند زرقاوی، شیعیان را دشمنانی بدتر از آمریکا به حساب می آورد. و گاهی مانند ایرانیان مقیم خارج از کشور؛ در حمله ی به دین و سنت و حتی ادب و احترام، خودش را نشان می دهد.
و من می بینم که رسانه ای مانند خودنویس، که می تواند گوشه ای از دردهای این مردم را مرهم باشد، به همین بلای جانسوز مبتلاست.
خیال می کند با حمله به این و آنی که پرچمی را بلند کرده اند، می تواند خودش را تسکین دهد. گاهی به بنیان های دینی حمله می کند؛ و گاهی به رهبران جنبش سبز که جایی در دل مردم باز کرده اند. و در این میان است که برای خودکشی شاهزاده، خودکشان می کند!
آقای خودنویس! یا خانم خودنویس! یا هر موجودی که هستی! آیا باید به موسوی و کروبی حمله کنی چرا که از دوران طلایی ای حرف زده اند؛ و از تو اجازه نگرفته اند و نمی دانند که تو چقدر از آن دوران بدت می آید؟! هیچ چیز دیگری نیست که تو به آن بتازی؟ واقعا نیست؟ و در این میان قضاوت تو راجع به دوران پهلوی چطور بوده است؟ به نظرت دوران خوبی بود؟ تو شرم نمی کنی برای خاندانی خودت را به آب و آتش می زنی که با خون جوانان همین مردم کاخهایشان را ساخته بودند؟ تو هیچ انتقادی به فساد و سرکوب و دیکتاتوری زمان شاه نداری، که برای علیرضا پهلوی مراسم ختم گرفته ای؟... اگر سرکوبگران این روزهای ایران، منفورین نزد مردم ایران هستند؛ یقین بدان خاندان و عاملان پهلوی جایگاه بهتری نداشته اند.
اما تو خیال کرده ای با این منفی گرایی می توانی خودت را آرامش دهی. از فرط نفرت به چیزهایی که اندک اندک نمی دانی که چیست؛ به دامان منفورین و بدترهایی غلطیده ای. و موج انکار همه چیزت را مانند همه کسانی همچون خودت، به دین هم کشانده ای و مقالاتی منتشر کرده ای مانند "گفتمان محمد". در حالیکه در همان زمان، مقالاتی که از روابط پنهانی احمدی نژاد و آمریکا سخن می گفته را حذف کرده ای. راستی باور کنیم که در پشت پرده، دستانت در دستان یک نفر از واشنگتن قرار ندارد؟
قضاوت است یا پیش بینی، باید بگویم مردم به امثال تو اطمینان نخواهند کرد. تو زود افول خواهی کرد. تو و همه کسانی که به هیچ چیز اعتقاد ندارید. و این بی اعتقادی را یک نوع رشد حساب می کنید. در "لا اله" غرق شده اید. و هیچ گاه به ساحل نجات "الا الله" نرسیده اید.
شما سقوط کرده اید. در حالیکه خودتان نمی دانید.

کسی خودش را آتش خواهد زد؟

جنس به خیابان ریختن مردم در سال 88 بگونه ی خاصی بود. به عبارتی؛ این قشر خاص و تحصیلکرده بود که بخاطر خشمگین شدن از چیزهایی که احساس کرده بود, به خیابان آمده بود. و حرف اصلی این طیف از مردم هم، درخواست "آزادی" بود.
لکن آنچه در روزهای آینده با آن روبرو خواهیم بود، اعتراض طبقه فرودستی است که حرفشان، نان شب شان است.
امروز با عوض شدن روند اجرای قانون هدفمندی یارانه ها؛ عملا روی بد سکه ی این طرح دارد خودش را نشان می دهد. آنچه سردار ِ خوشنام "رویانیان" امروز اعلام کرد؛ و سهمیه 400 تومانی را هم به میزان ماهانه 60 لیتر اعلام کرد؛ می تواند کبریت ماجرا به حساب آید.
به نظر می رسد روزهای بد معیشتی مردم در حال نشان دادن خودش است. و شب عید امسال را بتوان روزهای ملتهبی پیش بینی کرد. روزهایی که طبقه پایین جامعه بخاطر بدی معیشت، به خیابانها بریزند. و اعتراف می کنم که هفته های بدی برای پلیس ویژه در پیش است. روزهایی که به هیچ وجه قابل مقایسه با برخوردشان با دانشجویان و تحصیلکرده ها نخواهد بود.
پایین شهری ها که چیزی برای از دست دادن ندارند؛ و چندان هم از بازداشت و زندان حساب نمی برند؛ می توانند کابوس سردار رادان ها را فراهم کنند.
روزهایی که راهپیمایی سکوت در آن معنایی ندارد. و هر چه هست و هست؛ فقط یک نام دارد: شورش!
حال باید پرسید بشکه ی باروتی که احمدی نژاد با طرح هدفمندی اش آماده کرده است؛ کی شعله ور خواهد شد؟ و آیا جوان سبزی فروش ما، چه زمان را برای خودسوزی انتخاب خواهد کرد؟

سرمایه داری نیویورک

طرح هدفمندی یارانه ها یا همان آزادسازی قیمتها که برای پیوستن به سازمان تجارت جهانی اجرا می شود؛ بالاخره در دولت هیاتی و امام زمانی احمدی نژاد آغاز شد. طرحی که دو رییس جمهور قبلی هم آروزی اجرای آن را داشتند و قصد داشتند با اجرایش, خودشان را در دل آمریکا عزیز کنند. که البته فرصت اجرای آن را نیافتند و از سوی کفن پوشان ولایت، متهم به وابستگی به آمریکا شدند. اما دولت فعلی به هیچ روی با چنین اتهامی روبرو نشد. هر چه هم، همه فریاد بزنند احمدی نژاد وابسته به آمریکاست؛ نه کفن پوشان پشمالو باورشان می شود نه فعالان خیابانی جنبش سبز از شعار مرگ بر روسیه دست بر می دارند!
حالا از منظری دیگر به این طرح نگاه می کنیم. این طرح علی القاعده باید قیمتها را آزاد و غیر دولتی و به بیانی دیگر جهانی کند. حالا به قیمت های اعلام شده نگاهی بیندازید. ما در اینجا قیمتها را با قیمت حال حاضر دنیا مقایسه می کنیم:
- قیمت خودرو در ایران حدود 50% بیشتر از قیمت جهانی است. و این برای خودروهای سواری به 120% بالاتر می رسد.
- قیمت بنزین الان در دنیا حدود 570 تومان در لیتر است. در حالیکه در ایران قیمت آزاد 700 تومان شده است!
- وضع گازوییل کاملا برعکس است. یعنی در حالیکه قیمت جهانی حدود 620 تومان است؛ در ایران 350 تومان شده است!
- نفت کوره هم در دنیا 470 تومان است که در ایران 200 تومان اعلام شده است!
- گاز جهانی حدود 150 تومان در واحد است که در ایران بصورت پلکانی است و از 30 تا 350 تومان در واحد است. (که ما با این نوع محاسبه پلکانی موافقیم و آن را نزدیکتر به عدالت می دانیم. اما باز هم این, اقتصاد آزاد نمی شود و از سوی سازمان تجارت جهانی پذیرفته نخواهد شد.)
- برق جهانی بین 40 تا 100 تومان در واحد است که در ایران باز بصورت پلکانی است و بین 27 تا 210 تومان در واحد است.
- قیمت فولاد جهانی 530 دلار در تن است که در ایران حدود 600 دلار در تن است.
- آلومینیوم در دنیا 2300 دلار و در ایران 2600 دلار در تن است.

حالا این یعنی آزادسازی قیمت ها؟ این یعنی پذیرفته شدن در اقتصاد باز سرمایه داری نیویورک؟
حالا که دارید مردم فرودست را له می کنید؛ با این عملکرد دل اربابهای آمریکایی را آیا می توانید به دست آورید؟
نه خرما داشتن و نه خدا را!!
به قول یک وبلاگ:
محموده داریم؟!!

جمکرانی

تنی چند از مدیران وزارت اطلاعات که از سوی احمدی نژاد اخراج شده اند؛ کمی از پیشنه دو تن از نزدیکان احمدی نژاد را منتشر کرده اند.
متن این اطلاعات که در اینترنت نشر یافته است را در این وبلاگ بازنشر می کنیم که البته واضح است مسوولیت درست بودن همه آنچه می آید، برعهده ما نیست.
اما پس از خواندن آن، به این نکات هم از جانب ما دقت کنید:

- در ماجرای عاشورای سال گذشته، سه نفر به اتهام وابستگی خانوادگی با اعضای سازمان مجاهدین خلق، محارب شناخته شدند و اعدام شدند. یعنی یک نفر عمویش عضو این سازمان بود؛ لذا این جوان سبز را اعدام کردند! حال دقت کنید در حال کسانیکه تا بن دندان وابسته به سازمان بودند. برادرشان باید اعدام میشد. همسرشان... اما الان چقدر عزیز هستند و هیچ کس هم ایشان را محارب نمی داند!
- ریشه ی برخی اعتقادات امام زمانی و جمکرانی احمدی نژاد را درمی یابید.
- و برخی فسادها را که در بن دولت احمدی نژاد وجود دارد! حال بیایند برادران ساده لوح بسیجی که احمدی نژاد را نماینده اسلام می دانستند و موسوی را وابسته به انگلیس!... و کمی بهتشان بزند!
- همه ی عربده های امثال صادق لاریجانی و محسنی اژه ای را به یاد بیاورید. آنها فقط جرات داد و بیداد برای رقیب سیاسی را دارند. وگرنه، نه اصلا فساد دغدغه ی آنهاست و نه مثلا سازمان مجاهدین خلق. وگرنه محسنی اژه ای را احمدی نژاد مثل موش آبکشیده از دم نمی گرفت و از دولت نهم بیرون نمی انداخت! به قیافه ترسناک اژه ای نگاه نکنید! بیچاره خودش دردکشیده است!
- برخی دیوارهای شهر که سبزها شعار می نویسند؛ مامورین ویژه می آیند کنارش می نویسند: مرگ بر رجوی! یعنی که سبزها وابسته به مجاهدین خلق هستند! باز مرور کنید رابطه عاشقانه مشایی را با یک دختر مجاهد در زندان؛ که اکنون زن اول مشایی است و مادرزن پسر احمدی نژاد! و باز باور کنید که سبزها به رجوی وصل هستند و احمدی نژاد فقط به امام زمان متصل است!!

اطلاعات یاد شده به این شرح است:

آیا در صحت معلومات ذیل می توان تردید نمود؟ یادداشت های تحقیق کتابخانه ای و پژوهش های جاری : “اسفندیار رحیم مشایی” معروف به “مرتضی محبّ الاولیا”(متولّد آبان ۱۳۳۹ رامسر) عضو فعّال و پیگیر تأسیس تشکیلات انجمن حجّتیّه در روستاها و شهرستان های استان مازندران ؛ مسئول عملیّات واحد اطّلاعات سپاه مازندران ؛ عضو شورای تأمین آذربایجان غربی ؛عضویّت در وزارت اطّلاعات ؛ مسئولیّت در فرمانداری کردستان ؛ مسئولیّت رادیو تهران و رادیو پیام در صدا و سیما ؛ مدیر کلّ اجتماعی وزارت کشور ؛معاونت اجتماعی و فرهنگی شهردار و ریاست سازمان فرهنگی هنری شهرداری تهران ؛ معاون و (بدون کمترین سوء ظن ) عقل منفصل آقای “احمدی نژاد” در دوره ی اوّل ریاست جمهوری ( که نامبرده را از جدّی ترین اسلام شناسان!!! آگاه معاصرمی داند.) “رحیم مشائی” در حال حاضرحداقل دارای ۱۸ عنوان رسمی اعطا شده توسّط آقای “احمدی نژاد” (که نامبرده او را استراتژیست !!! بی نظیر در تاریخ معاصر جهان معرّفی میکند) می باشد.در سالهای ۵۹ تا ۶۱ به جهت سهل انگاری وعدم بینش عمیق مسئول واحد اطّلاعات سپاه رامسر عملاً فرایند مأموریّت های امنیّتی واحد فوق با طرّاحی و اراده ی “اسفندیار رحیم مشایی” (با عنوان رسمی جانشین) هدایت و اجرا می شد.
خواهرش اشرف به همراه طاهره ذ ( بعد ها همسر اسفندیار ) تحت تأثیر روابط تشکیلاتی فردی به نام خانم جعفری بوده اند.تنها برادر تنی او “کوروش رحیمی” ( باز هم با تغییر فامیلی !)می باشد. برادران دیگرش : “ستّار”،”نصرت” ، “هژبر” ،”هوشنگ” بوده و “منصور” هم بازاری بوده و قبل از انقلاب فوت شده و پسرش “آرش” با نام خانوادگی “کوشا” (باز هم تغییر! فامیلی )رئیس فعلی باشگاه سایپا است. مرور اسامی اعضای خانواده از باب نشان دادن فرهنگ غالب در فامیل محل دقت دارد.
منافقین در اردیبهشت سال ۶۰ با بکارگیری تیم عملیّات ۱۱ نفره (“حمید ق” ، “کوروش رحیمی” و “هوشنگ رحیم مشایی”،” و “داراب ج ” ،”رستم ط” و …) ضمن محاصره ی کامل و مسدود کردن خیابان اصلی و ورودی های سادات محلّه ی رامسر با شلّیک های بی هدف و ایجاد رعب و وحشت به بانک های صادرات و ملّی حمله کرده و اقدام به سرقت وجوهات نقدی چندین میلیونی نمودند.در جریان این حمله یکی از پاسداران سپاه به نام “سیّد موسوی” مجروح میگردد. تحت فشار دخالت مستقیم “اسفندیار” هیچ کدام از افراد این تیم ( به جز “رستم ط” ) دستگیر نمی شوند.پس از مدّتی نیز با مرگ به شدّت مشکوک “رستم” و “هوشنگ” در فاصله ی کوتاهی از زمان سرقت امکان عملی پیگیری کور می گردد.
صبح روز ۱۲/۳/۱۳۶۰ مسئول واحد اطّلاعات و “اسفندیار” (جانشین او)؛ فرمانده ی عملیّات سپاه ،(شهید) “شمس الدّین فرجی” را احضار و از وی میخواهند تا نسبت به انهدام پایگاه منافقین در جنگل های معروف به دالخانی اقدام کنند. شهید “فرجی” تیم های عملیّاتی را جهت محاصره به منطقه اعزام می کند و با فرارسیدن شب، خود به مقرّ حوزه مقاومت بسیج کالش محلّه مراجعه و صبح روز ۱۳ خرداد به همراه ۷ نفر با یک خودروی لندرور (درست لحظاتی بعد از آنکه یک آمبولانس سپاه با دو سرنشین به نامهای “اصغر سهیلی” و “حبیب خدایاری” به طرف منطقه حرکت کرده بودند) به سمت دالخانی حرکت می کنند که در دالخانی{جاده ی هریس : بین رامسر و تنکابن : جنگلهای دالخانی}به کمین منافقین افتاده و همگی به جز یک بسیجی به نام “شعبان ایزکی” به شهادت می رسند.(از عجایب و غیر قابل توجیه عقلی است که روی آمبولانس سپاه هیچ عملیّاتی انجام نمی شود !!!)از دیگر سو منافقینی که از شب قبل در محاصره قرار داشتند ؛ با شلّیک بی موقع یک نفر؟!!! فرار می نمایند.!!!در نهایت ۳ نفر از منافقین (“رحیم عمویی”،” مختارخان طالشی”،”بهمن رحیمیان” در پایین جنگل دستگیر می شوند.”رحیم عمویی” اعتراف می کند گرای این عملیّات از مقر سپاه به منافقین داده شده بود….شهدای دالخانی : علی حلاجیان، محمد خلعتبری، علی کریمی، فلاحت پیشه… در بررسی بیشتر مشخّص می شود که دو تن از منافقین (“داوود طالش شریفی” و “ایرج یوسف طالشی” ) جزء اعضای تیم عملیات کمین و عامل دریافت و انتقال اطّلاعات در خصوص زمان تردّد لندرور سپاه بوده اند .
(نامبردگان قبلاًتوسّط سپاه دستگیر و با مساعدت “اسفندیار” در قبال وثیقه آزاد و سپس متواری شده بودند .) پس از آنکه نهایتاً “داوود طالش شریفی” دستگیر میشود، با ممانعت “اسفندیار” زندانبان ودیگران موفّق به برقراری ارتباط با “داوود” جهت اخذ اطّلاعات لازم درباره ی عملیات کمین منافقین نمی شوند.باز هم بهت آور است که در اثنای این کش و قوس، “داوود طالش شریفی” ظاهراً حسب دستور “اسفندیار” بدون توضیح قانع کننده اعدام انقلابی میگردد!!! بعد ها بدلیل عذاب وجدان برخی مباشران در این قتل و قتل های مشابه نیروهای تحت مدیریت “اسفندیار”، پرونده هایی در مراجع قضایی تشکیل و پیگیری گردید که حتّی نمونه ای از آن تا سالهای پایانی دهه ی ۷۰ هم در سازمان قضایی نیروهای مسلّح در مازندران و سمنان درحال رسیدگی بود.
جایگاه امنیّتی نامبرده ، اِعمال نفوذ ها ، مُحارب بودن مقتولان ، عدم دسترسی به برخی شهود در گذر زمان و از همه مهم تر تهدیدها و تطمیع های مختلف و شبکه اش تا کنون او را در مسیر پاسخگویی به اتّهام آمریّت در چندین فقره قتل نفس عمد روئین تن! نموده است. جالب اینجاست که غالب قربانیان شهودِ کلیدی درباره ی عناصر نفوذی گروهک ها در سپاه یا شهودِ کلیدی اثبات نقش مستقیم و سوابق اعضای خانواده ی (نَسَبی و یا حتّی بعداً سَبَبی !!!)”اسفندیار” در به شهادت رساندن پاسداران و بسیجیان منطقه بوده اند. برای درک پیچیدگی این موضوع تنها از باب نمونه میتوان برای تقریب به ذهن ، حمله ی گروهک نفاق و همکاران گروهک پیکاری ایشان در ۱۶/۱/۱۳۶۰ را به پایگاه بسیج شهر کتالم مرور نمود:در این تاریخ طیّ یک عملیّات ، منافقین با به کار گیری تیم ۱۳ نفره ( از جمله “کورش رحیم مشایی”،” مرتضی غلام کلایه”،” محمود طالش بهرامی”،” بهروز قربانی”،” عیسی ساملیان”،” مرتضی شکوری”،”سعید ایمانی” و …) با کمک و همراهی یک عامل نفوذی به نام “طاهر چمنی” در ساعت ۳ بامداد با نارنجک و سلاح های سبک به مقرّ حوزه ی بسیج شهر کتالم حمله کرده که در جریان آن فرمانده ی وقت حوزه “نظام الدّین خلعتبری” و “حجّت الله رستگاری” به شهادت رسیدند.
بعد از دستگیری “طاهرچمنی” و اعتراف او به دست داشتن و هدایت عملیّات توسّط “کورش” ؛ با استفاده از شنود مکالمات ، مخفیگاه وی لو رفته و نهایتاً در تهران دستگیر می شود .چهار نفر از اعضای سپاه رامسر به نامهای (شهید)” علی سلیمان نژاد” فرمانده ی وقت سپاه رامسر ،”هادی پیامی”،” عادل مشایی” و “بهرام قربانیان” در مسیر انتقال “کورش” به رامسر پس از اعتراف صریح وی به دست داشتن در آن عملیّات و با علم به اینکه “اسفندیا ر” مانع از اعدام برادرِ تنی خود خواهد شد ، مشورت نمودند که سریعاً او باید اعدام گردد، امّا با توجّه به محدودیّت های شرعی و دادستانی ، او را برای طی شدن مراحل قانونی رسیدگی تحویل برادرش “اسفندیار” می دهند.
مسیر طی شده ی بعدی این دستگیری و اتهامات” اسفندیار”در نوع خود اعجاب آور است:گفته شده اسفندیار بدون حکم دادستانی ۶ نفر منافق دیگرتحت امر برادرش راکه دستگیر شده بودند توسّط همان چهار نفر پاسدار ،بدون محاکمه ی قضایی و به عنوان خونخواهی شهدای پایگاه بسیج اعدام نموده وسپس با تهدید به افشا، آنها را مجبور به سکوت پیرامون برادرش می نماید. حمله به پایگاه بسیج، دو شاهد جدّی نیز داشت . …با تلاش شرم آور و غیر قابل توجیه “اسفندیار” ،”کورش” ابتدا به حبس ابد و سپس با اعلام توّاب شدن به سه سال حبس محکوم گردید.بازجویی از متّهمه ای به نام “طاهره ذ ” از تنکابن که در جریان عملیّات مسلّحانه بر علیه سپاه در خانه ی تیمی دستگیر شده بود و حین دستگیری اقدام به خوردن سیانور نموده (ولی با هوشیاری واحد عمل کننده ی سپاه از هلاکت نجات یافته بود) با اصرار “اسفندیار” در اختیار او قرار گرفت .
“اسفندیار” در جریان بازجویی از خانم فوق الذّکر (که چندین فقره سابقه ی محاربه داشته و حکم تعزیر در مورد او صادر شده بود ) ، وظاهراً جهت اخذ معلومات عملیّاتی اش به او علاقمند شده و بعدها با او ازدواج می کند! در حال حاضر همسر رسمی اوّل او (مادرِ پسرش “رضا” و مادر زنِِ پسر آقای” احمدی نژاد”) است.پسرعمو و دخترعمو ویکی از برادرانِ این خانمِ آقای “اسفندیار” ، اعدامی ؛ برادرِدیگر، فراری و برادرِِدیگری در پیگیری امور اجرایی بعضاً همراه”اسفندیار” است.جالب است درمیان دوستان حلقه های محفلی و بسیار نزدیک وی ،افرادی دارای سوابق گروهکی نظیر منافقین ، توده ای ، پیکاری و چریک فدایی به چشم می خورند.همسر دوّم “اسفندیار” مادرِ دخترش ” زهرا” که او معمولاً این ازدواج خود را مخفی نگه داشته و با استفاده از خودروی متعلّق به دخترش با او رفت و آمد دارد.در زمان ورود به وزارت اطّلاعات گزینش این وزارتخانه ، “اسفندیار” را به چند دلیل فاقد صلاحیّت عضویّت دانست؛ از جمله ارتباط عمیق روحی و عاطفی با یک زن چریک فدایی خلق(که مدّعی ارشاد و هدایت او بود) …بعید به نظر می آید در طول بیش از ۱۲ سال اقامت خود در منزل تهران تا زمان ریاست جمهوری “احمدی نژاد” حتّی یک بار به نماز جمعه نرفته بلکه پس از ظهر جمعه با صدای بلند روی بالکن منزل خود دعای سمات می خوانده است.
معمولاً جز در منزل خود ویا غذایی که با خود حمل می کند لب به هیچ غذا،میوه وحتّی چای نمیزند.اوج نمود انحرافات عقیدتی “اسفندیار” ناشی از ایمان او به ادّعاهای احمقانه ی “قدرت الله لطیفی نسب” (از اعضای تولیت مسجد جمکران) و پسرش “مرتضی” می باشد. نامبرده از بزرگان مرتبط انجمن حجّتیّه و مدّعی ارتباط با امام زمان و دارای مأموریت از جانب امام زمان !!!برای انجام برخی امور بوده و از طریق “کاظم کیاپاشا” ؛ “اسفندیار” و چه بسا از طریق “اسفندیار”،” احمدی نژاد” به این مأموریت ها باور داشته و اکنون نیز دارند.برای نمونه قسمت هایی از مطالب مطروحه توسّط “مرتضی لطیفی نسب” در دوّمین سالگرد فوت پدرش عیناً نقل می شود : ویژه نامه …مرحوم” قدرت الله لطیفی نسب” متولّد ۱۳۰۴ در عین الدّوله ی تهران…ابتدایی … مدرسه ی حاج ابوالفتح…(قدرت لطیفی نسب (:در سال ۱۳۴۷ نیمه ی شعبان با یکی از رفقا به مسجد جمکران مشرّف شدیم …متوجّه عطری شدم…حالتی عارض شد که تصمیم به احیای مسجد گرفتم تا از غربت خارج شود …… پس از ۱۵ سالگی …به نزد سیّد “کریم پینه دوز”… بدون صحبت کردن ۱۰ دقیقه به من خیره می نگریست …گفت … حضرت سفارش شما را به من نمودند. مرتّب نزد ما بیا . شبهای جمعه میرفتم …( بعد از فوت کریم!) شیخ “محمّد کوفی شوشتری” ، از بزرگان مرتبط با امام عصر (عج) در عراق بود …بعد از سه روز روزه و بی افطاری : در حجره دیدم سیّد بزرگوار نورانی است که متوجّه شدم خود حضرتند.حضرت به من فرمودند شما چای برایم درست کن(!!!)…از این نان و خرما و کباب …به کسی ندهید(!!!)این مخصوص خود شماست… دیگر در مشهد نمان… به تهران برو و مدارس اسلامی باز کن … نماز جعفر طیّار بخوان که کبریت احمر است و اکسیر اعظم …( مرتضی لطیفی نسب پسرش:) هر چه عنایت خاص فضائل و کمالات انسانی ایشان داشت با عنایت حضرت در همان شب کامل شد(!!!)(قدرت لطیفی نسب(: دم رفتن مشتی پول خُرد در دو دستم ریختند و فرمودند :اینها را بگیر ولی نشمار.
زیر پوست تخت بریز و استفاده کن .( مرتضی لطیفی نسب پسرش:) ایشان… (گفتند در ۱۳۴۸) به مسجد مقدّس جمکران مشرّف می شوند .۵۰ نفر دیگر هم بودند…دیدم از در ورودی سه نفر تشریف فرما شده اندو حضرت جلوی بقیّه .سلام کردم و دست آقا را بوسیدم.آقا فرمودند بلند شو و اقدام کن مسجد ما را از این وضع بیرون بیاور .وضع بهداشتی اش را درست کن …ما هم کمکت می کنیم(!!!)…حضرت کارتی به دست من دادند که یک طرف آن اسماءالله بود و طرف دیگر آن نقشه ی جدید مسجد با یک گنبد و دو گلدسته و قسمت مردانه و زنانه با زیرزمین آن.فرمودند”این نزد تو باشد ما به موقع آن را از تو می گیریم.”امتثال کردم و آن را گرفتم و بوسیدم.فضا خیلی نورانی و معطّر شده بود. فرمودند شما سراغ آقای” احمدی” بروید.او خودش کارها را درست می کند…آقای” احمدی” رئیس سازمان اوقاف (رژیم ستمشاهی) در تهران بود. آقای” احمدی” از ساعت ۸ صبح که ماجرا را شنید تا حالا گریه می کند.
از من پرسید واقعاً آقا نام مرا بردند؟ماجرا را گفتم . او گفت ما ترتیب کارها رامی دهیم.شما یک هیئت امنای ۵ نفره تشکیل بدهید.در روز ۱۷ ربیع الاول همزمان با ولادت پیامبر اکرم کلنگ را زدیم و این سرآغاز جهانی شدن نام امام عصر به برکت مسجد جمکران بود(!!!)…حضرت پیغام دادند چاهی را که می خواهید بزنید در آینده به مشکل می خورید. حضرت جای دیگر را مدّنظر داشتند.آن نقطه را نشان دادند…آقا (پدرش قدرت الله )نظرشان این بود که حضرت(امام زمان) دو ظهور دارند: آفاقی و انفسی.ظهور انفسی حدود ۵۵ سال پیش (آنهم با کلنگ حاج” قدرت الله خان! لطیفی نسب”)شروع شده و از آن به بعد آرام آرام نام و یاد حضرت در همه جا جاری است.پدرم جامع صفات انسانی و ملکوتی بودند(!!!)سیر الی الله را با ولایت خاندان عصمت و طهارت و با محبّت و عشق امام زمان خویش طی نموده بودند…اگر قلب انسان دائماًمتوجّه و متوسّل به حضرتش باشد همه ی دستورالعمل ها و راهکارهای طریق بندگی و سیر کمال انسانی به سینه ی انسان اشراق می شودو مربّی عالم وجود هدایتگر سیر ملکوتی شده و ما را از انحرافات باز میدارد…حضرت طیِّ پیامی توسّط یکی از نزدیکانش ، ایشان و هیئت امنا مخصوصاًآیت الله “واحدی” را تشویق و ترغیب می کنند.
از همین دست است ساختن چندین مسجد در تهران و دیگر شهر ها و تعمیر بقعه ی چندین امامزاده و امکنه ی متبرّکه از جمله امامزاده اسحاق مازندران و …آنگونه که از نقل بزرگان به سمع رسیده در عالم رؤیا ، مولا امیر مؤمنان حضرت علی به مرحوم حاج آقا” لطیفی” فرموده بودند که به ظهور فرزندم مهدی چیزی نمانده و به اندازه ی سپیده ی کاذب تا فجر صادق ازآن باقی است …کرامات(!!!)…:به خدمت ایت الله “مجدالدّین محلّاتی” شرفیاب شدم. فرمودندچهارشنبه که قراربود از نیویورک رهسپار عربستان شویم پرواز انجام نشد…پسرم “امیر” پیشنهاد کرد که برای بازدید برخی دوستان به یکی از ایالتهای آمریکا سفر کنیم.من نیز به جهت صله رحم و ادای حقوق متقابل دوستی موافقت کردم و به یکی از دوستانی که سرپرست بیمارستانی در آن ایالت بود وارد شدیم…خانمی آمد فشار مرا گرفت و گفت زود ایشان را به داخل سی سی یو ببرید که در آستانه ی سکته ی خطرناکی است .
مرا به داخل سی سی یو بردند…بعد از رفع سکته …زنگ تلفن به صدا در آمد.میزبان گوشی را برداشت و گفت آقایی ازتهران تلفن کرده اند شما را می خواهند… گوشی را گرفتم …او کسی جز بنده ی صالح خدا جناب حاج” قدرت الله لطیفی نسب” نبود که از پاکباختگان آستان مقدّس حضرت بقیّه الله بود…گفت وجود مقدّس آقا (ارواحنا فداه)این شماره را به من دادند و فرمودند به این شماره زنگ بزن و به آقا “مجدالدّین” بگو ما تو را شفا دادیم و از مرگ حتمی نجات دادیم . دیگر باکی بر شما نیست…خشکم زد …نصایح …از معاشرت با کسانی که قادر به حفظ اسرار و رموز زندگی خود نیستند کاملاً دوری نما زیرا به هیچ عنوان تو را و اسرار تو را نگهدار نخواهند بود. در سال ۱۳۷۵ همین آقای مدّعی یعنی “قدرت الله لطیفی” (تولیت مسجد جمکران)با خودروی “کاظم کیاپاشا ” (که حالت جانشین او را داشته ) از جمکران تا منزل “اسفندیار” ( در منطقه ی فرمانیه ی تهران )آمد و بیش از دو ساعتی میهمان او بودتا به آنها بشارت هایی از آینده بدهد!!! “کیاپاشا” مشاور رسمی” اسفندیار” در شهرداری تهران ومشاور رسمی اش در جایگاه رئیس سازمان ایرانگردی و جهانگردی ونیز مسئول امور ایثارگران این سازمان بوده است. “اسفندیار”و همراهانش برای استقبال از “لطیفی”در ابتدای کوچه منتظر بوده و پس از پیاده شدن نامبرده به حالت سجده خم شد تا پای اورا ببوسد !!! تا قبل از آن تاریخ دیدارها در دفتر “لطیفی” در جمکران بود و آمدن حضرتش!!! به منزل اسفندیار نشان از عنایت ویژه ی آقا! به “اسفندیار” و” احمدی نژاد” بوده است !!!حدود نیم ساعت اوّل صحبت های” لطیفی” با گریه های شدید و حالتهای غشگونه ی “اسفندیار” و همسرش و برادرزاده اش “آرش کوشا” همراه بوده است!!!”اسفندیار” به “لطیفی” توضیح داد که خودش مرغ های زنده را از رامسر آورده خودش ذبح کرده و همسرش آنها را پَر کنده و پخته است تا شام آماده بشود!!!
پس از فوت “قدرت الله لطیفی” ،” احمدی نژاد” و “مشایی” با تعطیل نمودن تمام کارهای خود در مراسم تشییع جنازه ی او در حسینیه ی بیت الرّقیّه در خیابان پنجم نیروی هوایی ۲۹ مرداد ۱۳۸۶ شرکت کردندو سنگ تمام گذاشتند. حسین باقری هنجانی مسئول دفتر و معتمد او … به راستی سرّ ارادت احمدی نژاد به او در چیست ؟!!
اگر بپذیریم که “احمدی نژاد” با باور ارتباط “مشایی” با امام زمان (عج) درحلقه ی مراد و مریدی قرار گرفته است باید برای این سؤالات پاسخ یافت که ” کی ، چگونه ، توسّط چه کسی و با چه هدفی ؟”ریاحی خواهر زاده ی اسفندیار ساکن در آمریکا فعالیت های ویژه ای را جهت پیگیری مباحث روابط آمریکا و ایران برایش انجام می دهد.
“محمدرضا رحیمی” معاون اوّل” احمدی نژاد”(۶۰ ساله متولّد روستای سریش آباد قروه)قبل از انقلاب هرگز مشهور به عضویت در گروههای مذهبی نبوده ، بر عکس …مادر “محمّد رضا رحیمی” ( “زبیده” خانم ) از خانواده ی” شعبانی” های سنندج و اهل سنت می باشد.”رحیمی” در اوج نهضت اسلامی امام افسر وظیفه ی نیروی دریایی بوده و علیرغم فرمان حضرت امام مبنی بر ترک پادگان ها ؛ تا آخرین روز خدمت در پادگان آریامهری انجام وظیفه نمود .اوایل انقلاب به جهت داشتن لیسانس حقوق و نفوذ به جمع تیپ های مذهبی و حزب اللّهی ، خود را به عنوان چهره ای مذهبی جا زده …در انتخابات مجلس دوّم با استفاده از عنصر قومیّت کُردیِ مادرش و تحریک عواطف قومی و مذهبی اکراد از یک سو و جا زدن خودش به عنوان چهره ای فعّال شیعه واز سوی دیگر به دلیل ضعف رقیب انتخاباتی اش که طلبه ای تهرانی بوده بر او غلبه کرده و به مجلس راه یافت.
در مجلس با نزدیک شدن به کانون های نفوذ و قدرت از قبیل آقای “هاشمی” و “ناطق نوری” در جایگاه ریاست مجلس و با شعار کاهش تنش در منطقه با گرفتن امان نامه های متعدّد برای افراد مؤثّر در گروهک های ضدّانقلاب در بین آنها نیز اسم و رسمی دست و پا کرد. در انتخابات مجلس چهارم از سنندج نامزد شد و درآنجا ماهیّت واقعی خود را با طرح شعار کُرد بودن مادرش نشان داد . اقوام مادرش غالباً ضدّ انقلاب و برخی اعضای گروهکهای ملحد بوده و چه بسا اگر حمایتهای “رحیمی” نبود به چوبه های اعدام سپرده میشدند.
برای مثال خاله زاده هایش از جمله “نصرت الله ثوبی” که به دلیل فعّالیّت در گروهک های محارب دستگیر شده بودند ، به کمک او از زندان آزاد شده و از کشور گریختند .یا مثل “عزیز ثوبی” بعد از آزادی از زندان در شهرداری به کار گرفته شد!!! بنابراین “رحیمی” با تبلیغ خود به عنوان طرفدار خلق کُرد (که صراحتاً در تعارض با مصالح و قانون اساسی کشور است ) به جهت استفاده از پتانسیل گروهکها به مجلس راه یافت.
شاهکار “رحیمی” انجام پروژه ی انتقال جسد “شیخ هادی” فراری بود که پس از شهید کردن دهها نفر از مردم بی گناه قروه و تعدادی از رزمندگان سنندج به عراق گریخته و در تمام مدّت دفاع مقدّس از رادیو عراق علیه امام و نظام ،لجن پراکنی می کرد و مردم کردستان را تحریک به اغتشاش می نمود و پس از پایان جنگ از ترس مکافات عمل به انگلستان رفته و همچنان به جنگ روانی ناجوانمردانه اش ادامه می داد تا هلاک شد.
“رحیمی” فرزندان آن ملعون را به احترام و اعتزاز به کشور بازگردانده و آنها در جای جای کردستان به نفع “رحیمی” تبلیغ کرده او را خادم راستین خلق کُرد معرّفی می کردند.درگیری های متعدّدی با عناصر حزب اللّهی مخلص و سابقون شهادت طلب داشته و آنها را به انزوا کشانید. نشستن پای بساط افیون در محافل خصوصی معلوم الحال در جهت مال اندوزی و معاشرت با افراد معلوم الحال و حمایت از آنها (از قبیل “جمال رشیدیان” که در طول ۳ سال از کارگر صرف به یک پیمانکار عمده تبدیل شد یا “فرزاد پورانی” عضو فعّال مکتب قرآن ( گروه “مفتی زاده” )که به سرمایه داری مطرح تبدیل شده و درحال ساخت هتل ۵ ستاره در سنندج می باشدیا “ع . ع” که در فساد اخلاقی شهره ی شهر است و در سایه ی نوچگی “رحیمی” میلیونر شده و یا آوردن فردی ساواکی به نام “ن ط” به عنوان رئیس دفتر خود در استانداری که معتاد بوده و تأمین کننده ی مواد … آقای “م ص” از نمایندگانی بود که منتقد “رحیمی” بوده و ریا کاری و سالوس او را هویدا می نمود.
“رحیمی” با تفحّص در امور خانوادگی او برای باج گیری (که در تخصّص ذاتی او نهفته است ؛)متوجّه ارتباط عاشقانه ی همسر “صمدی” قبل از ازدواج با او ، با فرد دیگری می گردد.”رحیمی” فرد اوّل را را پیدا کرده و نامه ها و عکس هایی را که از همسر “صمدی” نزد او بوده می خَرَد و با ارسال کپی آنها برای وی او را تهدید و نهایتاً ساکت می کند.به عبارت بسیار روشن قدرت طلبی او هیچ خطّ قرمز اخلاقی ندارد! همسران “رحیمی” … “ل عرفانی” : همسر اوّل “محمد رضا رحیمی”…. برادرِ “لطیفه” یعنی “حمید عرفانی” ، شوهر “مهناز ناصری” می باشد .پدر “مهناز ناصری” قبل از انقلاب رئیس آموزش و پرورش قُروه بود . پسرِ او از اساتید دانشگاه انگلیسی آکسفورد است که برای “رحیمی” مدرک دکترا فراهم نمود! برادرِ دیگر خانم آقای “رحیمی” یعنی “مسعود عرفانی” که از اساس مقیم انگلستان است و با “رحیمی” روابط بسیار صمیمانه دارد؛ دارای مراوده با انجمن کلیمیان انگلیس است. این رابطه به قدری صمیمی است که مؤسّسه ی هاتف قشم را به نام او ثبت کردند که شرکتی پوششی با میلیاردها تومان گردش در زمان “کُردان” و “مشایی” بوده است.این شرکت علاوه بر درآمد میلیاردی ناشی از آگهی های بازرگانی صدا و سیما در کار واردات سیگار هم فعّال است.دو خواهر خانم “محمد رضا رحیمی” عضو تشکیلات امنیتی انگلستان (اسکاتلندیارد) می باشند!!! همسر دوّم : “م اللهیاری” . در اوایل انقلاب سمپات حزب توده بود و نشریّات آنها را توزیع میکرد.همسر سابق این خانم و نیز بستگان درجه ی اوّل او از توده ایهای شناخته شده و چند تن از آنان از زندانیان دوره ی ستمشاهی بوده اند (مانند “مسعود” و “منصور صادقی”)رحیمی در مدّتی که در دانشگاه آزاد حضور داشت اکثر خویشاوندان نزدیک خود را خلاف مقرّرات دانشگاه به استخدام در آورد :برادر زاده،داماد برادر ،شوهر خاله،خاله زاده و … …تنها در دانشگاه آزاد واحد قروه :برادرزاده اش خانم “رحیمی” و همسر او “رازانی”؛شوهر خواهرش آقای “ابراهیم بابایی” ؛ “ثوبی” پسرخاله اش؛” رستمی”(دایی زاده ی همسرش )؛ “مسعود مقیمی” از اقوام پدری اش ؛ “قباد میمنت آبادی” (برادر داماد بزرگش) به ریاست دانشگاه . یعنی از ۱۱ نفر استخدامی ؛این تعداد خویشاوند!!! از مجلس دوّم به بعد از اکثر نامزدهای ردّ صلاحیت شده ی اهل سنّت (که غالباً جهت ضدّ انقلاب بودن داشتند) حمایت کرده و آنها را همانند دیگر عناصر مشکوک به صحنه باز گردانده برای نمونه: حمایت از “علی پژگول” (فاسدالاخلاق)حمایت از “عبدالله سهرابی” (کومله)حمایت از “ادیبی” (در شرف اخراج از دانشگاه بدلیل رابطه با زن شوهردار که مجبور به طلاق گردیده.)حمایت از “عطاءالله امینی” (دارای افکار سلفی ) فرزند نماینده ی رسمی “شیخ هادی” ملعون در ایران در دوره ی فراری بودنش. به کار گماردن “خالد خانی” (اهل سنّت) به ریاست صندوق مهر امام رضا(ع) که سوءاستفاده ی او چنان بالا گرفت که همه ی نهادهای مسئول دست بکار برکناری اش شدند که حمایت ظاهراً بی دلیل “رحیمی” همچنان او را نگه داشت.

سوله


صدای پای عشق از سوله های کهریزک به گوش می رسید. مردی بلند فریاد می زد: زنده باد آزادی!

این سرهای فتنه به پا کن!

وقتی کلام محسنی اژه ای، دادستان محترم کل کشور را شنیدم که با آن غیظ حرف می زد و از محاکمه ی فوری سران فتنه می گفت؛ چند مطلب به ذهنم رسید. اول بگویم من قصد درافتادن با محسنی اژه ای را ندارم! که اصولا سران قوه ی قضاییه، کوچکترین انتقادی را بیرحمانه پاسخ می گویند! بلکه انتقاد من از کسی دیگر است!
من حرفم را به صورت چند سوال که متاسفانه برایم پیش آمده، مطرح می کنم.
گفته شده که سران فتنه، بخاطر این دستگیر نمی شوند که مصالح عالی نظام چنین اقتضا می کند. خوب سوال اول، این مصالح عالی را چه کسی تشخیص داده است؟ وقتی کسی فتنه گری کرده است، باید دستگیر و مجازات شود دیگر. این کیست که در این بحبوحه ی ماجرا، سخن از مصلحت نبودن بازداشت شدن این سران از خدا بیخبر فتنه سر داده است؟
تا اینجای قضیه روشن است. یعنی همه می دانند کسی که گفته مصلحت نیست سران فتنه را بگیرند، شخص رهبر است. اما اینک سوال دیگری پیش می آید.
حضرت ایشان برای چی گفته اند یا فکر می کنند که به مصلحت نیست؟ مگر غیر از این است که احمدی نژاد 25 میلیون خاطرخواه دارد؟ و مگر نه اینکه موسوی و هوادارانش چند نفر موجود پراکنده بیش نیستند که از سر خودفروختگی، یک رایی دادند و بعد هم رفتند سراغ کارشان؟ و تعدادشان از 25 خرداد تا 13 آبان به چند هزار نفر تقلیل پیدا کرده؟ مگر نه اینکه بنا به اظهارات سرداران پرافتخارمان، همان چند نفر معدودی هم که ندانسته رای دادند به کسی که مورد نظر رهبر نبوده؛ بعدها بیدار شدند؛ بصیرت پیدا کردند؛ و اینک به قافله ی ولایت پیوسته اند؟
سوال اینجاست پس رهبر معزز، نگران چه چیزی هستند که می گویند موسوی را نگیرند؟ آیا ایشان هم در باطن خود به تقلبی بودن آرای احمدی نژاد باور دارند؟ و می دانند اصلآ 25میلیونی در کار نبوده و کسی پشتیبان دولت فعلی نیست؟
سخن بعدی اینکه برفرض که کسی طرفدار حاکمان فعلی نباشد. مگر ما باید حقیقت را فدای شرایط کنیم؟ وقتی حق، حکم می کند که موسوی را بخاطر فتنه انگیزی اش، بگیرند؛ خوب باید بگیرند. مگر ما باید از چیزی بترسیم؟
مگر احمدی نژاد نیست که از هیچ چیز نمی ترسد؟ و هر کار بخواهد می کند؟ یعنی احمدی نژاد از رهبری شجاع تر است؟ بیشتر ایمان دارد؟ بیشتر به امام زمان متکی است؟
اصولا چه معنی دارد نائب امام زمان از چیزی بترسد؟ اصلا حضرت ایشان تاکنون با امام زمان دیدار داشته اند؟ در حالیکه احمدی نژاد به طور مرتب با امام زمان مراوده دارد و پیغام پشت پیغام است که از طریق رییس دفتر رییس جمهوری، برایش می آید. اگر رهبر معزز، نزد امام زمان عزیزتر بود؛ خوب باید برای نائب خودش هم پیغامی می آمد.
نکند نائب واقعی امام زمان؛ خود احمدی نژاد باشد و ما بیخریم؟ فردا جواب ائمه را چی بدهیم؟
فرض کنیم که رهبر معزز، همین امروز تصمیم بگیرند که موسوی را بگیرند. خوب، این یک حرکت پسندیده است. اما جواب این را چطوری می دهند که بیش از یک سال یک فتنه گر را رها کرده بودند، و حالا می گیرند؟ یعنی حدود یک سال و نیم است که ایشان می ترسیده اند؟
در حالیکه احمدی نژاد یک لحظه هم در عمرش نترسیده است.
به هر حال این ها سوالاتی است که به ذهن معیوب ما رسوخ کرده است و خواب و راحت را ازمان گرفته است.
یک نفر به ما پاسخ دهد.
البته پاسخ گفتنی؛ نه از قِسم پاسخ هایی که معمولا محسنی اژه ای به مخالفانش می دهد!
من بچه ی آرامی هستم!!

صدایش کن منافق!

یکی از اتهامات سنگینی که جبهه ی پیروز ماجرای 88، همیشه روانه حریف می کرد؛ منافق خواندن آنان بود.
اما آنچه کمتر مورد توجه واقع شده است، معنای کلمه منافق است. کسانیکه از این واژه استفاده می کردند، معمولا می خواستند بگویند که حریفانشان "چیز"هایی را قبول ندارند. و به طور خاص، منظورشان قبول نداشتن رهبر جمهوری اسلامی بوده است. حال آنکه چنین مقصودی به هیچ روی با واژه منافق برآورده نمی شود. آنان ظاهرآ باید از کلمه ای همانند "کافر" استفاده می کردند!
منافق به کسی نمی گویند که علنآ عقایدش را بیان می کند. راه و روش و اعتقاداتش مشخص است. بلکه به کسی می گویند که بر خلاف آنچه تصور می شود، برخلاف آنچه خودش بیان می کند، و برخلاف ظاهر و مشی فریبنده اش، درونی متفاوت دارد. از عقایدی حرف می زند که به آنها باور ندارد. چیزهایی را شعار می دهد که در خفا همان ها را مسخره می کند. و به گونه ای خود را می نمایاند که باید گفت تنها کسی که آنگونه نیست، خودِ اوست!
حادثه ای که این روزها اتفاق افتاده و باید با زیرکی به آن نگریست، عزل وزیر خارجه از سوی احمدی نژاد است. بد نیست مقدمه ای بگویم تا مفهوم عمل احمدی نژاد، بیشتر درک شود.
معمولآ سه یا چهار وزیر در همه کابینه ها، با نظر رهبری منصوب می شده اند. و روسای جمهور، چه آقای خامنه ای، چه رفسنجانی و چه خاتمی، دستشان برای وزرای اطلاعات، نفت، کشور و خارجه باز نبوده است. ماجرای همین وزرا بود که بخاطر نارضایتی شدید خاتمی در سال 76، به سخنرانی معروف آقای منتظری منجر شد. که البته با واکنش شدید رهبر کشور، همراه گشت.
حال نگاهی به عملکرد احمدی نژاد که از سوی طرفدارانش به عنوان رییس جمهور ولایتی شناخته می شود؛ بیاندازید.
در دولت نهم با فشار شدید، پورمحمدی را از وزارت کشور بیرون کرد و یکی از نزدیکانش را به این وزارت آورد که به ماجرای عجیب و غریب "کرُدان" معروف شد. سپس در کوران حوادث سال 88 زمانی که همه، سبزها را به عنوان خطر معرفی می کردند؛ در اقدامی شگفت انگیز، وزیر اطلاعات را عزل نمود؛ و تا چند ماه احمدی نژاد خودش وزیر اطلاعات بود! در این مدت او به طور کامل در این نهاد امنیتی، خانه تکانی کرد. سپس او در زمان رای اعتماد گرفتن دولت دهم، برای نصب وزیر جدید نفت تا مدتها مقاومت کرد. که تا ماهها این وزارت مهم، بدون وزیر اداره می شد. و اکنون در اوج التهاب کشور، زمانی که سرداران سپاه، بدون رودربایستی از شورشهای شدید پس از هدفمندی یارانه ها سخن می گویند؛ احمدی نژاد برای تصرف وزارت خارجه برنامه ریخته؛ و اکنون این سنگر حیاتی را هم فتح نموده است! و به همین راحتی!
کاری که رفسنجانی نتوانسته بود بکند، خاتمی از آن به اقدام فراقانونی رهبر یاد می کرد؛ اکنون احمدی نژاد در اقدامی پله به پله و همراه با تاکتیک و نقشه، تک تک وزارت هایی را که در حیطه ی نفوذ رهبری به شمار می رفته؛ فتح نموده است! و این است ولایت داشتن این مرد هیاتی کشور!
کسی که ادعای پیروی از خط رهبر را دارد، اما برای شکست دادن رهبر، طرح و برنامه می ریزد؛ فشار می آورد؛ و گویی در حال مبارزه و زورآزمایی باشد، قدم به قدم رهبر را به عقب می راند!
بله! این است تعریف نفاق. اینکه که کسی به گونه ای دیگر خود را بشناساند، اما گونه ای دیگر باشد.
موسوی نیازی به نفاق ندارد. او علنآ عقایدش را ابراز می کند. هزینه اش را هم پرداخته است. به پُست و مقام و مال و اموال هم نرسیده است که بگوییم نان نفاقش را نوش جان کرده است. نفاق را باید در کسی جست که همه را فریب داده است. اموال کشور در مُشت اوست. و قدرت بلامنازع این روزهای ایران شده است. و رهبر هم ظاهرآ دارد او را تحمل می کند. گویا چونان خاری در گلو؛ چرا که خود او تنها کسی بوده که از احمدی نژاد حمایت کرد تا به اینجا رسید. و اینک چنین در برابر رهبر ایستاده است!
سخنی هم باید گفت در باب عقاید ضداسلامی احمدی نژاد. آنچه در معرکه "مکتب ایرانی" خودش را نشان داد؛ فقط بخشی از تمامی زیرمایه ی فکری احمدی نژاد بوده است. در زمانی که تمام دنیا به مذاهب خودشان تکیه می کنند، از بنیانهای یهودی در کشور اسرائیل گرفته، تا شعارهای مسیحی جرج بوش، و همه ی بنیانهای عقیدتی تمدن آمریکا؛ اینک مشاوران و هسته ی فکری احمدی نژاد، از پایان یافتن اِقبال انسان ها به اسلام سخن می رانند. و به جهالت های ناسیونالیستی و قوم پرستی توصیه می کنند.
دوباره یادتان باشد منافق کسی است که خود را به گونه ای می نمایاند، که اصلا آنگونه نیست.

سبزها در غزه!


امروز در آستانه عاشورا، مراسمی از سوی حماس در غزه برگزار شد. عکس این مراسم را می بینید.
این حماس هم خیلی فتنه گر شده!!

من و داداشم!

حاج صادق لاریجانی، امروز در آستانه عاشورا، اظهار نظر جالبی کرد. که متن آن را در سایت های خبری می توانید پیدا کنید. اما بعضی از رووس آن که در ذهن من مانده، من را وادار کرد جواب مختصری به آن بدهم.
ایشان اشاره ای به بیانیه اخیر موسوی داشتند و ضمن ابراز خشم از این بیانیه، موسوی را به داشتن بصیرت توصیه فرمودند. خواستند تا موسوی حُرّ شود. بازگردد. و از فریب خوردن دست بردارد!
من هرچه در اظهارات حاج صادق لاریجانی دور می زنم، چیزی پیدا نمی کنم که بتوان آن را "فکر" نامید. حضرت ایشان همان هایی را تکرار کردند، که بیش از یکسال است کسانی که در 22 خرداد به قدرت رسیدند؛ مکررآ می گویند. و عبارت قرآن بر سر نیزه کردن را هم این حسین شریعتمداری بود که اول بار در واکنش به الله اکبر گفتن سبزها، در روزنامه اش منتشر کرد.
آقای لاریجانی!
لبّ کلام شما را اگر بتوان درآورد، این است که "یاحسین" گفتن اگر در وادی باطل باشد، آیا ارزشی دارد؟ و اینکه: یا حسین که از قرآن بالاتر نیست؛ چرا قرآن بر سر نیزه می کنید؟
حضرت آقا!
انگار فراموش کرده اید اخوی گرامی شما، در ماجرای عاشورای سال گذشته، چه مضحکه ای به پا کرد! یادتان رفته گفته بودید سبزها در عاشورای حسینی، به عزای حسین اهانت کردند؛ و به عزاداران حسینی حمله نمودند. حالا شما برای اولین بار است که در صدا و سیمای ولایت، بیان می کنید که: ای بابا! سبزها نه فقط به عزای حسین اهانت نکرده بودند، بلکه خیلی هم حسینی بودند و فریاد یا حسین شان بلند بوده است! منتهی این یا حسین گفتن، در منظر شما حاج صادق لاریجانی، ارزشی ندارد!
آقای لاریجانی!
شما در مغالطه ای دیگر می فرمایید "یاحسین که از قرآن بالاتر نیست." در حالیکه شما اولی را شعار یاحسین محاسبه می کنید. اما دومی را یعنی قرآن را در ماجرای صفین، خود قرآن به حساب می آورید. گویا یک نفر باید بیاید به شما بگوید آنچه هم در صفین بر بالای نیزه ها رفت، خود قرآن نبود؛ بلکه جلد قرآن بود. بنابراین به شما می گوییم که شعار یاحسین با جلد قرآن، هر دو در عرض هم هستند. و هیچ کدام بر خلاف آنچه شما می خواهید بگویید، بر دیگری رجحان ندارد.
آقای لاریجانی!
راستی مگر یادتان رفته در منطق شمایان، شعار یا حسین؛ بالاترین و باارزش ترین و مقدس ترین چیز عالم بوده است؟!
یادتان رفته بخاطر اهانت خیالی به "عزای حسین" در سال گذشته چه ماجرایی به راه انداختید؟ یادتان رفته سه نفر را اعدام کردید؟ یادتان رفته بنا به گزارش رسمی پلیس، چهار نفر را در عاشورا در وسط خیابان کشتید؟ چرا که به عزای حسین اهانت شده بود! راستی! شما که ادعای فقاهت دارید، بگویید کجای اسلام ما حکم قتل برای اهانت به عزای حسین داریم؟ اصلا "عزای حسین" چی هست؟ و چطوری می توان به آن اهانت کرد؟ و چه کسانی به آن اهانت کرده بودند؟ همان ها که شعار "یاحسین"شان بلند بوده است؟!
آقای لاریجانی!
اما همه حرف، سر آن حرف آخر شماست. بله! در منطق ما هم "یاحسین" را برای حق باید گفت. قرآن را هم در راه حق باید بلند کرد. اما بحث ما و شما در این است که کدام از ما دو، حق هستیم؟
و چه کسی گفته شما حق مسّلم هستید، فقط بخاطر اینکه در جایگاه حکومت قرار دارید؟
آقای لاریجانی!
اصلا منطق یزید همین بود که شما می گویید. او هم می گفت: من در قدرت هستم؛ و هیچ مخالفی را تحمل نمی کنم. مگر نخوانده اید که یزید به حسین، نسبت خارجی (به معنای خروج از ولایت امیرالمومنین یزید) داده بود؟ و برای همین هم خون او را مباح کرد.
آقای لاریجانی!
تنها کسی که لیاقت سخن گفتن از "حق" را ندارد، خود شمایید.
این ماییم که باید از حقیقت و حقانیت حرف بزنیم. ما که کلامی برای گفتن داریم. نه شمایانی که کارتان سرب ریختن در دهان ها، باتوم کشیدن بر بدنها، و شلیک گلوله ها به جان بیگناهان بوده است. که تازه بعد از یکسال فهمیده اید آنها هنگام خونین شدنشان، فریاد "یاحسین"شان بلند بوده است.
آقای لاریجانی!
کلام ما و شما بسیار است. می گذاریمش برای وقتی که به محاسبه می کشانندمان. فقط یادتان بماند این صندلی ها اگر ماندنی بود، به شما نمی رسید.
به شما و آقا داداشتان!

جوابشان را چگونه می دهید؟

این روزها و شبها، صدا و سیما در افراطی بیش از حد، همه چیزش را محرّمی کرده است. از شب اول محرم، دیگر فقط اسامی اصغر و اکبر و عباس است که به جای برنامه و خبر، به بیننده عرضه می شود.
من در اینجا نمی خواهم از منظر رسانه ای به ماجرا نگاه کنم. و اینکه اینگونه یک رسانه نزد مخاطبان اندک خود به طور کامل می میرد. اینکه بخشهای خبری، به چهارپایه های مداحی تبدیل شده است. بلکه از منظری بسیار مهمتر حرف می زنم.
آنچه در عاشورا گذشت، به هیچ عنوان با آنچه در سیمای ولایت به ذهن مخاطبان فرو می ریزد؛ همگونی ندارد.
عاشورا، قیامی علیه ظلم و فساد حاکمان زمان خود بود. که تا آخر کار هم ادامه یافت. و آنچه در دفن شدن حقایق در خرافات، شاهد آن هستیم؛ آنچه سیمای ولایت می خواهد ما بپذیریم؛ آنچه این شبها دوباره واژه هایی مانند «ساجد بیمار» و «زینب مضطر» را می شنویم؛ اینکه از همه تفکرات پوسیده ای سخن گفته می شود که هدفی ندارند جز تحمیق مخاطبان، و به سکوت کشاندن همه در برابر ظلم ظالمان و فساد مفسدان؛ هیچ معنایی ندارد جز حرکتی یزیدی، در سیمای ولایت.
من در اینجا از همه آنچه این روزها دستگاه صداو سیمایی، و اعجوبه های سحر منصور ارضی ها، به نام کربلا و عاشورا می گویند؛ ابراز برائت می کنم.
من آشکارا می گویم آن کاری که همین شمایان در عاشورای 1388 با مردم کردید؛ آن دروغ رسوا که به مردمی بستید که با پیراهن سیاه در روز عاشورا، شعار سیاسی می دادند؛ و شما آنها را "اهانت کنندگان به عزای حسین" نام نهادید؛ نام نهادید تا حکومت خودتان را بر پایه های آه و اشک و داغ و حرمان ملتی نگه دارید؛ من آشکارا می گویم جواب این ظلم شگرف را که به انسان و انسانیت و مکتب عاشورا کردید؛ به زودی درخواهید گرفت.
عاشورا زنده می ماند؛ و مردم هم.
و هیچ یزیدی باقی نمانده است.
من آشکارا می گویم.

مردی که مُرد!

حوادث سال 88 به این راحتی ها فراموش نمی شود. و اینکه در گفتگوهای رسمی رهبران کشور، دم به دم از واژه «فتنه 88» استفاده می شود؛ عمق ماجرا نمایان می شود.
اما از بعدی غیر از "حادثه" اگر به سال 88 بنگریم؛ چیزهایی خواهیم یافت که بسی هم خوشحال کننده خواهد بود.
من در اینجا به نقش اوباما اشاره می کنم.
قابل انکار نیست و اینک همه می دانند اوباما در سرکوب خونین سال 88 نقشی موثر داشت. همه دیگر از نامه نگاری های او با رهبران ایران در بهار 88 ؛ و چراغ سبز نشان دادن های اوبرای باز بودن دست ایران، تا هر چه که می خواهد انجام دهد؛ خبر دارند.
اشتباه تاریخی اوباما را شاید در انحراف شخصیتی او بتوان جستجو کرد. چرا که وقتی با پیروزی شگرفی نزد آمریکاییها روبرو شد؛ احساس کرد درهای آسمان و زمین به روی او گشوده شده است! و اینک او محبوب ترین مرد دنیاست که باید با جشن بزرگی که به راه می اندازد، دنیا را در شادی فراوان فرو برد! و یکی از این شادی ها هم به راه انداختن کارناوال آشتی با حکومت هایی مانند ایران باید باشد!
اوباما با بستن چشمهایش به روی همه ی حوادث گذشته، خود را از فرصت بزرگی محروم ساخت که در ایران به وجود آمده بود. قیام یک ملت در یکی از نقاط حساس برای آمریکا، می توانست پیروزی بزرگی برای او به همراه بیاورد.
من در اینجا تاکید می کنم حوادث را دارم از زاویه آمریکا نگاه می کنم. و آنچه می گویم به هیچ عنوان به معنای وابستگی قیام 88 به آمریکا نبوده است.
اوباما می توانست با حمایت از قیام مردم در ایران، خود را چونان حامی ای برای عدالت و صلح به دنیا بباوراند. و رویای تغییری را که آغاز کرده بود؛ بر دلها استوار سازد. می توانست در آمریکا خود را محبوب تر از گذشته سازد. و به مردم سایر کشورها هم خود را بقبولاند.
اوباما می توانست برای رویای آمریکایی "کندی" دیگری باشد. اما او همچون کارتر هم نشد! او به باورهای خود پشت پا زد. او، باید و باید فرصتی را که در سال گذشته برایش فراهم شده بود؛ چونان آزمونی درخشان در راه عدالت و آزادی و جدیّت، از سر می گذراند. و ضمن آنکه مشکلش را با حکومت ایران حل می کرد، خود را نیز در دنیا زنده نگه می داشت.
اما اوباما خیانتی کرد که هرگز فراموش نخواهد شد. با دولت و رهبران ایران مخفیانه ساخت. چشمانش را بر حوادث سال 88 بست. دست دوستی مخملی و چدنی اش را در زمانی به سمت کسانی دراز کرد که مشت آهنی شان را بر سر مردمشان فرود می آوردند.
و اینگونه اوباما از همه ی چشمها فرو افتاد.
انتخابات اخیر کنگره آمریکا فقط بخشی از سقوط او بود.
اوباما، برای همیشه مُرد.

چشمان کاملا درویش

شاید شنیده باشید بعضی مسافران ایرانی که با هواپیما به خارج از کشور سفر می کنند؛ همین که بلندگوی هواپیما اعلام می کند از مرز ایران خارج شدیم؛ روسریها را از سر باز می کنند و مابقی ماجرا!!
حالا ظاهرا دین صدا و سیما هم از مرز که خارج می شود, تغییر می کند!
و گرنه آقایان اگر به خدا و پیغمبر اعتقاد داشتند و برای آخرتشان بود که زنان کارمند و مجری های صداسیما را در چادر می پیچیدند و جلوی دوربین می بردند؛ حالا چرا به تلویزیونهای برون مرزی که می رسند؛ حالشان تغییر می کند؟!
چند تا عکس از تلویزیون پرس.تی.وی و العالم را ملاحظه بفرمایید!
البته چشمهایتان را درویش کنید!!





آن مقام, یادتان باشد


از پایه های مکتب صهیونیزم, "خاص" بودن است. یهودیان بطور ریشه ای اعتقاد دارند خودشان تنها انسانهایی هستند که نزد خدا, جایگاه ویژه دارند. بهشت, از آنِ فقط آنان است. و هیچ کسی دیگر در این دنیا و هم در آن دنیا, پشیزی ارزش ندارد. شاید باور کردنی نباشد. اما این از موارد درج شده در توراتی است که امروزه در دسترس ماست. یهودیان این اعتقادشان را نه فقط به دین یهودی نسبت میدهند؛ بلکه به نسل یهودیان هم منتسب میکنند. و برای همین هم نسل و دودمان یهودی را مقدس می شمرند. و هیچ غیریهودی را اصلا آدمیزاده حساب نمیکنند!
یهودی ها بصورت بنیانی معتقدند که فقط آنان هستند که "عزیزکرده" های خدایند! و برای همین هم حق دارند به غیریهودیها؛ هر ستمی را روا بدارند. که اگر قدرت نظامی داشتند؛ میکشند. و اگر نه, سعی در به دست آوردن قدرت اقتصادی می کنند و در این راه از چاپیدن هیچ کسی پروا ندارند. و به همین علت است که در طول تاریخ, یهودیان همیشه منفور ملت ها بوده اند. و اگر یادتان باشد هیتلر هم از همین نفرت عمومی نسبت به یهودیها استفاده کرد و به قلع و قمع آنان دست زد. البته هدف هیتلر, بیشتر به چنگ آوردند بنگاه های اقتصادی یهودیانِ آلمان بود.
دیگر اصل بنیانی یهودیان, که این روزها صهیونیستها آن را بر سر دست گرفته اند, منجی گرایی است. یهودی ها اعتقاد محکم دارند که در پایان تاریخ, یک منجی بزرگ و بسیار قوی به نام "مسیح" ظهور خواهد کرد و حکومت واحد یهودیان را در سراسر جهان مستقر خواهد کرد. او موجب سربلندی یهودیان خواهد شد. و البته این سربلندی یهودی, چیزی نخواهد بود جز به بند کشیدن ملتهای دیگر در زیر چکمه های یهودی!
آنچه تا الان گفتیم را فقط مقدمه ای بیانگارید. چرا که همه ی این حرفها را شاید بارها شنیده باشید.
حال نگاهی کنید به یک نفر در کشور خودمان.
کسی که خودش را عزیزکرده ی خدا می داند. او فقط خودش را هدایت شده می انگارد. همه دیگران را ولو خیلی زیاد هم باشند, احمقانی بیش تصور نمی کند. که باید آنان به شدت سرکوب شوند.
رقبایش را تحقیر می کند.
در انتخابات دست می برد و از این کار به هیچ روی شرمنده نیست. بلکه حق خود می داند. چرا که عزیزکرده ی خاص خداست!
به قانون پایبند نیست. چرا که قانونی نیست که بتواند این عزیزکرده ی خدا را در چارچوبی نگه دارد. و او از هر قانونی بالاتر است!
او در راه سرکوب مخالفانش, از هیچ جرم و فساد و آدمکشی هم پروایی ندارد! چرا که خدا به او این اختیار ویژه را داده است!!
او همچنین به شدت منجی گراست. و در سازمان ملل برای صندلی های خالی, دعای فرج می خواند! و از طریق یک رابط ویژه در دفترش, بطور مستقیم با منجی موعود در ارتباط است! منجی به او میگوید فلان تاریخ را برای شروع مذاکرات با غربیها در نظر بگیرد؛ نه یک روز این طرف و آنطرف. و یا مبلغ واریزی به حساب یارانه ها را 81 تومان در نظر بگیرد, که این یک تومان اضافه اش, برکت خواهد داشت! فلان چاه, فلان جور است؛ و بهمان هاله, چونان!!
پس بار بعد که خواستید سخنرانی های پرشور صداسیما را گوش کنید و نسبتهای غلیظ و غریب را در منافق خواندن این و فتنه گر دانستن آن بشنوید؛ یادتان باشد چه کسی صهیونی است و چه مقامی در مملکت ما دارد...

بیا کمی فکر کن

بسیجی!
چرا زدی؟
به آنچیزهایی که برایت گفته بودند, رسیدی؟
ارزشها حاکم شد؟ با فساد مقابله شد؟ اسلامی به بار نشست؟
و خونها و داغهایی که به دنبال توست...

منبع تغذیه


گاهی در وبلاگهای دوستان ولایتمدار؛ مطالب جالبی یافت میشود. که توصیه میکنم خواندش را از دست ندهید. حداقل برای اینکه بدانید باتوم بدستان با چه افکاری تغذیه میشدند؛ خواندن این مطالب مفید است.
اما آنچه در اصل میخواهم بگویم؛ اینکه فتنه گر های اصلی را خوب خواهید شناخت. کسانی که از ترویج موج نفرت و دشمنی و تحریک مردم به ایستادن در برابر هم, گویی لذت میبرند. و نمیدانند اینگونه سخن گفتن, روزگاری را برای خود آنها سخت خواهد کرد.
مسلم است از رواج درگیریهای بین مردم؛ و اینکه هر کسی از علایق سیاسی خودش به شدت دفاع کند؛ و به طرف مقابل حمله کند؛ تنها فایده ای که دارد بهره رساندن به دشمن مشترک همه ی مردم است.
و اینگونه باید شناخت کسانی که به بیگانگان وابستگی دارند.
و اینک که سران اعتراضهای سال 88 از اعتراض دست برداشته و طرفدارانشان را به سکوت توصیه کرده اند؛ ببینید طرف مقابل چه تقلایی میکند تا میان مردم بذر دشمن بپراکند و همه را به جان هم بیندازد.
واقعا چه کسانی به انگلیس و آمریکا و اسرائیل وابستگی دارند؟
این یادداشت ولایتمداران را با دقت بخوانید:
کروبی همسران شهدا را اغفال میکرد!

ابرهای فتنه کنار میرود


به توصیه خیلی ها, می خواستم دیگر سیاسی ننویسم. مخصوصا با اتفاقاتی که سال پیش حتی برای خود من افتاد. بنا هم دارم در این وبلاگ, فقط به مسائل اجتماعی و فرهنگی توجه کنم. چرا که اصولا اعتقاد دارم ریشه ی همه مشکلات, به فکر و فرهنگ انسانها برمیگردد. و سیاست, فرعی بر همه ی آنهاست.
لکن بدم نیامد اشاره ای به مطلبی کنم.
یادمان نمیرود از شاه بیت های تبلیغات طرفداران ولایت, دینی بودن خودشان؛ و ضددینی بودن مخالفانشان بوده است. و البته هر چه به آنها تذکر میدادند با این ادبیات زشت از دین سخن گفتن؛ بیش از هر چیز به "دین" لطمه میزند. اما آنان دلشان برای دین نسوخته بود. و فقط میخواستند به قدرت چنگ بزنند. و زدند. و البته ندانستند که نوبت آنها فقط چند روزی است.
اکنون خبری خواندم که بدم نیامد با آن طیف که خودشان را بسیجی میدانستند و خیلی خودشان را دینی حساب میکردند؛ حرفی بزنم.
یادمان نمیرود این طیف؛ مثلا بعد از آن نمازجمعه که هاشمی در تیر 88 خواند؛ مسخره میکردند سبزها را که برخی شان با کفش نماز خوانده اند! یا بعد از روز قدس؛ چه مقاله ها منتشر کردند که شما سبزها آمده بودید تا روزه خواری کنید, و آبروی ما را جلوی اسرائیل ببرید!
بگذریم که این طیف, دین را فقط در روزه خواری میبیند و ناخودآگاه درک سخیف خودش را از دین به نمایش میگذاشته است. در تفکر این طیف, مفهوماتی مانند مبارزه با ظلم, مبارزه با فساد, و تلاش برای عدالت اصلا جایی نداشته و ندارد. حتی توحید هم خودش را در برابر لفظ غلیظی که آنان از ولایت به کار میبرند؛ رنگ میبازد. اما اینک بدم نمی آید بیایند و جوابی به من بدهند.
این,
قسمتی از خاطرات اخیر یکی از مسئولین بیت رهبری است. اول بخوانیدش:

معظم‌له در ایام فتنه قبل از حادثه كهریزك تاكید كرده بودند، « زندان كهریزك برای قاچاقچیان، مواد مخدری ها و اراذل و اوباش است، مبادا كسانی كه در اغتشاشات دستگیر شدند را به آنجا ببرند، آنجا جای آنها نیست، تیپ این آدمها با كسانی كه در كهریزك هستند فرق می كند. اگر جا دارند در زندان های دیگر والا آنجا نبرند و آزادشان كنند».
و من میپرسم مگر در اسلام, اصولا ما چیزی به نام کهریزک باید داشته باشیم؟ که مخصوص قاچاقچیان و اوباش باشد؟
مگر اصلا ما حکمی برای "تیپ" داریم؟
حقیقت این است که هر کس جرمی انجام داده است؛ بنا به احکام خدا که از تورات تا قرآن برایش مقرر شده؛ باید مجازات شود. و در این بین, حق ذره ای اهانت هم به آن مجرم وجود ندارد.
و اینک؛ زندان شلوغ, توهین جنسی, برهنه خواباندن زندانیان کنار هم, از سقف آویزان کردن, تا حد مرگ کتک زدن, تجاوز جنسی... جایش کجاست؟ حتی اگر این زندانیان, قاچاقچی باشند.
بله, این تفکر رهبر شماست. پس وای به حال شما بسیجیان عامی!
این درک شما از اسلام است. و شما مخالفان تان را ضد دین می خواندید. و فقط خودتان را دینی می دانستید! انگار که درِ آسمان باز شده, و شما عزیزکرده های خدا, از آن پایین افتاده اید! و الان است که باید با باتوم های مقدستان, دین خدا را رواج دهید!!
اما حقیقت این است که جنبش سبز بسیار دینی است. ضمن اینکه قبول داریم بعضی حرکات غیردینی هم در بدنه این جنبش وجود داشته است. و همچنین که کسی نمی تواند رفتارهای به شدت دینی این جنبش را هم انکار کند. قابل انکار نیست که جنبش سبز از عمق وجود, به دین احترام گذاشته است. و بنا به آموزه های اصیل دین, حرکت خودش را تنظیم کرده است. جنبشی که به هیچ روی, قابل مقایسه با جنبش دوم خرداد هم نبود. که دوم خرداد اصولا کاری با دین نداشت. اما جنبش سبز, از ابتدا دین را بر سر دست گرفت؛ و اگر چه کسانی از این جنبش در برخی اجتماعات این جنبش, مثلا روسری از سر باز کردند یا روزه خواری کردند؛ اما فقط این انسانهای سطحی هستند که دین را در روسری یا روزه میبینند.
که دین عمقی به اندازه ی توحید و صلاح و پاکی دارد. دین, مبارزه با فساد را در نظر دارد. دین, به عدالت چشم می دوزد. و خوشبختی انسان, هدف نهایی اش است.
آرام آرام, ابرهای فتنه کنار می رود و حقیقت آشکار می شود. دینداران واقعی نمایان می شوند. و باتوم بدستان ولایت؛ نه در دل مردم, که در دنیا و آخرت هم جایی نداشته و نخواهند داشت.
که وعده خدای یکتاست: پایان کار, از آن نیکوکاران است.
و حیله گران و خدعه گران, روزهای پایانی شان نزدیک است.
که خدا با ماست..!

خواستگاران خانم نماینده


خبر جالبی هم اکنون به دستمان رسید: لاله افتخاری, نماینده مجلس: خواستگارانم سر من دعوا میکردند!
برای همین چند ده سال به عقب بازمیگردیم و سری به خانه ی خانم افتخاری اینها میزنیم.
الان عصر است. دو جوان با کت و شلوار اتوکشیده به سر کوچه شان رسیده اند. یکی شان یک پیکان جوانان گوجه ای رنگ دارد. آن دیگری اما یک وانت دارد و به اتفاق خانم والده اش دارد از ماشین پیاده میشود. دسته گلی در دستان هر دو خواستگار سمج, موج میزند!! لحظات به نحو دلهره آوری پیش میرود. دو خواستگار به هم میرسند. اول اخم های خشمگینانه است که روانه هم میکنند. بعد زیر لب به هم فحش میدهند. مامان های دو طرف, شروع به جیغ کشیدن میکنند. اولین دست خواستگار اول, یقه خواستگار دوم را میگیرد. عربده ای در فضا موج می اندازد: آی نفس کش! و یک اتفاق بد! بله, خواستگار سوم از پیچ کوچه سرمیرسد. به دور از چشمان دو حریف, به سمت خانه ی افتخاری اینها خیز میگیرد. این حرکت موذیانه از چشم دو خواستگار نگون بخت دور نمیماند. قمه ای فضا را می شکافد! خون به دیوار میپاشد! سه خواستگار در هم میپیچند. از آن سر دیگر کوچه, یک جوان دارد داد میزند. او دیگر چه میگوید؟.. ایستاده جلوی خانه خانم افتخاری و تهدید میکند که خودش را میکشد. یک نفر یک بشکه بنزین به او میرساند. او در جلوی چشمان بهت زده هزاران نفر, بشکه بنزین را بلند می کند و روی خود میریزد. و به خود کبریت میکشد. دیگر کاری از دست کسی ساخته نیست. جوان خواستگار, جزغاله میشود. خواستگاران دیگر که خود را از قافله عقب میبینند, فریاد میکشند: "اختر!.." یک نفر میگوید اسم دختر مورد نظر, لاله می باشد؛ نه اختر. اما تفاوتی نمی کند. جوان بعدی خود را به وسط جاده میرساند و یک تریلی هجده چرخ بیرحمانه از رویش رد میشود. جوان بعدی یک ساختمان ده طبقه را گرفته از آن بالا میرود. و دقایقی بعد خود را از آن بالا به پایین پرت می کند؛ در حالی که فریاد میکشد: یا اختر یا هیچی!.. خواستگار بعدی خود را منفجر میکند...
و ما کوچه خانم افتخاری اینها را ترک کرده به سرکار خودمان میرویم!

کلاهبرداران مونث

بنام خدا
آگهی جالبی به نظر میرسید: کار در منزل, هفته ای دویست هزار تومان.
این روزها صفحه آگهی های روزنامه ها, پر شده از آگهی های استخدام که چه بسا هیچ کاری در پشت آن وجود نداشته باشد. بارها شنیده ایم برخی از آگهی های درخواست منشی, در حقیقت پوششی است برای اغفال زنان و دختران جوان.
حال هم نگارنده با فریبنده یافتن اگهی مزبور بر آن شد شخصا تحقیقی در آن صورت دهد. برای همین به یکی از این شرکت ها مراجعه کردم. تعدادی زن و دختر جوان به قول خودشان یک هنرکده را در یک واحد آپارتمانی تاسیس کرده بودند. و در و دیوار را از جعبه های کادویی و عروسک و شمع, آراسته بودند.
با ورود متقاضی کار, قراردادی بین دو طرف امضا می شد که بنا بر آن, متقاضی کار, در ازای پانزده هزار تومان, آموزش ساخت مثلا جعبه را فرامیگرفت. و وی باید بعد از آن در مدت یک هفته, اولین کار خود را که بصورت آزمایشی ساخته میشد؛ برای کارفرما بیاورد. و اگر این کار خوب ساخت شده بود؛ به او کار داده می شود. و البته مسئول تشخیص این خوب بودن, خود کارفرماست.
بنا به این قرارداد که اتفاقا در یک نسخه تنظیم می شود و فقط کارفرما آن را در اختیار دارد؛ عملا متقاضی کار, حق هر گونه پیگیری را از خود سلب می کند. چرا که کارفرما هر نمونه ی آزمایشی را می تواند نامناسب تشخیص داده و از دادن کار به متقاضی خودداری کند.
پس هدف این شرکت ها چیست و برای چی آگهی برای استخدام میدهند؟
واضح است. اصلا کاری در میان نیست. این شرکت ها میخواهند همان پانزده هزار تومان را جمع کنند! آن ها در قبال یک آموزش ساده و بی ارزش, چند هزار تومانی میگیرند و وعده کار با درآمد نسبتا بالا را می دهند. و بعد از مراجعه تعدادی زیادی جوان بیکار, آنها را از خود می رانند.
کمی فکر کنید. اگر فرض کنیم روزی صد نفر به این شرکت مراجعه کنند؛ و از هر کدام پانزده هزار تومان اخذ شود, با یک حساب ساده این چند زن جوان در ماه حدود سی و هفت میلیون تومان درآمد دارند. از این میان حدود پانصد هزار تومان هم بخاطر اجاره آن آپارتمان کم کنید! سودای پر سودی است, نه؟
اگر این شرکت ها آگهی بدهند که به مراجعان, آموزش ساخت جعبه می دهند و فقط پانزده هزار تومان می گیرند؛ آیا کسی به آنها مراجعه می کند؟ اما وقتی وعده کاری با این درآمد را میدهند, همه حاضر می شوند حتی برای پرداخت این پول.
شاید فریب و کلاهبرداری در جامعه ی ما چندان کمیاب نباشد. اما کلاهبرداری از ضعیفترین اقشار جامعه, کسانیکه نیازمند ابتدایی ترین امکانات زندگی هستند, و حتی پانزده هزار تومان هم برایشان پول کمی نیست؛ کلاهبرداری کثیفی به نظر می آید.
چیدن دانه, از دهان مردمی که به شدت نیازمند آن هستند؛ تا نهایتا چند زن ودختر جوان خیال کنند راحت می توانند پولدار شوند! و این آنقدر بیشرمانه هست که آرزوی نابودی برای انان داشته باشیم. و در شرایطی که دادگاهی در این کشور وجود ندارد که با کلاهبرداران برخورد کند, دادگاه وجدان عمومی را برای اینان و هر حیله گر دیگری به پا کنیم. و با آگاه کردن همدیگر, به جنگ کلاهبرداران ریز و درشتی رویم که دور تا دورمان را گرفته اند.
----
شرکتی که نگارنده از آن تحقیق کرده است:
هنرکده باران مهر- شرکت با مسوولیت محدود به شماره ثبت 360041 - واقع در میدان شهدای تهران - تلفن: 33251884 -
محل آگهی: نیازمندیهای روزنامه همشهری

فراق

بنام الله
روزها می گذرد. و باران فراق همچنان می بارد. فراق از چیزی که نداریم. و کاش بدانیم آن چیست.
خدا را فراموش کرده ایم. ایمان به او را کنار گذاشته ایم. و عمل برای او را به کل ترک کرده ایم. و آنچه برایمان مانده، ناآرامی ها و ترس ها و حرمان هاست. و شکایت می کنیم که چرا خوشبخت نیستیم. شکایت از نبودن چیزهایی می کنیم که خیال می کنیم داشتن آن ها ما را به سعادتهایی می رساند که هیچ وقت نداشته ایم.
نمی دانیم که همین الان خوشبختیم . اما نمی توانیم خوشبختی مان را ببینیم. نمی توانیم شکر داشته هایمان را بکنیم. نمی توانیم بدانیم خوشبختی همین چیزهایی است که داریم. فقط باید ببینیم شان.
خدا را از دست داده ایم .
عمل برایش را کنار نهاده ایم.و شکایت می کنیم که چرا خوشبخت نیستیم.
...



شگفت آور

بنام خدا

کسانی که با ادبیات مقام معظم رهبری آشنایی دارند، می دانند او چگونه از کنایات استفاده می کند. به در می زند تا دیوار بشنود. و دیروز در سخنرانی کنفرانس فلسطین؛ اتفاق شگفت آوری افتاد.

تاکنون همه فکر می کردند رهبری قرار است در انتخابات پیش رو، به طور محکمی از احمدی نژاد حمایت کند. و او تقریبا رییس جمهور حتمی آینده است. گرچه بعد از آمدن اوباما، کمی شک به این پیش بینی رسوخ کرد. بعد، در چند هفته اخیر، این شایعه قوت گرفت که رهبری در یکی از دیدارهای خصوصی شان، گفته اند "خاتمی، بهترین گزینه است"

اما آنچه دیروز اتفاق آفتاد چه بود؟

می دانیم اولین و معروف ترین ساید حامی میرحسین، سایت کلمه بود. و شعار آن هم "کلمه توحید و توحید کلمه" است. و رهبری دیروز بطور کنایی و با تاکید از این عبارت در وسط آن سخنرانی استفاده کرد.


و این یعنی حمایت رهبری از میرحسین!

باور کنید!




فرشتگان!


بنام خدا
نمی دانم کدام کتاب جان اشتاین بک بود. شاید شرق بهشت بود.
داستان دو برادر در یک مزرعه در آمریکا؛ که شبی دختری جوان را می بینند. و یکی از برادرها او را فرشته ای لطیف تصور می کند. و دیگری او را شیطان می بیند.
و این اتفاقا همان تصور رایج مردان است نسبت به زنان. گروهی آنان را فرشتگانی پرستیدنی می بینند. مخصوصا که جوان و زیبا باشند!! و گرهی هم اتفاقا همان جوان های زیبا را شیاطینی می انگارند که دنیا را به فساد کشیده اند.
کدام سخن درست است؟
زن واقعا کدام است؟ باید گفت هر دوی این تصورات، بخاطر قضاوت در شرایط هیجانی انسان است. و اگر با آرامش فکر کنند، حقیقت را راحتتر را در می یابند.
اما تفکری که قرآن معرفی می کند، انسان بودن زن است. "من ذکر او انثی" قرآن انسان را مرد نمی بیند که زن فرشته ای باشد یا شیطانی در کنار او.
قرآن انسان را به دو گونه می بیند: زن و مرد. هر دو انسان اند. پس همان طور که مردان، خوب و بد دارند؛ زنان هم خوب دارند و بد. هیچ کدام شیطان یا فرشته نیستد. اما زن خوب هست; و زن بد هست. همانند مرد.
و واقع امر این است تکیه ی بیشتر از حد بر جنسیت، دوری از عقلانیت است. زن و مرد بیش از آنکه با هم تفاوت داشته باشند، به هم شبیه اند. روح انسانی، بیشتر از 99 درصد انسان را فراگرفته است. و بخش جنسیتی، همان مقدار کم مانده است.
پس هم را انسان ببینیم... با همه اشتباهات یک انسان و همه روح بلند یک انسان; که گاه از فرشته ای هم بالاتر می رود.

پیروزی



بنام خدا

گاهی انسان در زندگی، به شرایطی می رسد که وابستگی به یک نقطه عالی را با بند بند وجودش حس می کند. و همه وجودش آن نقطه را احساس می کند. در همین شرایط است که می فهمید برای رسیدن به پیروزی، یا کمال یا نجات و یا خوشبختی، باید چه کند.

آن نقطه همان خداست. هر گونه که توضیحش دهیم. و هر عنوانی که برایش بگذاریم. اما هست. و کاملا هم مفهوم است.

اما سخن این نیست. بلکه سخن اصلی آن است برای رسیدن به آن باید چه کرد. و همین لحظه هاست که به انسان بدون هیچ مقدمه ای می آموزد باید چه کند. چگونه این راه را باید رفت.

باید رفت و نه آنکه از آن راه حرف زد. آن راه اصلا حرف زدنی نیست. رفتتی است. در این لحظات انسان با تمامی ذرات وجودش حس می کند باید چگونه باشد تا خود پیروزی ها به سوی او بیاید.

رمزی در کار است. و این رمز همان رمز همیشه گفته شده است. همان تقوا. همان ورع. همان تزکیه نفس. همان ها که قرنها پیش در قرآن گفته شده. و خیلی هنوز آن گفته شده را نمی فهمند.

و انسان در چنین لحظاتی، بدون شنیندن آن گفته ها، می تواند تمام این رموز را نه با ذهنش، که با وجودش درک کند.

پیروزی نزدیک است، در هر میدانی که بخواهیم. و اگر این میدان، راه خود خدا باشد؛ چه نیکو. که :

و ما النصر الا من عند الله العزیز الحکیم.





دنباله ی بالاترین!

بنام الله
راهی که سایت دنباله می رود، رو به کجاست؟
آیا با یک "بالاترین" دیگر طرف هستیم؟ آیا همان راهی را می رود، که سرانجام بالاترین شد؟
یادم نمی رود چندین سال پیش، من نیز از اعضای سایت بالاترین بودم. هر مطلبی که در وبلاگم می نوشتم، برای معرفی، به بالاترین عرضه می کردم. تا اینکه یک بار و سر نشر یکی از مطالبم، دیدم آین لینک در کمتر نیمساعت پاک شد! و من مانده بودم مگر در این مدت کم، می تواند یک لینک این قدر رای منفی بیارود؟
البته بعدا فهمیدم بر خلاف اعضای معمولی این سایت که فقط می توانستند یک رای منفی بدهند، تعدادی هم به نمایندگی صاحبان سایت به شغل شریف مزدوری بی جیره و مواجب مشغول بودند که کارشان این بود لینک هایی که با مذاق آن چند نفر سازگار نمی آمد؛ با هر تعداد رای منفی که می خواستند، حذف کنند! یعنی در زیر لفافه رای عمومی و دموکراسی خواهی، عملا سایت بالاترین در خدمت سرمایه داران آن قرار داشت.
دقیقا شبیه دموکراسی در آمریکا. در زیر لعاب دموکراسی، عملا آنی از صندوق های رای در می آید که چند سرمایه دار بزرگ فرمان می دهند. لکن فرمانشان به رنگ و لعاب دموکراسی اجرا می شود.
شبیه سایت بالاترین!
که فرمانین چند اختاپوس، بصورت رای بازدیدکنندگان اجرا می شد. و این فریب باعث می شد بازدیدکنندگان بیشتری به این سایت هجوم بیاورند. فریبی که دنیای دموکراسی محور ما نیز انجام می دهد، همین قدر زشت و حقه بازانه است. اگر صاحبان بالاترین، از فریب دموکراسی استفاده نمی کردند، بازدید از سایت شان آن قدر زیاد نمی شد. پس دنیای امروز ما به حقه بازی نیاز دارد!و آن چه در نهایت سایت کثیف بالاترین به آن رسید، همان چیزی بود که عقاید و افکار چند نفره سرمایه گذار آن را نشان می داد. و همه استفاده کنندگان از بالاترین، به وضوح به عمله های آن چند سرمایه دار تبدیل شده بودند.
من بعد از آن ماجرا که برای لینکم اتفاق افتاد، به اتفاق دوستانم، مجموعه کارهای حقوقی را شروع کردیم که بعد از چند ماه به فیلتر شدن بالاترین انجامید. بعد هم البته بالاترین در safe mode عرضه شد. که می توانست از فیلتر بگذرد. البته برای عرضه کنندگان آن سایت، گران تر تمام می شد. و برای بازدید کنندگان هم کندتر.
تا این که به چند ماه گذشته رسیدیم. و بالاترین شد مرکزی الحادی. جایی برای توپخانه فحاشی به اعتقادات عمومی. پس کاری دیگر لازم بود.و این بار فکر هک بالاترین پا گرفت.و باز دوستان کاری را سامان دادند تا به نوعی بالاترین هک شود که ضربه سنگینی به هتاکان حقه باز وارد شود. و در این ماجرا یکی از سنگین ترین هک های یک سرور خارجی را شاهد بودیم. به گونه ای که صاحبان این سایت فقط توانستد آدرس سایتشان را پس بگیرند. آن هم به گونه ای غیر فنی و از طربق حقوقی. اما اگر همین الان هم بالاترین شروع به کار کند، همانند سایتی خواهد بود که انگار تازه دارد کارش را شروع می کند. هیچ چیزی برای آنان نمانده است. آنان باید خودشان را از نو تاسیس کنند. و اخباری که با تیتر: "بازگشت بالاترین" منتشر شد، از چیزی سخن می گوید که هیچ گاه اتفاق نمی افتد.
حال دنباله هم دارد همان راه را می رود؟ باز کسانی مامورند به لینک های مذهبی رای منفی دهند؟ نظرات پرخاشگرانانه برایش حک کنند؟ و لینک هایی که همچون توپخانه فحاشی کار می کند؛ سریع به بخش سبز نقل مکان کند؟
این ماموریتی است که از سوی بخش "مبارزه منفی" وزارت خارجه آمریکا برایتان در نظر گرفته شده است؟
آیا مشمول دریافت کمک نقدی کنگره آمریکا هم شده اید؟
پس بدانید کسانی هستند که از شرف و استقلال ایران دفاع می کنند. اگر باور ندارد، به سرانجام سایت بالاترین یک بار دیگر نگاهی بیندازید.
باور کنید.
نخواهید ماند.





تــصـــویــــر روز

تــصـــویــــر  روز